کد خبر: 770413
|
۱۴۰۵/۰۲/۰۵ ۱۷:۰۳:۱۸
| |

روایت اعتمادآنلاین از زندگی چند خانواده در هتل که خانه‌هایشان ویران شد

خانه‌ها ویران، قلب‌ها زخمی

روایتی تکان‌دهنده از زندگی جنگ‌زدگان جنگ رمضان را که اکنون در هتل سکونت دارند، بخوانید.

خانه‌ها ویران، قلب‌ها زخمی
کد خبر: 770413
|
۱۴۰۵/۰۲/۰۵ ۱۷:۰۳:۱۸

مرجان لقایی: همگی در سالن غذاخوری نشسته‌اند. خانواده‌هایی که با هم غریبه اما هم‌سرنوشت هستند. کسانی که تا دو ماه پیش حتی ممکن نبود در یک خیابان هم‌مسیر باشند حالا جنگ آنها را به‌ هم رسانده است. لازم نیست بپرسیم جنگ‌زده هستند یا نه. غبار یک درد عمیق در چهره‌شان  پیداست. انگار جنگ‌زدگی وارد سلول‌هایشان شده. رد نگاه‌شان هم خبر از یک ویرانی عظیم دارد. خیلی از مردم تهران و شهرهای بزرگ در ۴۰ شب بعد از ۹ اسفندماه صدای جنگده را دیگر به‌خوبی می‌شناختند اما تقریباً اکثر این خانواده‌ها می گویند حتی صدای جنگنده‌ها را نشنیده‌اند. یک جمله مشترک دارند: همه چیز آوار شد.

زن بسیار جوان است، هنوز به 30 سال نرسیده، شغلی هنری دارد و زندگی‌اش را با تنها پسر پنج‌ساله‌اش می‌گذراند. پسر هنوز بی‌تاب است. مادر با خواهش از او می‌خواهد قاشقی غذا دهان بگذارد و بچه همچنان نافرمانی می‌کند. زن همین‌طور که قاشق را دستش گرفته انگار می‌خواهد بعد از این همه تلخی فقط به خوشی فکر کند. قبل از اینکه به پرسش ما جواب دهد که چطور خانه‌اش ویران شد می‌گوید: «چند روز دیگر تولد پسرم است. دارم تلاش می‌کنم برایش تولد بگیرم.» بچه دور صندلی مادر می‌چرخد و مادر همچنان قاشق‌به‌دست می‌خواهد غذایی دهان پسرش بگذارد. از روز آوارگی می‌گوید: «خانه بغلی را زدند. من اصلاً صدای جنگنده نشنیدم. هیچ صدایی نشنیدم. در یک لحظه دیدم خانه دارد آجر به آجر می‌ریزد. ما در چند طبقه بالاتر بودیم. یکدفعه خانه افتاد، انگار از آن بالا افتادیم پایین! مطمئن هستم اگر کسی در طبقات پایین بود حتماً می‌مرد. پسرم داشت بازی می‌کرد و من داشتم کار می‌کردم. از وقتی همسرم را از دست داده‌ام بیشتر در خانه کار می‌کنم تا بچه آسیب نبیند و بیشتر از او مراقبت کنم.»

عمق نگاهش غمی سنگین را یدک می‌کشد: «وسایل خانه شکست، دیوارها ترک خورد. شیشه‌ها در یک لحظه پودر شد. چون صدا نشنیدم اول فکر کردم زلزله شده بعد صدای جیغ همسایه‌ها آمد. بوی باروت می‌شنیدم. حرارت آتش ساختمان کناری را حس می‌کردم.»

هنوز وقتی از آن روز صحبت می‌کند به قول خودش جانش درد می‌گیرد: «نمی‌دانم خانه چه بود و چرا زدند. یک خانه قدیمی بود که رفت‌و‌آمد چندانی هم در آن نداشتند. بعد نیروهای امنیتی آمدند و همه ما را از خانه تخلیه کردند. وسایل اولیه را برداشتیم و ما را به هتل منتقل کردند. نزدیک به سه هفته می‌شود که در هتل هستیم.»

زنی جوان باشی و همسرت را از دست داده باشی و با پسر آسیب‌دیده‌ ات حالا یک جنگ را هم تجربه کرده باشی؛ چطور می‌توانی غمگین نباشی؟ زن جوان می‌گوید: «من هنوز داشتم برای فقدان شوهرم عزاداری می‌کردم. داشتم با درد بی‌پدری پسرم کلنجار می‌رفتم که خانه‌ام آوار شد روی سرم. حالا شغلم را از دست داده‌ام و باید با کودکی که در کمتر از یک سال بی‌پدری و جنگ و آوار خانه بر سر را تجربه کرده است کنار بیایم.»

روند بازسازی خانه زمانبر است. این را زن جوان می‌گوید: «راستش من آدم حکومتی نیستم، طرفدار هم نیستم ولی خداوکیلی این مردانی که جزو نیروهای جهادی بودند خیلی کمک کردند. چند آقای جوان آمدند خدا خیرشان بدهد، اصلاً تاسیسات ساختمان ما را آنها درست کردند! خیلی هم رفتارشان با ما خوب بود. ولی بقیه چیزها را خودمان داریم درست می‌کنیم. مسئولان گفتند خودتان درست کنید فاکتور بیاورید، این‌طوری سرعتش بیشتر است.»

زن همچنان به فکر شاد کردن کودکی است که در نزدیک به دو سال چندین آسیب جدی دیده است: «می‌خواهم برای پسرم تولد بگیرم. حتی در هتل هم احساس امنیت نمی‌کند. شب‌ها روی تخت نمی‌خوابیم چون از شیشه می‌ترسد اما من سعی می‌کنم حتماً برایش تولد بگیرم تا پسرم بداند زندگی در جریان است، با همه تلخی‌هایش.»

روی میز کناری زنی دیگر نشسته که پسربچه‌ای همراه دارد. او هنوز به فرزندش نگفته که خانه‌شان را به طور کامل از دست داده‌اند. تعریق می‌کند: «ما در یک برج زندگی می‌کردیم. یک شخصت علمی را آنجا زدند. ما اصلاً خبر نداشتیم او در این برج زندگی می‌کند. جنگ که شروع شد همسرم می‌خواست ما را به شهرستان بفرستد. من خیلی اصرار کردم که او هم بیاید اما چون پدرش تنها بود قبول نکرد. ما یک بچه بیشتر نداریم، همین پسرم را می‌گویم که کنارم است.» پسرک بچه شادی است و بازی می‌کند. مادر ادامه می‌دهد: «پسرم خیلی اصرار کرد پدرش بیاید. بچه آن‌قدر گریه کرد که شوهرم راضی شد با ما بیاید. پدرش را به خانه خواهرش برد و ما با هم به سفر رفتیم. آنجا بودیم که همسایه‌ها زنگ زدند و گفتند برج را زده‌اند.»

می‌پرسم: حالا خانه در چه وضعی است؟ نگاهی به پسرکش می‌کند، انگار که نباید جلوی او بگوید صورتش را به سمت دیگری می‌گرداند و می‌گوید: «هیچ چیز از خانه نمانده، دیگر قابل بازسازی نیست. باید دوباره‌سازی شود!»

پسرک چهارساله که متوجه سوال من شده می‌گوید: «بابایی گفته شیشه‌ها شکسته که درستش می‌کنیم. چند روزی مثل مسافرت در هتل می‌مانیم و خانه جدید پیدا می‌کنیم.»

مادر درباره وضعیت خانه توضیح می‌دهد: «کارم شده بروم شهرداری و برگردم. گفته‌اند پول پیش خانه می‌دهند، دو میلیارد تومان. مبلغی هم برای وسایل خانه. هنوز نتوانسته‌ام بگیرم. بعد هم باید صبر کنیم ببینیم درباره خانه‌های ما چه تصمیمی می‌گیرند.»

از اهالی برجی که این زن و خانواده‌اش در آن زندگی می کردند تعداد زیادی شهید شده‌اند. او می‌گوید: «خانه ما کامل از بین رفته، اگر ما در خانه بودیم قطعاً همگی کشته می‌شدیم.»

درباره رسیدگی در هتل می‌پرسیم جواب می‌دهد: «خداوکیلی کم نمی‌گذارند. بعضی‌ها می‌گویند غذا بد است ولی به‌ نظرم خوب است. هر روز غذای مناسب می‌دهند. رایگان هم هست. مثلاً ما یک تخت کم داشتیم کمی طول کشید ولی تخت را هم آوردند. به هر حال هیچ کجا مثل خانه آدم نمی‌شود ولی به نظرم همه چیز خوب است.»

زنی لاغراندام و ریزنقش یک غذا از آشپزخانه هتل می‌گیرد، او تقریباً همه کسانی را که در سالن غذاخوری هستند می‌شناسد. مردم خیلی با احترام با او برخورد می‌کنند. از حرف‌ها متوجه شدم پرستار است: «من همه مثل بقیه جنگ‌زده‌ها اینجا هستم. خانه‌ام در مرکز شهر بود. آن روز شیفتم نبود، دوش گرفته بودم و داشتم چای می‌خوردم. تازه از بیمارستان برگشته بودم که یکدفعه خانه روی سرم خراب شد. هیچ صدایی به‌جز صدای آوار نشنیدم. نه صدای انفجار نه صدای جنگنده و نه هیچ صدای دیگری، فقط صدای آوار! بچه‌ها در اتاق‌هایشان بودند، پسرم از پنجره به بیرون پرت شده بود. هر ثانیه یک سال می‌گذشت. من خودم هم به حیاط خانه پرت شده بودم، با این حال خداراشکر زنده ماندیم. چند مرکز حساس در جایی که ما زندگی می‌کردیم بود که یکی از آنها را زده بودند. بعدها گفتند جنگنده آمده ولی ما هیچ چیز نشنیدیم. همسایه‌های دیگر هم نشنیدند. در ساختمان ما چندین نفر شهید شدند.»

رابطه این زن با اهالی هتل خیلی صمیمی است: «من پرستارم، وقتی شیفت نیستم به اهالی هتل سر می‌زنم و کارهای پزشکی آنها را انجام می‌دهم. تزریقات را انجام می‌دهم، سرم می‌زنم یا داروهایشان را چک می‌کنم. فعلاً این کارها را در اتاق‌هایشان انجام می‌دهم اما مدیر هتل گفت کمک می‌کند یک تخت بیمارستانی در اتاقی بگذاریم و کارها را آنجا انجام دهیم.»

خانم دیگری که او هم جایگاه خاصی بین مردم دارد و معلم است از روزهای سخت می‌گوید. تمایلی ندارد از روز حادثه بگوید. با لبخندی تلخ می‌گوید: «داستان من هم مثل بقیه این افراد است. صدایی نشنیدم جز صدای آوار!»

او می‌گوید: «بچه‌های هتل را جمع می‌کنم و درس می‌دهم. اینجا در بخشی از لابی درس می‌خوانیم. شده مثل مدارس روستایی، یکی کلاس ششم است، یکی پنجم و یکی دهم. ۱۰ بچه هستند که برای هر کدام ساعاتی وقت می‌گذاریم و درس می‌دهیم. خداراشکر عقب‌افتادگی درس‌شان جبران شده. چند ساعتی هم بازی‌های حرکتی می‌کنیم. تازه خانمی هست از همین جنگ‌زده‌ها که مربی ورزش است، گفته در همین اتاقی که داریم برایمان کلاس ورزش و یوگا می‌گذارد. به هر حال زور زندگی به جنگ می‌چربد.»

دیدگاه تان را بنویسید

خواندنی ها