از تهران تا لندن؛ روایت جهان از میان تصویر، صحنه و سکوت
گفتوگو با صبا قاسمی، فیلمساز، طراح صحنه و هنرمند میانرشتهای، درباره شکلگیری زبانشخصیاش در سینما، عکاسی، تئاتر و هنرهای بصری؛ مسیری که از تهران آغاز شد و در لندن هویت هنریاش را بازتعریف کرد.
در روزهایی که نخستین نمایشهای فیلم کوتاه ترک کردن ایلینگ (Leaving Ealing) در پیش است، صبا قاسمی همزمان مشغول آمادهسازی طراحی صحنه و اجرای چندرسانهای نمایش در پدینگتون خط عوض کن (Change at Paddington) است؛ اجرایی که تصویر، بازی زنده و ویدئو را در کنار هم قرار میدهد و بخشی از آن در خیابانهای لندن ثبت شده است. این همزمانی اتفاقی نیست. برای قاسمی، مرز میان سینما، طراحی صحنه، عکاسی و اجرا سالهاست از میان برداشته شده و هر اثر ادامه جهان هنری اثر پیشین است؛ مسیری که از تهران آغاز شده و در لندن هویت هنریاش را بازتعریف کرده است.
در گفتوگویی که پیش رو دارید، او از شکلگیری زبان شخصی خود میگوید؛ زبانی که از فیلم کوتاه و مستند تا طراحی صحنه، عکاسی و هنرهای چندرسانهای امتداد مییابد. این گفتوگو روایتی است از مهاجرت، زیستن و خلق کردن میان دو جغرافیا، و جستوجوی مداوم برای یافتن شیوهای تازه در روایت جهان.
فعالیتهای شما تنها به فیلمسازی محدود نمیشود و در سالهای اخیر در حوزههایی مانند طراحی صحنه و لباس, عکاسی و اجراهای چندرسانهای نیز حضور داشتهاید. این تنوع از چه نگاهی به هنر میآید و چگونه به زبان شخصی شما تبدیل شده است؟
راستش هنوز هم نمیدانم علاقهام به هنر از سینما شروع شد یا از عکاسی یا مفهوم داستان گویی. برای من، هنرها همیشه در امتداد یکدیگر بودهاند و هیچ مرز مشخصی میان آنها نمیبینم. مگر میشود ندانیم یک قاب خوب چیست و بعد بخواهیم تصاویر متوالی خلق کنیم؟ یا مگر میشود قصه، درام و نمایشنامههایی را که قرنها در تئاتر شکل گرفتهاند، از سینما جدا دانست؟
شاید به همین دلیل بود که در دوران تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد در لندن، همیشه این سؤال برایم وجود داشت که چرا، برخلاف دانشگاه هنر تهران، دانشجویان سینما و تئاتر در کنار هم آموزش نمیبینند. احساس میکردم مدرسه فیلم، بدون ارتباط نزدیک با هنرمندان تئاتر، چیزی کم دارد.
با این حال، اگر بخواهم از سینما دفاع کنم و بگویم چرا این رشته را انتخاب کردهام، باید اعتراف کنم که سینما برای من هنری است که همه هنرهای دیگر را در خود جای میدهد. به همین دلیل هیچوقت احساس نکردهام باید میان فیلمسازی، عکاسی، طراحی صحنه یا اجرا یکی را انتخاب کنم. برای من، هر کدام ادامه دیگری است و همه آنها به شکلگیری یک زبان مشترک کمک میکنند.
خوشحالم که امروز هنرهای میانرشتهای بیش از گذشته شناخته شدهاند، چون فکر میکنم آینده هنر، بیش از هر زمان دیگری، در گفتوگوی میان این رسانهها شکل میگیرد.
شما در ایران سینما خواندید و بعد تحصیلات خود را در لندن ادامه دادید. این دو تجربه، با دو فضای آموزشی و فرهنگی متفاوت، چه تأثیری بر نگاه شما به هنر و شیوه خلق آثارتان گذاشتهاند؟
با وجود اینکه برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری به لندن نیامدم و تصمیم گرفتم یک دوره کارشناسی ارشد دیگر، این بار در مدرسه فیلم، بگذرانم، امروزه از آن تصمیم بسیار راضی هستم. آن یک سال برای من شبیه یاد گرفتن یک زبان سینمایی تازه بود. تقریباً همه چیز متفاوت بود. همیشه فکر میکنم اگر از همان ابتدا با یک پروژه حرفهای وارد لندن میشدم، تطبیق پیدا کردن با فضای کاری اینجا برایم بسیار دشوارتر بود. مدرسه فیلم برای من مثل پلی بود که بهآرامی مرا به فضای حرفهای سینمای لندن وصل کرد.
اگر خیلی ساده بخواهم بگویم، اینجا تعریف هر نقش و مسئولیت در یک پروژه با آنچه در ایران تجربه کرده بودم، تفاوتهای بسیاری دارد. دومین فیلمی که در لندن ساختم، Behind the Door، شاید عجیبترین تجربه کارگردانی من بود. با اینکه فیلم بعداً در جشنوارهها نمایش داده شد و حتی جایزهای هم گرفت، هنوز هر بار که آن را میبینم، با خودم میگویم: «اوه… چرا اینطوری شد؟» (با خنده). اما دقیقاً همان فیلم باعث شد بفهمم کارگردان بودن در انگلستان معنای متفاوتی دارد. اینجا، برخلاف چیزی که قبلاً تجربه کرده بودم، بیش از هر چیز مسئول انجام وظیفه خودت هستی و باید یاد بگیری در کنار یک تیم تخصصی کار کنی در حالیکه مرزها را رعایت می کنی حتی اگر خیلی موافق کار همکارت نباشی!
در کنار این تجربه، برای اولین بار بهطور جدی وارد دنیای هنرهای دیجیتال و فیلمسازی با تلفن همراه شدم؛ مسیری که به ساخت فیلم We Used to Be Forbidden انجامید و نگاه تازهای به امکانات روایت و تصویر در اختیارم گذاشت.
به نظر میرسد تجربهای که با فیلم We Used to Be Forbidden آغاز کردید، امروز در پروژههای تازهتان شکل گستردهتری پیدا کرده است.
این مسیر در آثار جدیدتان چگونه ادامه پیدا کرده و مخاطبان در آینده نزدیک با چه تجربههایی روبهرو خواهند شد؟
جذابیت هنر برای من همین است که هیچوقت نمیدانی چه زمانی ناگهان فصل تازهای در کارت آغاز میشود. مسیری که پس از We Used to Be Forbidden طی کردم، بهشدت وامدار همان تجربه است. جالب اینکه در هر دو پروژهای که پیش رو دارم، با وجود تفاوت مدیومها، تصویرسازی با تلفن همراه به بخشی مهم از اثر تبدیل شده است.
در فیلم Leaving Ealing، که نمایشهای آن از ماه آینده آغاز میشود، موبایل یکی از دوربینهای اصلی روایت است؛ بهویژه در بازنمایی آنچه بر ایران گذشته است. در اجرای چندرسانهای Change at Paddington نیز طراحی صحنه را با استفاده از تصاویری از بازیگر شکل دادهام که آنها هم با آیفون ضبط شدهاند. در این پروژه، تصویر ضبطشده فقط یک پسزمینه نیست، بلکه بخشی از روایت و فضای صحنه را میسازد.
گاهی احساس میکنم آیفون برای من کمکم همان جایگاهی را پیدا کرده که هندیکم برای عباس کیارستمی داشت؛ ابزاری که همیشه همراهت است و اجازه نمیدهد فاصلهای میان ایده و ثبت آن ایجاد شود. برای من، مهمتر از خود دوربین، آزادیای است که در لحظه خلق کردن به هنرمند میدهد.
اگر بخواهم کمی جلوتر را هم ببینم، در حال برنامهریزی برای ساخت یک مستند موبایلی در سال ۲۰۲۷ هستیم. احساس میکنم فیلمسازی با موبایل دیگر برای من یک تجربه مقطعی نیست، بلکه به بخشی از زبان تصویریام تبدیل شده است.
بسیاری از فیلمهای کوتاه امروز بر یک ایده یا یک پایان بهیادماندنی استوارند، اما در آثار شما آنچه بیش از همه در ذهن میماند، جهان فیلم و تجربه زیستن در آن است. آیا از ابتدا آگاهانه از این الگوی رایج فاصله گرفتهاید؟
فکر میکنم ریشهاش به زمانی برمیگردد که چهارده سالم بود و در کلاسهای ناصر تقوایی سینما را یاد گرفتم. از همان موقع همیشه بیشتر از هر چیز به آدمهای اطرافم نگاه میکردم؛ آدمهایی که میشناسم، کنارشان زندگی کردهام یا دوست دارم بیشتر ببینمشان. این نگاه فقط در فیلمسازی هم نیست؛ در عکاسی، طراحی صحنه و حتی تئاتر هم با من آمده است.
شاید به همین دلیل است که این روزها بیشتر از گذشته با موبایل فیلم میگیرم. نه چون تکنولوژی تازهای است، بلکه چون فاصله مرا با این آدمها کمتر میکند. احساس میکنم دوربین موبایل اجازه میدهد خیلی نزدیکتر به زندگی بایستم.
مثلاً در ماسک، برای من بحران اصلی کرونا نبود. دختربچهای را میدیدم که ماسکی که پدر و مادرش برای محافظتش روی صورتش گذاشتهاند، آنقدر بزرگ است که جلوی چشمهایش را میگیرد. برای من همان تصویر، خودِ فیلم بود. یا در قصر، خانهای در حال ویران شدن است، اما چیزی که برایم اهمیت داشت این بود که تا آخرین لحظه، آن خانه هنوز میتواند یک خاطره تازه برای آریا بسازد.
البته مستندهایم مسیر دیگری دارند. آنها معمولاً قرار نیست با یک پایان غافلگیرکننده تمام شوند یا واکنشی لحظهای از مخاطب بگیرند. بیشتر تلاشم این است که واقعیتی را ثبت کنم که احساس میکنم باید دیده و شنیده شود.
با این حال، هیچوقت دوست ندارم به یک شیوه ثابت وفادار بمانم. اگر قرار باشد همه فیلمهایم شبیه هم باشند، احتمالاً دیگر چیزی برای کشف کردن ندارم. من هنوز در حال زندگی کردن و تجربه کردنم و طبیعی است که هر تجربه تازه، زبان و شکل فیلم بعدیام را هم تغییر بدهد.
به نظر میرسد برای شما مرزی میان مدیومهای مختلف وجود ندارد. امروز، بیش از آنکه دنبال ساختن یک اثر مشخص باشید، به دنبال تجربه کردن چه جهانی هستی؟
راستش همیشه دوست دارم دستم برای تجربه کردن باز باشد. اینکه بتوانم میان مدیومهای مختلف رفتوآمد کنم و هر ایده را در مناسبترین شکلش اجرا کنم. البته واقعیت این است که چنین تجربههایی بیش از هر چیز به امکان تولید و حمایت مالی از پروژهها بستگی دارد. اگر هیچ محدودیتی وجود نداشت، احتمالاً امروز مشغول ساخت یک انیمیشن واقعیت مجازی (VR) بودم و همزمان یک نمایشگاه آرتمدیا هم برگزار میکردم.
اما فعلاً هیجانانگیزترین پروژه برای من، ادامه مسیر Change at Paddington است. امیدواریم بعد از این اجرا، بتوانیم آن را گسترش دهیم و به یک اجرای همزمان چهارزبانه برسانیم. این اثر ظرفیت زیادی برای تجربه کردن دارد و برای من هم فرصت ارزشمندی است که بهعنوان طراح صحنه، از امکانات سینما، تئاتر، ویدئو و هنرهای تجسمی در کنار هم استفاده کنم.
در کنار آن، فیلم کوتاه داستانی بعدیام را هم در حال نوشتن با فاطمه محمدمهدی پور هستم؛ اثری که از نظر قصه و ژانر با کارهای قبلیام تفاوت زیادی دارد. فکر میکنم هر پروژه باید چیزی را به خودِ هنرمند یاد بدهد، وگرنه تکرار کردن، برای من جذابیتی ندارد.
بیشتر از این چیزی نمیگویم… فقط امیدوارم وقتی آماده شد، بتواند مخاطب را غافلگیر کند. (میخندد)






دیدگاه تان را بنویسید