علی ربیعی: نابرابری در نظام آموزشی، فقر را به ارثیهای خانوادگی تبدیل کرده است
علی ربیعی نوشت: وقتی آمارهای رسمی از تعداد قابل توجهی کودکان بازمانده از تحصیل سخن میگویند، ما صرفا با یک عدد مواجه نیستیم؛ ما با شلیک به آینده مشترک یک ملت روبهروییم. بازماندگی از تحصیل-بهویژه عبور از دوران ابتدایی و ریزش معنادار دختران در مناطق حاشیهای و کمترتوسعهیافته-مستقیما بازتولید فقر ساختاری است. نابرابری در نظام آموزشی، فقر را به ارثیهای خانوادگی تبدیل میکند.
علی ربیعی در یادداشتی با عنوان «نگاهی به جهان کودکی در روزگار اضطراب و نابرابری» در روزنامه اعتماد نوشت: روز ملی کودک، دعوتی است به یک بازاندیشی بنیادین؛ فرصتی برای ما بزرگترها تا در رفتار، نگاه و مسوولیتهایمان در قبال جهان کودکی تجدیدنظر کنیم و رفتاری شایستهتر، انسانیتر و مسوولانهتر در پیش بگیریم. روز کودک، روزی است برای تفکر بیشتر همه کسانی که در یک جامعه زیست میکنند و در برابر سرنوشت نسل فردا پاسخگو هستند، بهویژه برای سیاستگذاران و نهاد حکمرانی که تصمیمات امروزشان، خشتخشت معماری فردا و سرنوشت این کودکان را میسازد. اما روز کودک امسال، حال و هوای دیگری دارد؛ حال و هوایی آمیخته با تلخی و اندوه. در این روز، یاد کودکانی که نه تنها فرصت نیافتند کودکی کنند و معصومیت خردسالی را تجربه کنند، بلکه در نخستین سالهای زندگی، جسم پاکشان در خاک و خون غلتید و نیمکتهای مدرسهشان به قتلگاه تبدیل شد، گرامی میداریم. یاد همه فرزندان بیگناهی که در آتش جنگهای خونین و تجاوزگریها پرپر شدند و در این میان، یاد همه فرزندان شهید و سرافراز ایرانزمین که در برابر هجوم متجاوزان جان باختند، گرامی و تا ابد در وجدان جمعی ما زنده است. تفاوت بنیادین روز کودک امسال با سالهای گذشته در همین زیست پراضطراب است: کودکان ما امسال طعم تلخ جنگ را چشیدند. صدای غرش جنگندهها و انفجار موشکها نه فقط در و دیوار شهرها، بلکه بند دلهای کوچک آنها را هم لرزاند. انعکاس چشمان نگران و هراسآلود پدران و مادرانشان، اضطراب را در عمق جانشان نشاند. ما امروز با نسلی از کودکان مواجهیم که سایه سنگین ناامنی، بیم و خاطره ناخوشایند جنگ بر روانشان مستولی شده است؛ ترومایی که آسیبها و آثار ماندگار آن بر جهان کودکی، نه فقط مساله امروز، بلکه یکی از بزرگترین چالشهای روانی و اجتماعی فردا و موضوعی حیاتی برای مطالعات آینده جامعه ما خواهد بود. با این وصف، گاهی فکر میکنم اگر بخواهیم حال واقعی یک جامعه را بدون آمارها و نمودارهای رسمی بسنجیم، بهترین کار این است که به چشمها و لبخندهای کودکانش در کوچه و خیابان نگاه کنیم.
لبخند یک کودک، بیدروغترین و سریعترین گزارش از وضعیت عدالت، امنیت روانی و سلامت یک ملت است. کودکی که بیدغدغه میخندد و در کوچه یا حیاط مدرسه بازی میکند، دارد گواهی میدهد که آن جامعه هنوز زنده است، خانوادهاش احساس امنیت میکنند و آینده در آن سرزمین هنوز معنایی از امید دارد. اما واقعیت زیست روزمره ما همیشه به این شفافی و روشنایی نیست. ما سالهاست که در حکمرانی و حتی در فرهنگ عمومیمان، کودک را به چشم «آدمِ آینده» دیدهایم، نه «انسانی صاحبحق در همین امروز». گویی کودک یک ظرف خالی است که ما بزرگترها باید بنشینیم، برایش تصمیم بگیریم و با روشهای قدیمی و دستوری، هر آنچه خودمان میپسندیم را به ذهن او تزریق کنیم. ما فراموش کردهایم که کودکان، گیرندههای منفعل نیستند؛ آنها کنشگران زندهای هستند که تضادها، تبعیضها و تلخیهای اطرافشان را خیلی زودتر از آنچه تصور میکنیم، با تمام روح و جانشان میفهمند و قضاوت میکنند. عدالت از دسترسی برابر به منابع حیاتی در نخستین سالهای تکوین شخصیت آغاز میشود. وقتی آمارهای رسمی از تعداد قابل توجهی کودکان بازمانده از تحصیل سخن میگویند، ما صرفا با یک عدد مواجه نیستیم؛ ما با شلیک به آینده مشترک یک ملت روبهروییم. بازماندگی از تحصیل-بهویژه عبور از دوران ابتدایی و ریزش معنادار دختران در مناطق حاشیهای و کمترتوسعهیافته-مستقیما بازتولید فقر ساختاری است. نابرابری در نظام آموزشی، فقر را به ارثیهای خانوادگی تبدیل میکند. مدرسهای که قرار بود بالابرنده تحرک اجتماعی باشد، در صورت دوپاره شدن به مدارس باکیفیت برخوردار و مدارس حاشیهای کمرمق، به بازتولیدکننده شکاف طبقاتی بدل میشود. هیچ دولتی عدالتمحور خوانده نمیشود مگر آنکه استانداردهای سلامت و آموزش عمومی را در دورافتادهترین مرزها و حاشیهها، به تراز کیفی ممتازترین مناطق برساند. از سوی دیگر، عادات سیاستگذاری در کشور ما دههها بر «ممانعت و تحدید» متمرکز بوده است، نه بر «جهتدهی، توانمندسازی و آزادی». این رویکرد انقباضی، اولین ضربه را به حق بنیادین شادی در دوران کودکی وارد ساخته است. شادی کودک یک مقوله فانتزی، لوکس یا امتیازی اهدایی نیست؛ شادی، رادار سنجش حضور عدالت در رگهای یک سرزمین است. جامعهای که زیست معصومانه، فضای بازی آزاد، امنیت روانی و کرامت کودک را فدای فشارهای معیشتی، اضطرابهای نهادی و سایه تنشهای سیاسی و منطقهای میکند، تابآوری روانی فردای خود را از پیش حراج کرده است. کودکان کار و کودکان خیابان-چه هموطنان ما باشند و چه کودکان مهاجری که از جبر روزگار به این دیار آمدهاند-آینهای در برابر وجدان عمومی ما هستند. بخش دوم: آسیب این بچهها در چهارراهها، فردا با هیچ دیواری پشت مرزهای جامعه مهار نمیشود. اگر جامعهای نتواند معصومیت و کرامت کودک را در فضای عمومی حفظ کند، در واقع در حال تضعیف امنیت و اخلاق جمعی خودش است. راه نجات از این چرخه فرساینده، بازگشت به یک اصل ساده، اما سرنوشتساز است: «سیاست باید از چشم کودکان بازنویسی شود.» ما باید یاد بگیریم که اگر مدرسهای ساختیم، اگر قانونی وضع کردیم، اگر برای فضای مجازی یا شهرسازی تصمیم گرفتیم، اول از خودمان بپرسیم: آیا این تصمیم، باری از دوش کودک برمیدارد؟ آیا فرصت برابری برای رشد به او میدهد؟ آیا لبخندی بر لبانش مینشاند؟ نگاه به کودک، آزمون تعهد هر خانواده، نهاد اجتماعی، جامعه و در نهایت حکمرانی در پایبندی به «خیر جمعی» است. ما نیازمند زنجیره پیوستهای از سیاستگذاری اجتماعی هستیم که از هسته خانواده آغاز شود، در مدرسه به عنوان زیستبوم گفتوگو تکامل یابد، در جامعه مدنی به رسمیت شناخته شود و دولت به عنوان تضمینکننده نهایی حقوق شهروندی، چتر حمایتی خود را بر سر آن بگستراند. اگر خواهان ایرانی همراه با توسعه و نشاط، تابآور و برخوردار از همبستگی پایدار هستیم، باید عزم بازگشت به این نقطه آغازین را داشته باشیم؛ جایی که مراقبت از کودک، مراقبت از فردای مشترک ماست و لبخند معصومانه او، تنها گزارش موثق از حضور نسلهایی مقاوم، آیندهساز در قلب تاریخ این سرزمین است.
دیدگاه تان را بنویسید