یوسف حاتمی‌کیا، کارگردان فیلم اسکورت، در گفت‌وگوی ویدئویی با «اعتماد»:

نظر پلیس و وزارت ارشاد این بود که فیلم اسکورت تبلیغ قاچاقچی‌هاست/ هر جای اسکورت را نگاه می‌کنم کمی دردم می‌گیرد

کد خبر: 790467
|
۱۴۰۵/۰۶/۲۲ ۱۹:۵۰:۰۰
| |

تینا جلالی- این روزها فیلم اسکورت به کارگردانی یوسف حاتمی‌کیا با بازی امیر جدیدی و هدی زین‌العابدین در سینماهای سراسر کشور اکران است، ‌فیلمی با مساله و دغدغه مردمانی کمتر دیده شده که برای تامین حداقل‌های زندگی مجبورند هر روز با مرگ چشم در چشم شوند.

آدم‌هایی که از سر ناچاری و نداری راهی را برای امرار معاش انتخاب می‌کنند که بر لبه زندگی و مرگ قرار دارد. اسکورت با محور قرار دادن مسائل شوتی‌ها، روایتی انسانی و باورپذیر از مشکلات آنها به مخاطبان ارایه می‌دهد.  ما با یوسف حاتمی‌کیا، نویسنده و کارگردان اسکورت به همراه بنفشه سام‌گیس که گزارش او در روزنامه اعتماد مبنای ساخت این فیلم قرار گرفت، گفت‌وگویی انجام دادیم که پیش روی شماست.

***

قرار بود «اسکورت» فیلم اولم باشد، ولی خوشحالم که فیلم اولم نشد

*مصاحبه‌ای قبلا با شما داشتم درباره فیلم «شب طلایی» که شما اشاره کرده بودید برای ساختش دچار مشکلات خیلی زیادی شده بودید و تمایل داشتید از آن به عنوان غمنامه نام ببرید، بفرمایید فیلم «اسکورت» برای شما با چه روحیه و با چه حال و هوایی ساخته شد؟ همان سختی‌ها و مشکلات را متحمل شدید یا اینکه مسیر کمی برای شما هموارتر شد؟

قبل از فیلم «شب طلایی» تقریبا چهار فیلمنامه دیگر از جمله «اسکورت» را نوشته بودم که تا مراحلی برای ساخت پیش می‌رفتند، ولی به شکل‌های مختلف به مرحله ساخت نمی‌رسید، به این احساس رسیده بودم که خب احتمالاً من قرار نیست فیلم بسازم و چون «شب طلایی» می‌توانست به رمان تبدیل شود با خودم گفتم اگر به مرحله ساخت نرسید، در فیلم‌نامه تغییراتی می­دهم و به عنوان کتاب منتشرش می‌کنم. میزان شکست‌­هایی که تجمیع شده بود، باعث شد «شب طلایی» برای من اسم غمنامه گرفت. حالا خدا را شکر که «شب طلایی» ساخته شد.

*«اسکورت» را قبل از «شب طلایی» نوشته بودید؟

بله، اصلا قرار بود «اسکورت» فیلم اولم باشد، ولی خوشحالم که فیلم اولم نشد...

فیلم جاده‌ای شوخی‌بردار نیست/ اسکورت، جهانی از چالش‌های گوناگون در مسیر ساخت بود

*چرا؟

«اسکورت» مقدماتی برای ساخت می‌خواست که شاید برای فیلم اول مناسب نباشد؛ چرا که فیلم‌ساز در فیلم اول با یک‌سری دشواری‌ها روبه‌رو می‌شود که نیاز به آرامشی نسبی دارد، و هرچه لوکیشن‌ها محدودتر باشند، تمرکز بیشتری به او می‌دهند. اما اسکورت این‌گونه نبود؛ اساساً فیلم جاده‌ای شوخی‌بردار نیست.

در آن دوران، دو یا سه تهیه‌کننده و چند سرمایه‌گذار مختلف آمدند و رفتند. یادم هست یک‌بار سرمایه‌گذاری از بخش خصوصی فراهم شده بود، جلسات متعددی برگزار کردیم، همه‌چیز در بهترین شرایط بود، اما در آخرین لحظه سرمایه‌گذار کنار کشید.

این اتفاق آن‌قدر به من فشار آورد که بعد از شنیدنش، به‌یک‌باره متوجه شدم خون غلیظی از بینی‌ام جاری شده و روی فرش ریخته، طوری که دیگر پاک نشد. همان روزها هم فکرم درگیر این بود که چرا اسکورت، بعد از این همه تلاش، به نتیجه نمی‌رسد؛ و همین سؤال بود که نگذاشت کنار بکشم و باعث شد دنبال راه بعدی بگردم.

*مشکلات چه بود؟

دلایل مختلف داشت؛ از بحث مالی گرفته تا مشکلات متعدد پلیس و ارشاد، تا ماجرای تهیه‌کننده و تأمین سرمایه. این فیلم در هر بخشش سختی‌های خاص خودش را داشت و پر از موانعی بود که باید یکی‌یکی از سرشان رد می‌شدیم؛ اساساً اسکورت، جهانی از چالش‌های گوناگون در مسیر ساخت بود.

هنوز هم از حمایت بانک کشاورزی متعجبم. البته بعدها فارابی هم به جمع سرمایه‌گذاران اضافه شد، اما حمایت بانک کشاورزی را نوعی معجزه می‌دانم؛ چرا که آخرین فیلمی که این بانک در آن سرمایه‌گذاری کرده بود «یک بوسه کوچولو» بود، و این نشان می‌داد که چقدر معمولاً در انتخاب پروژه‌ها محتاط و سخت‌گیرانه عمل می‌کنند. با این حال، مدیرعامل محترم بانک برادرانه پشت این کار ایستاد و به ما اعتماد کرد.

بارها از سرِ دلسوزی به من گفتند این سوژه را رها کن چون نمی‌شود؛ حتی پدرم می‌گفت عمرت را تلف نکن و سراغ سوژه دیگری برو

*سینمای ایران در سال‌های اخیر به لحاظ پرداخت مضامین دچار تختی شده بود و از ژانرهای مختلف فاصله گرفته بود و تنوع سلیقه در آن دیده نمی‌شد، از طرفی ژانر اکشن بسیار مهجور است، به نظر می‌رسد فیلم اسکورت بازگشت خوبی به سینمای اکشن است.

در دوران دانشجویی، روی موضوعات مختلف تحقیق می‌کردیم و یکی از آن‌ها دقیقاً همین بود که چرا در دهه ۶۰ فیلم‌های اکشن به‌وفور ساخته می‌شد و بعدها به‌شدت افول کرد. یکی از دلایلش، فضای نقدی بود که در آن دوره حاکم شد؛ فیلم‌سازان اکشن اغلب در سایه‌ی نگاهی قرار می‌گرفتند که آثارشان را در مرتبه‌ای پایین‌تر از سینمای «هنری» می‌دید. همین فضا باعث شد بسیاری از این فیلم‌سازان به‌تدریج از این ژانر فاصله بگیرند، و نتیجه‌اش کوچی بزرگ از این نوع سینما بود که در نهایت به ریزش مخاطب سینما هم انجامید.

اگر نسبت مخاطبانِ دهه ۶۰ را به جمعیت ایران و تعداد سینماهای آن زمان بسنجید، به عددی می‌رسید که واقعاً حیرت‌انگیز است؛ نمونه‌اش را در استقبال از فیلم «عقاب­‌ها» می‌توان دید.

دلیل دیگر این است که فیلم جاده‌ای و اکشن ساختن اساساً کار ساده‌ای نیست. شبیه روزنامه‌نگارانی‌ست که در حوزه‌های پردردسر و تحقیقی کار می‌کنند؛ همان‌هایی که من اسمشان را «خبرنگاران چریک» می‌گذارم، کسانی که برای رسیدن به سوژه‌شان حتی کتک هم می‌خورند و هیچ‌چیز سد راهشان نمی‌شود. فیلم‌سازی اکشن هم دقیقاً همین ماهیت را دارد.

دلیل دیگر، مسئله‌ی هزینه است. امروز این نوع فیلم‌سازی بسیار پرهزینه‌تر شده و کمتر سرمایه‌گذاری به‌راحتی پای چنین پروژه‌هایی می‌ایستد. البته هزینه‌ی «اسکورت» چندان عجیب نبود، و از بسیاری از فیلم‌های دیگر جشنواره‌ی سال گذشته کمتر بود، چرا که سعی کردیم هزینه‌ها را کنترل کنیم.

شاید باور نکنید، بارها از سرِ دلسوزی به من گفتند این سوژه را رها کن چون نمی‌شود؛ حتی پدرم می‌گفت عمرت را تلف نکن و سراغ سوژه دیگری برو.

*بین دو فیلم شما تغییر لحن کاملاً مشهود است، شب طلایی درام خانوادگی با فضای آپارتمانی کوچک جمع و جور، ولی اسکورت ابعاد گسترده‌تری دارد، فیلم جاده‌ای اکشن است، این تغییر لحن تعمدی بود؟ یا اینکه سوژه ایجاب می‌کرد؟

سوژه بی‌تردید این ژانر را می‌طلبید، اما من خودم هم به ژانر اکشن علاقه دارم و مایل بودم این تجربه را از سر بگذرانم. گاهی اکشن را به‌مثابه‌ی عنصری به درون اثر تزریق می‌کنید، مثل صحنه‌ای از تعقیب و گریز در دل شهر؛ اما در «اسکورت» با آدم‌هایی طرفیم که ذاتشان اکشن است، یعنی «شوتی‌ها»، که نام‌شان هم از همان شوت‌ شدن در جاده گرفته شده. تمام هویت و منطق وجودی‌شان بر مدار سرعت می‌چرخد، و چه چیزی از این مناسب‌تر برای این ژانر؟

اما اینکه آیا این ژانر، سینمای مورد علاقه‌ واقعی من است، و تغییر لحن میان دو فیلمم چگونه رخ داده، توصیفش کمی دشوار است؛ چرا که ممکن است این توصیف، به‌نوعی به کنار زدن «شب طلایی» تعبیر شود.

از پدرم و بزرگان سینما آموختم که ذات نخستین سینما، سرگرمی است؛ یعنی در وهله اول باید مخاطب را سرگرم کرد و بعد حرف خود را با او در میان گذاشت

*می‌خواهم بگویم که در ادامه ممکن است که لحن دیگری را تجربه کنید یا اینکه بنا به اقتضای فیلمنامه فضا را تجربه کردید؟

از پدرم و بزرگان سینما آموختم که ذات نخستین سینما، سرگرمی است؛ یعنی در وهله‌ی اول باید مخاطب را سرگرم کرد و بعد حرف خود را با او در میان گذاشت. مخاطبی که بلیت می‌خرد تا در کنار دوستان و خانواده‌اش فیلمی را در سینما تماشا کند، به‌ویژه در روزگاری که با پنجاه سال پیش تفاوت بسیار دارد، باید دلیلی برای این انتخاب داشته باشد؛ وگرنه با خود می‌گوید چرا این فیلم را در خانه و از تلویزیون تماشا نکند، و اصلاً چرا باید به سینما برود؟

به نظر من «اسکورت» به‌واسطه‌ موقعیتی که دارد، فیلمی برای پرده‌ سینماست؛ اما اینکه آیا به سراغ ژانرهای دیگر هم می‌روم، بله، قطعاً می‌روم

 *دقیقا...

یعنی فیلم باید برای سینما و برای قاب بزرگ ساخته شود؛ این ضرورت امروز بیش از هر زمان دیگری حس می‌شود، چرا که دیگر نه تنها تلویزیون، بلکه موبایل هم رقیب اصلی پرده سینماست. ما به‌عنوان فیلم‌ساز باید چه کنیم که مخاطب حاضر شود بلیت بخرد و برای تماشای فیلم وقت بگذارد؟ به نظر من «اسکورت» به‌واسطه‌ موقعیتی که دارد، فیلمی برای پرده‌ سینماست؛ اما اینکه آیا به سراغ ژانرهای دیگر هم می‌روم، بله، قطعاً می‌روم.

*بپردازیم به سوژه فیلم «اسکورت» یعنی شوتی‌ها، خانم سام گیس ، سوژه گزارش شما مبنای فیلم اسکورت شد، بفرمایید که شوتی‌ها چه کسانی هستند و چه توانمندی‌هایی باید داشته باشند که شوتی لقب بگیرند ؟ اساسا شوتی چه پدیده اقتصادی اجتماعی است و چه خطراتی دارد؟

سام گیس: سال‌هاست که در  موضوع قاچاق  کالا یا مواد کار می‌کنم. زمستان سال ۹۶  که به بوشهر رفته بودم، در آن مقطع شغل در بوشهر کم بود و تعداد خانواده‌هایی که سرپرستشان شغل نداشت و بیکار شده بود زیاد بود، چون آن منطقه گرفتار خشکسالی بود.  آن زمان در آن روستایی که رفتم، دیدم جلوی هر خانه یک پژو است. البته سال قبلش در کردستان دیده بودم که پژو، ماشین قاچاق است  چون  صندوق عقب بزرگی دارد و  می توانند لاستیک‌ها و فنرهای لاستیک عقب را دستکاری کنند تا اتاق ماشین بالا برود و می توانند  در آن بار زیادی بگذارند بدون اینکه اتاق با کف جاده برخورد کند. پژو امکانات ویژه‌ای دارد و انگار که  برای قاچاق ساخته شده است. از یکی دو راننده‌ پرسیدم و در جوابم گفتند که ما شوتی هستیم، گفتم شوتی یعنی چی؟ گفتند می‌رویم از ساحل و بندر و از انبار یا شهر بوشهر یک سری بار می‌خریم ،  می‌رویم سمت کازرون یا هر استانی که صاحب‌بار هماهنگ کرده باشد، با چند نفر که  بدون اسم راضی به صحبت شدند حرف زدم . مثلا یک نفرشان راننده آژانس بود، ولی  کرایه آژانس در آن منطقه ، جواب  خرج زندگی را نمی‌داد . آن زمان هنوز تورم در این حد نبود، در نتیجه شوتی ها با یک بار یا دو بار در روز یا آنهایی که کمی در رانندگی ناشی‌تر بودند با یک بار دوبار در هفته می‌توانستند خرجشان را در بیاورند. جنس‌هایی که ما آن موقع دیدیم، واقعاً جنس‌های مصرفی مردم عادی بود، کفش، مواد غذایی یا پارچه. همه اجناس از کشورهای حوزه خلیج فارس می‌آمد و به ساحل می رسید و  در انبارهایی که در ساحل بود نگهداری می‌شد .  ظاهر انبار مثل یک خانه بود . وقتی در خانه را باز می‌کردی ، می‌دیدی همه دیوارها را برداشته اند و فقط  جنس گذاشته اند ولی  واقعاً کالاهای مصرفی بود . یعنی شوتی ها مرتکب جرم نمی‌شدند و  مجرم نبودند.  این افراد فقط می‌خواستند مخارج زندگیشان را تامین کنند. تعداد زیادشان در جاده کشته می‌شدند چون سرعت بالا می‌رفتند. اغلب جاده‌های جنوب شرق تا جنوب غرب ، مسیر ترانزیت ماشین سنگین است و  برای ماشین سواری ، جاده‌های مناسب و امنی نیست، ولی این افراد با سرعت ۲۰۰ در این جاده‌ها می‌رفتند و هر جور حادثه‌ای برای ماشینشان به وجود می‌آمد و باعث چپ کردن و واژگون شدن و اول از همه باعث کشته شدن خودشان می‌شد، اما مسافرانی هم بودند که در این جاده کشته می‌شدند . در روستایی رفتم که ماشین شوتی به خانواده‌های شان زده بود ولی در آن محیط، آدم‌ها خیلی به دنبال شکایت نمی‌رفتند چون همه درد همدیگر را می‌دانستند . آن خانواده‌ای که یکی از عزیزانش را در تصادف با ماشین شوتی از دست داده بود، ممکن بود بچه خودش شوتی باشد و یک جور مثل حلقه زنجیر به همدیگر گره خورده بودند . شوتی ها ، توانمندی خاصی لازم نداشتند . توانمندی مهمشان این بود که بدون شغل باشند .

*رانندگی را باید خیلی خوب بلد باشند.

سام گیس: این افراد در وهله اول باید ماشین می‌داشتند و راننده می‌بودند . شما وقتی کمی از تهران فاصله بگیرید ، آن فرهنگی که در تهران داریم که باید برای رانندگی گواهینامه داشته باشیم یا باید مراحل قانونی را طی کنیم تا پشت ماشین بنشینیم  را نمی بینید و آنجا از این خبرها نیست .  متاسفانه در بلوچستان دیدم  که پسر ، وقتی پایش به پدال گاز و ترمز برسد، پشت نیسان سوخت کشی می‌نشیند.  در جنوب هم همین بود. بچه‌ها در آنجا به دنیا می‌آیند که شوتی بشوند  چون در آن منطقه واقعاً کار نیست. بخصوص در چند سالی که دولت‌ها به کشتی‌های چینی  مجوز دادند ،  آنها در دریا تور پهن می‌کردند و هر چه ماهی بود برای خودشان جمع می‌کردند.  من در ساحل هرمزگان دیدم که صیاد ، یخچالش را باز می‌کرد  و فقط دو ماهی در یخچال داشت در حالی که ۸ ساعت برای صید ماهی در دریا  مانده بود و می‌گفت من این دو تا ماهی را  ببرم بازار میناب بفروشم چه به من می دهند ؟ بوشهر هم همین وضع بود و آنجا هم  واقعا صید تعطیل شده بود و آنها  چاره ای جز شوتی شدن نداشتند ولی طبق قانون مبارزه با قاچاق کالا ، برای پلیسی که در جاده می گردد فرقی نمی‌کند که شوتی ، از چه خانواده‌ای آمده . یک شوتی که من مسافرش بودم و من را به عسلویه می برد ، به من گفت که همسرم هفت ماهه باردار است و از من قول گرفته که این باری که می برم ، اخرین  سرویسم باشد .  همسران  و مادران شوتی‌ها نمی‌دانستند که شوهرشان یا پسرشان یا برادرشان به خانه بر می‌گردد یا نه . چون پلیس آن مناطق حکم تیر دارد و اتفاق خیلی بد این است که معمولاً در استان‌های مرزی پلیس غیر بومی به کار می‌گیرند که دچار احساسات نشود.

*رحیم نباشد

سام گیس: نمی‌گوییم رحیم نباشد بلکه  دچار تعارفات قومی قبیله‌ای و هم محلی بودن نشود و خیلی راحت شلیک کند.  در کردستان این موضوع را زیاد می‌بینیم .  کولبر  به خاطر بار تلویزیون که به کولش بسته ، کشته می‌شود . این کولبر را مرزبان می‌زند و هیچ کاری ندارد که این کولبر از چه خانواده‌ای است . متاسفانه دولت‌ها در این سال‌ها فقط همان صحنه آخر را دیدند، یعنی شوتی را در جاده دیدند که پشت ماشین  ، بار بسته  و شلیک کردند . ولی چرا این آدم ، شوتی شد ؟ چرا بدوک شد ؟  چرا کولبر شد ؟ ببینید که شما در آن منطقه شغلی ایجاد نکردید . در ساحل بوشهر ، ماهیگیری که تور می‌بافت به من گفت من این تور را می‌بافم ولی نمی‌دانم  چه زمانی و به چه کسی می‌فروشم، چون دریا  آنقدر خالی است که کسی از من تور نمی خرد . خطر جالبی که شوتی‌ها با آن مواجه بودند این بود که بار همدیگر را می‌دزدیدند یعنی تصادفات ساختگی درست می‌کردند . شوتی ها دلال و جاده پاک‌کن و خبرچین داشتند و همه به همدیگر وصل بودند، دلال و جاده پاک کن از صاحب‌بار  که صاحب سرمایه هم بود پول می‌گرفت ولی  علاوه بر این ها ، تعدادی هم برای  سرقت بعضی کالاها که ارزش بیشتری داشت اجیر می شدند . مثلاً گردو گران‌تر از کفش بود و یک نفر با گروهش می‌رفت و بار گردوی شوتی  را می‌دزدید یا راه شوتی را می‌بست یا به طرف  هم اسلحه می‌کشیدند . بعضی موارد را ممکن است  نگویند اما جاده پاک‌کن معمولاً باید مسلح باشد و یک سری وسایل حفاظت از خودش داشته باشد.  در فیلم اسکورت  هم نشان داده می‌شود که محفظه برف پاک کن یا اگزوز را با گازوئیل یا مواد دودزا پر می‌کنند که بتوانند راه را ببندند .  می‌خواهم بگویم که فقط پلیس ، سد راهشان نمی‌شود بلکه خودشان هم یکدیگر را گیر می‌اندازند.  ولی به مردم فقیر منطقه هم کمک می‌کنند، شاید بشود گفت رابین هود منطقه هستند .  از آقای حاتمی کیا ممنونم که در این فیلم ، نگاه انسانی به این افراد داشتند. متاسفانه بخش امنیتی انتظامی ما به این مردم انگ قاچاقچی می‌زند و پشت ماجرا را نمی‌بیند که قاچاقچی چه طور قاچاقچی شده است و آقای حاتمی کیا در این فیلم به این موضوع پرداختند.   چند روز قبل، آقای باقر ساروخانی با همکار گروه حادثه روزنامه اعتماد در مورد غلامرضا خوشرو (خفاش شب) صحبت کرده بود و  گفته بود که هیچ جنایتکاری، از شکم مادرش  جانی بیرون نمی‌آید، شوتی‌ها هم قاچاقچی متولد نشدند.

*قطعا همینطور است.

سام گیس: اکثر نخل‌های بوشهر خشک شده است. روی دیوارهای شهر نوشته شده برش نخل و یکی از شغل‌های مردم بوشهر  همین است . در بوشهر، نخل به اندازه آدم‌ها ارزش دارد، ولی نخل‌هایشان از بی‌آبی خشک می‌شود و آدم‌ها با گریه کسی را صدا می‌کنند که نخلشان را سر ببرد یا بسوزانند تا از پوستش برای ساختن کپر استفاده کنند تا به کرمان بفروشند.در خشکسالی  بوشهر ، کشاورزی  ممکن نیست  چون تغییر اصولی الگوی کشت  هم انجام نشد و به مردم منطقه یاد ندادند که در این بی‌آبی چه  محصولی بکارند . مردم بوشهر، دامپروری و کشاورزی داشتند ولی همه‌اش در اثر خشکسالی نابود شده است. در واقع برای مردم آن مناطق، چاره‌ای جز شوتی شدن نمی‌ماند . شوتی ها  به من می‌گفتند تو بیا به ما یک راه نشان بده که خطر قاچاق را نداشته باشد و امن هم  باشد  تا  ما از همین راه ، شکم زن و بچه مان را سیر کنیم . این حرف درست بود و حتی پلیس محلی حرفشان را تایید می‌کرد ولی می‌گفت «من نمی‌توانم ازشان حمایت کنم » متاسفانه در بوشهر، هرمزگان، سیستان و بلوچستان و ایلام و کردستان با چنین مشکلاتی مواجه هستیم. نکته دیگر  این است که این آدم‌ها کوچ می‌کنند، یعنی وقتی بوشهر ناامن می‌شود ، شوتی‌های بوشهر به کردستان کوچ می‌کنند و درآنجا کولبری می‌کنند. وقتی  معبرهای قاچاق در استان کردستان ناامن می‌شود، مردم برای سوخت کشی به بلوچستان می‌روند و  به همین دلیل در این مسیرها کشته‌های زیادی  داریم ؛  در جاده‌های بلوچستان و بوشهر ، ماشین‌های سوخته و واژگون شده شوتی‌ها را می بینید و در جاده‌های بلوچستان و جنوب کرمان ، آسفالت سوخته‌ می‌بینید؛ همان جایی که نیسان گازوئیل منفجر شده و آنقدر سوخته تا آسفالت زیر نیسان آب شده، در  دره های کردستان هم جنازه‌هایی هست  که نمی‌توان بیرون کشید و این جنازه کولبرهایی است که سقوط کردند و  تیر خوردند یا گرگ آنها را خورد و این وضع متأسفانه مساله استان‌های مرزی ماست.

آشنایی‌ اولیه‌ام با شوتی‌ها از طریق گزارشی بود که خانم سام‌گیس در روزنامه اعتماد نوشته بودند/ نکته‌ای که در این گزارش برایم بسیار جذاب بود، بحث شوتی‌های زن بود؛ آنچه در ذهن ما درباره‌ شوتی‌ها جا افتاده این است که این کار سراسر مردانه است

*چقدر تلخ و غم انگیز، آقای حاتمی کیا شما این موضوعات را برای ساخت فیلم دومتان انتخاب کردید، در مصاحبه قبلی که با شما داشتم به این موضوع اشاره کرده بودید که موضوعی را برای ساخت انتخاب می‌کنید که دغدغه تان باشد، شوتی‌ها کولبرها چقدر دغدغه تان بود که موضوع فیلم دوم شما شد؟

آشنایی‌ اولیه‌ام با شوتی‌ها از طریق گزارشی بود که خانم سام‌گیس در روزنامه اعتماد نوشته بودند. از دوستم آقای بهراد مهرجو، که نویسنده و خبرنگار هستند، سپاسگزارم که از من خواستند این گزارش را بخوانم و گفتند سوژه‌ی جذابی است. نکته‌ای که در این گزارش برایم بسیار جذاب بود، بحث شوتی‌های زن بود؛ آنچه در ذهن ما درباره‌ شوتی‌ها جا افتاده این است که این کار سراسر مردانه است.

*دقیقا

یا نهایتاً نوجوان‌های پسر و مردانی در سنین مختلف. برای من این سؤال پیش آمد که زنان شوتی چه شکلی هستند؟ آیا زنانگی‌شان را از دست داده‌اند و شمایلی مردانه گرفته‌اند؟ اصلاً به جهان چطور نگاه می‌کنند و چرا سراغ این شغل مردانه رفته‌اند؟

اما نکته‌ مهم‌تر این بود که شوتی‌ها گویی منظومه‌ای از همه‌ مردمان ایران هستند: یکی مغازه‌دار بوده و مغازه‌اش بسته شده، یکی کشاورز بوده و آب به زمینش نمی‌رسیده و نتوانسته وام بگیرد، یکی لنج‌دار بوده، یکی کارگر کارخانه‌ای بوده که تعطیل شده؛ همه شغل‌های دیگری داشته‌اند. نمی‌خواهم بگویم صد درصدشان، اما این‌ها آدم‌هایی بودند که من و خانم سام‌گیس در تحقیقات میدانی دیدیم و حتی در کنارشان حضور داشتیم.

احساس می‌کردم باید خودم هم از نزدیک با این آدم‌ها آشنا شوم تا ببینم در احوالشان چه می‌گذرد برای همین حدود دو هفته میان شوتی‌های مختلف بودم و حتی بارهایی مثل سیگار را هم با خودشان جابه‌جا کردم

*یعنی خودتان شوتی شدید؟

بله. بعد از خواندن گزارش روزنامه، خانم سام‌گیس به درخواست من تحقیقاتی دوباره و کامل‌تر از شوتی‌ها انجام داد، اما من هنوز احساس می‌کردم باید خودم هم از نزدیک با این آدم‌ها آشنا شوم تا ببینم در احوالشان چه می‌گذرد برای همین حدود دو هفته میان شوتی‌های مختلف بودم و حتی بارهایی مثل سیگار را هم با خودشان جابه‌جا کردم.

اینکه چرا این سوژه برایم جذاب شد؟ در وهله‌ اول، یک زن قوی دیدم؛ زنان قوی همیشه برایم جذاب بوده‌اند، زنانی که خودشان فاعل‌اند و می‌توانند به هر دلیلی محیطی را تغییر دهند، و این قدرت در زنان شوتی وجود داشت. نکته‌ بعدی این بود که با خودم گفتم دردی به این بزرگی در کشورم هست، پس چطور می‌توانم حرفش را نزنم؟ آدم‌هایی که به‌طور کاملاً فیزیکی برای زندگی می‌جنگند؛ جایی که آدم برای یک لقمه نان باید بین مرگ و زندگی انتخاب کند.

*در گزارش خانم سام گیس هم اشاره شده بود که شوتی‌ها وقتی در خانه را می‌بندند و بیرون می‌آیند با خودشان فکر می‌کنند که دوباره شاید برنگردند.

هم آقایان و هم خانم‌ها این جمله را می‌گویند. نکته‌ دیگر این است که سرعت بالای آن‌ها دلیل منطقی دارد؛ اگر بتوانند در یک روز دوبار مسیر را طی کنند، پول بیشتری می‌گیرند، پس باید سریع بروند. نکته‌ دیگر این است که پلیس در جاده هست و نباید گیر بیفتند، پس باید سریع بروند. سرعت در خونشان جاری می‌شود و از حالت عادی، جایی که آدرنالین ترشح می‌شود، خارج می‌گردند. می‌خواهم بگویم با دیوانگانی که از روی سرگرمی سریع می‌رانند طرف نیستیم. در ماشین صدای موسیقی را عجیب‌وغریب بلند می‌کنند تا اضطراب سرعت ۲۰۰ کیلومتری را متوجه نشنوند، چون هر لحظه امکان چپ‌شدن هست. قانونی مشهور هم برای خودشان دارند: گاز در مبدأ، ترمز در مقصد.

اما نکته‌ غم‌انگیز جایی بود که یک شوتی برایم تعریف می‌کرد اگر در مسیر ترافیک شود، به جاده‌ی خاکی یا لاین مخالف می‌روند، چون به هیچ‌ وجه ترمز نمی‌زنند. اگر ناگهان با تریلی از روبه‌رو مواجه شوم، یک‌صدم ثانیه فرصت دارم فکر کنم که اگر ترمز بزنم شاید به تریلی برخورد کنم، چپ کنم، زنده بیرون بیایم اما احتمالاً فلج شوم؛ پس پایم را بیشتر روی گاز می‌گذارم تا زنده نمانم، چون من نان‌آور خانه‌ام و اگر فلج شوم، سربار خانواده­‌ام می­‌شوم. این یعنی جنگیدن برای حداقل‌­های زندگی.

درباره‌ شوتی‌ها معمولاً تصور می‌شود اوضاع مالی خوبی دارند، اما تفاوتی با کولبر ندارند؛ حتی شاید کارشان از کولبری خطرناک‌تر است، چون نرخ مرگ‌ومیرشان بالاتر است/ فقط حاکمیت با شوتی‌ها مشکل ندارد، بعضی از مردم محلی هم دارند

*جنگیدن برای بقا...

نکته‌ دیگر اینکه به کولبرها حق می‌دهم؛ تصویر بیرونی‌شان غم‌انگیزتر است. آدمی که یخچالی روی کولش حمل می‌کند و از کوهی رد می‌شود، حتماً تصویری غم‌انگیزتر دارد. اما درباره‌ شوتی‌ها معمولاً تصور می‌شود اوضاع مالی خوبی دارند. اما اگر هزینه‌ بنزین، لاستیکی که هر دو ماه باید عوض شود، روغن موتور، و هزینه‌ ماشینی که با قرض‌کردن خریده‌اند را حساب کنیم، تفاوتی با کولبر ندارند؛ حتی شاید کارشان از کولبری خطرناک‌تر است، چون نرخ مرگ‌ومیرشان بالاتر است.

وجه دیگر این است که فقط حاکمیت با آن‌ها مشکل ندارد، بعضی از مردم محلی هم دارند؛ مثلاً از روستایی کنار جاده ایستاده‌اند تا ماشین بگیرند و شوتی که قصد برخورد ندارد، با سرعت بالا به آن‌ها می‌خورد، یا با ماشین‌های سواری خانوادگی تصادف می‌کند، و از این دست کشته‌ها کم نیست؛ به همین دلیل مردم محلی هم نسبت به این اتفاق‌ها گلایه دارند. از این جهت وجهی پیچیده داشتند. به همین دلیل من در فیلم خواستم با نگاهی انتقادی و منفی به شوتی­ها شروع کنم، اما هرچه جلوتر می‌رویم، ابعاد زندگی‌شان را برای مخاطب باز کنم و بگویم آن تصوری که از شوتی دارید، با واقعیت متفاوت است.

نظر پلیس و وزارت ارشاد این بود که فیلم تبلیغ قاچاقچی‌هاست/ اگر از من بپرسید چرا دوست داشتم «اسکورت» را بسازم، می‌گویم اگر حتی یک مسئول یا مدیر با دیدن این فیلم تحت تأثیر قرار بگیرد و کار یک نفر را راه بیندازد و یک شوتی کم شود، برای من کافی است

*چرا جلوی ساخت فیلم از جانب پلیس و وزارت ارشاد گرفته می‌شد؟

نظرشان این بود که فیلم تبلیغ قاچاقچی‌هاست. به آن‌ها گفتم تبلیغ یعنی نشان‌دادن خوشی؛ یعنی اینکه نشان دهم شوتی با این کار در زندگی پیشرفت کرده. پرسیدم کجای این فیلم خوشی می‌بینید؟ اگر از من بپرسید چرا دوست داشتم «اسکورت» را بسازم، می‌گویم اگر حتی یک مسئول یا مدیر با دیدن این فیلم تحت تأثیر قرار بگیرد و کار یک نفر را راه بیندازد و یک شوتی کم شود، برای من کافی است؛ می‌گویم کارم را درست انجام داده‌ام.

اولین هدفم از ساخت اسکورت این بود که در زندگی شوتی‌ها تغییری رخ دهد

*با تمام این صحبت‌ها اما فیلم اسکورت تلخ نیست و وجه سینمایی آن بسیار بر موضوع غلبه دارد.

اولین هدفم این بود که در زندگی شوتی‌ها تغییری رخ دهد. البته وقتی می‌گویم شوتی، نمی‌خواهم بگویم فاصله‌ای میان ما هست؛ شوتی‌ها عده­ای از هموطنانم هستند که به‌واسطه‌ شرایط سخت اقتصادی به این حرفه روی آورده‌اند، و لزوماً هم ساکن جنوب نیستند؛ در هر استانی، حتی در قم، شوتی کار می‌کند. این دردی تلخ است که روزبه‌روز به‌دلیل تورم و فشار اقتصادی تلخ‌تر می‌شود، درحالی‌که خود این آدم‌ها هم مشتاق این کار نیستند. گاهی می‌گوییم فردی قاچاقچی مواد مخدر است و سوداگری مالی در کار است، پول‌های هنگفتی جابه‌جا می‌شود؛ اما برای شوتی‌ها، کارشان تلاش برای زندگی است.

نخواستم فیلم را تلخ نشان دهم چون معتقدم دارم فیلمی می‌سازم که مردم تماشا کنند؛ چرا باید نفس مخاطب را بگیرم؟

*تلاش برای بقاست...

اما چرا نخواستم فیلم را تلخ نشان دهم؟ معتقدم دارم فیلمی می‌سازم که مردم تماشا کنند؛ چرا باید نفس مخاطب را بگیرم؟ او هر روز بدبختی‌های خودش را می‌بیند، چرا باید جهانی سیاه، هرچند واقعی، به او نشان دهم؟ می‌خواستم قهرمانی خلق کنم تا او ببیند حتی در سیاهی هم شاید نوری باشد. ضمن اینکه تلخی زیاد، مخاطب را پس می‌زند و او دیگر حرفت را نمی‌شنود. فقط می‌خواستم درد شوتی‌ها را نشان دهم؛ هرچند معتقدم «اسکورت» فقط بخشی از این مشکلات را روایت می‌کند و فیلم‌ها و سریال‌های بسیاری باید درباره‌شان ساخت. من خودم خیلی از تلخی ماجرا را کم کردم.

در دوره‌های مختلف، هم ارشاد و هم پلیس با فیلم مشکلاتی داشتند و راضی به ساختش نمی‌شدند. به آن‌ها گفتم می‌دانید پیچیدگی مسائل شوتی‌ها بسیار بالاست و من اصلاً وارد جزییاتی نشدم که پلیس را زیر سوال ببرد.

سام گیس: مستند برای ما روزنامه‌نگاران یک جور کلاس درس است . مستند درباره شوتی‌ها و کولبرها دیده بودم ولی در سینمای ایران، غیر از فیلم بدوک و فیلم زمانی برای مستی اسب‌ها، فیلمی در مورد مرزنشینانی که جابه‌جایی کالا انجام می‌دهند نداشتیم. برای من مهم بود که بدانم فیلمسازان ما چه نگاهی به این گروه محروم مرزنشین دارند، آنچه در مورد استاد حاتمی کیا می‌دانستیم، ایشان در فیلم‌هایشان  افراد دیده نشده در جامعه  را می‌بینند با فیلم‌های درخشانی که در حافظه همه ما ثبت است. ولی این مهم است که نسل بعد از ایشان چه نگاهی به مشکلات مردم« دیده نشده »در جامعه دارند. مردمی که به قول شما، برای زنده ماندن می‌جنگند. نگاه انسانی شما در فیلم اسکورت مهم است و من فکر می کنم فیلمسازان ما باید این نگاه انسانی را  ترویج کنند. اگر می‌گوییم یکی از وظایف سینما، آموزش است، یکی از ویژگی‌های سینما هم این است که  وقتی روی پرده، تراژدی می‌بینیم با خودمان می‌گوییم که پس در جامعه تنها نیستیم. در فیلم اسکورت، شما  هم به مخاطبان آموزش دادید و هم بخش تلخ زندگی آدم‌ها را  به مخاطب نشان دادید.

حاتمی کیا: استارتش البته با شما بود

وقتی درباره‌ پلیس صحبت می‌کنیم، حساسیت‌ها بسیار بالاست/ در میان سازمان‌های نظامی-امنیتی (سپاه، ارتش، وزارت اطلاعات، پلیس و قوه‌ی قضاییه) سخت‌گیرترینشان با فاصله پلیس است

*در فیلم اسکورت ما با پلیسی مواجه می‌شویم که بین اخلاق و وظیفه به سمت اخلاق متمایل می‌شود، برای به نصویر کشیدن این صحنه‌ها دچار چالش نشدید؟

وقتی درباره‌ پلیس صحبت می‌کنیم، حساسیت‌ها بسیار بالاست؛ در میان سازمان‌های نظامی-امنیتی (سپاه، ارتش، وزارت اطلاعات، پلیس و قوه‌ی قضاییه)، سخت‌گیرترینشان با فاصله پلیس است، شاید چون بیشترین ارتباط را با مردم دارند. حساسیت‌های عجیبی هم دارند، از دکمه‌ لباس گرفته تا هر نکته­ای که وجهی منفی از نظر آنها به شخصیت پلیس بدهد. این حساسیت‌ها فیلم‌سازان را بسیار محدود می‌کند.

در سینما ما با انسان طرفیم؛ وقتی طرفم انسان است، مگر می‌توانم فیلم غیرانسانی بسازم؟

درباره‌ی وجه انسانی فیلم، می‌گویم در سینما ما با انسان طرفیم؛ وقتی طرفم انسان است، مگر می‌توانم فیلم غیرانسانی بسازم؟ انسان از نظر من همیشه چندوجهی است، همان‌جایی که میان وظیفه و اخلاق دست به انتخاب می‌زند؛ البته اخلاق در لحظات مختلف معانی متفاوتی دارد. اما وقتی وارد چنین سوژه‌هایی همچون اسکورت می‌شویم، اگر با نگاهی صفروصدی با آن برخورد کنیم، مخاطب پس می‌زند؛ ضمن اینکه چنین شخصیت‌هایی در ذهن مخاطب جا نمی‌گیرند، به یاد نمی‌مانند و ملموس نیستند، شبیه آدم‌های مقوایی می‌شوند.

فیلم «اسکورت» در دو دولت مختلف مجوز گرفت؛ یکی در دولت آقای روحانی و دیگری در دولت آقای رئیسی

*سازمان سینمایی با فیلم زاویه نداشت؟

فیلم «اسکورت» در دو دولت مختلف مجوز گرفت؛ یکی در دولت آقای روحانی و دیگری در دولت آقای رئیسی.

در دولت روحانی مجوز گرفتیم و بخشی از سرمایه هم فراهم شده بود، اما پلیس جلوی کار را گرفت و گفت اجازه‌ ساخت نمی‌دهم/ در دولت رئیسی، مجوز ساخت فیلم از سوی شورای پروانه‌ ساخت، به‌سختی و با مصائب زیاد صادر شد؛ چراکه تفسیرهای مختلفی از فیلم‌نامه وجود داشت

*چرا در دولت روحانی فیلم ساخته نشد؟

آن زمان مجوز گرفتیم و بخشی از سرمایه هم فراهم شده بود، اما پلیس جلوی کار را گرفت و گفت اجازه‌ ساخت نمی‌دهم. البته باید بگویم مدیر فعلی ناجی هنر، جناب آقای کاتبی، برادرانه کنار ما ایستادند و تمام تلاششان را کردند تا زبان مشترکی پیدا کنیم و از سد پلیس عبور کنیم.

در دولت آقای رئیسی، مجوز ساخت فیلم از سوی شورای پروانه‌ ساخت، به‌سختی و با مصائب زیاد صادر شد؛ چراکه تفسیرهای مختلفی از فیلم‌نامه وجود داشت. یکی از اعضای آن شورا، که گویی فراموش کرده بود جایگاهش تعامل با فیلم‌ساز است و باید با ادبیاتی مسئولانه نکاتش را مطرح کند، به‌جای آن اما در پی نوشتن مقاله‌ای بود برای کوبیدن هرچه‌تمام‌تر فیلم؛ در یکی از بندهای همان نقد آتشین نوشته بود که این فیلم در پی نشان‌دادن «زن، زندگی، آزادی» است. گفتم کمی جست‌وجو کنید، متوجه می‌شوید فیلم‌نامه‌ «اسکورت» پیش از آن ماجرا نوشته شده. اما گفتم اگر منظورتان از زن، زندگی، آزادی این است که زنی قوی و کنش‌گر در «اسکورت» نشان داده‌ام و از همین بابت احساس خطر کرده‌اید، بله، این کار را می‌کنم؛ من در پیدا کردن سوژه­‌هایم همیشه جذب کاراکترهای زنانِ کنش‌گر می‌شوم و به آن اعتقاد دارم. اما این چه تفسیری است که شما دارید، و چرا مرا وارد این بازی‌ها می‌کنید؟

فیلم‌نامه از نقطه نوشته‌شدن تا مجموع نظرات وزارت ارشاد و پلیس، واقعاً مرا خرد کرد/ روزهایی بود که با اشک از ناجی هنر بیرون می‌آمدم و با خودم می‌گفتم با من چه می‌کنند؟ اما کنار نمی‌کشیدم

در مجموع می‌توانم بگویم فیلم‌نامه از نقطه نوشته‌شدن تا مجموع نظرات وزارت ارشاد و پلیس، واقعاً مرا خرد کرد؛ روزهایی بود که با اشک از ناجی هنر بیرون می‌آمدم و با خودم می‌گفتم با من چه می‌کنند؟ اما کنار نمی‌کشیدم.

پدر تا جایی که در توانش بود کمک می‌کرد، اما درباره‌ «اسکورت» واقعاً تعبیر «الان یا الان؟» درست است؛ هر مدیر که عوض می‌شد، به‌گونه‌ای دیگر به فیلم‌نامه نگاه می‌کرد

*جری‌تر می‌شدید؟

دقیقا

*پدر از شما حمایت نمی‌کرد؟

منظورتان از حمایت چیست؟

*جاهایی که سد برای شما قائل می‌شدند تا جایی که اشک شما در بیاید پدر برای حمایت وارد شود؟

تا جایی که در توانش بود کمک می‌کرد، اما درباره‌ «اسکورت» واقعاً تعبیر «الان یا الان؟» درست است؛ هر مدیر که عوض می‌شد، به‌گونه‌ای دیگر به فیلم‌نامه نگاه می‌کرد. از آنجا که فیلم‌نامه ارزان هم نبود، وقتی سرمایه‌گذار از این سخت‌گیری‌ها مطلع می‌شد، کنار می‌کشید و می‌گفت چرا باید وارد این مباحث شوم و انگ بخورم؟ پروژه‌ای بسیار پیچیده بود که هر بخشش دردسر داشت.

برای ساخت اسکورت خیلی درد کشیدم؛ البته بعد از بازخورد مخاطبان، از آن درد فاصله گرفتم و شاید دوباره دوست داشته باشم سراغ چنین سوژه‌هایی بروم/ هر جای «اسکورت» را نگاه می‌کنم، کمی دردم می‌گیرد

*برای همین بود که شما در نشست مطبوعاتی فیلمتان در جشنواره، گفتید که دیگر سمت ساختن چنین فیلمی نمی‌روید؟

خیلی درد کشیدم. البته بعد از بازخورد مخاطبان، از آن درد فاصله گرفتم و شاید دوباره دوست داشته باشم سراغ چنین سوژه‌هایی بروم؛ سوژه‌هایی که ذات ساختشان دشواری زیادی دارد. فارغ از حاشیه‌ها، وقتی وارد جاده می‌شوید، با مجموعه‌ای از ناشناخته‌ها روبه‌رو هستید؛ در بحث صحنه­های اکشن که در جاده فیلمبرداری می­شد، با تمام هماهنگی­ها، هر لحظه ممکن بود ماشینی با شما برخورد کند، برای بازیگر اتفاقی بیفتد و هزار ماجرای دیگر. برای همین هر جای «اسکورت» را نگاه می‌کنم، کمی دردم می‌گیرد.

*رنج تحمل کردید

واقعاً رنج‌نامه‌ بود اما شیرین. اساساً معتقدم انسان با رنج آفریده شده و باید راه خودش را پیدا کند.

*اسکورت تیم خوبی داشت، بازیگران برای نزدیک شدن به نقش چه کردند؟

شانس بزرگی داشتم که در این فیلم با امیر جدیدی، هدی زین‌العابدین، افشین هاشمی، آقای کیانیان، مهدی زمین‌پرداز و... مخصوصا محمدرضا منصوری، تهیه‌کننده‌ای که با همه‌ دردسرها پای کار ایستاد، همراه بودم.

امیر جدیدی اولین گزینه در ذهنم بود و «اصلان» را با شخصیت او نوشتم؛ امیر چه به لحاظ فیزیک و چه رفتار و گویش دقیقاً اصلان بود

*از ابتدا نقش را برای امیر جدیدی نوشته بودید؟

بله، اولین گزینه‌ام در ذهنم بود و «اصلان» را با شخصیت او نوشتم؛ امیر چه به لحاظ فیزیک و چه رفتار و گویش، دقیقاً اصلان بود. بچه‌تهرانی‌ای که مرام و مسلک خودش را دارد و اگر پای چیزی بایستد، تا انتهایش می‌ماند و هیچ‌چیز متوقفش نمی‌کند. امیر بازیگر توانمندی‌ست و اصلان را به بهترین شکل ممکن زندگی کرد. و سمت دیگر ماجرا، هدی زین العابدین که پیش از این نقش‌هایی که بازی کرده بود...

در «اسکورت» قرار بود هدی زین‌العابدین به‌یک‌باره کاراکتری افسارگسیخته را بازی کند/ جنس کاراکتر حلما تا حدی شکل دیگری از اصلان بود

*خانم‌طور بود...

بله، جهانی دیگر داشتند. حالا در «اسکورت» قرار بود هدی به‌یک‌باره کاراکتری افسارگسیخته را بازی کند؛ «حلما»، نان‌آور خانواده‌ خودش و چند زن دیگر است. جنس این کاراکتر تا حدی شکل دیگری از اصلان بود؛ تکلیفش با خودش معلوم بود، جنگنده بود، و از آنجا که بالاخره شوتی بود، داشت روی زندگی‌اش قمار می‌کرد و با جهان آن‌ها خو گرفته بود.

یکی از ویژگی‌های مهم حلما، که از اصول اولیه‌ شوتی‌هاست، نترسیدن از سرعت است؛ اما هدی زین‌العابدین خودش فوبیای رانندگی با سرعت بالا داشت. با این‌حال، به‌شکلی رشک‌برانگیز، به‌محض شروع فیلم‌برداری، هدی چنان در قالب حلما فرو می‌رفت که انگار هیچ ابایی از سرعت بالا ندارد و پایش را تا انتها روی گاز می‌برد. اما همین‌که پلان تمام می‌شد، چنان دست‌وپایش می‌لرزید که باید لیوان‌های آب‌قند به‌سویش روانه می‌شد (می‌خندد).

سمت دیگر ماجرا کاراکتر مجید بود که باید با لهجه‌ بوشهری حرف می‌زد، و بجز او تعداد زیادی از افراد حاضر در فیلم باید با لهجه­‌های بوشهری و شیرازی حرف می­‌زند و صادقانه من از درنیامدن لهجه نگران بودم.

همه‌ بازیگران همکاری خوبی داشتند و دلسوزانه پای کار بودند؛ ساعت‌ها با هم حرف زدیم و تبادل‌نظر کردیم

*لهجه‌ها خیلی خوب بود.

بله، خدا را شکر. همه‌ بازیگران همکاری خوبی داشتند و دلسوزانه پای کار بودند؛ ساعت‌ها با هم حرف زدیم و تبادل‌نظر کردیم. به نظرم افشین هاشمی ظرافت لهجه‌ بوشهری را بی‌نظیر اجرا کرد؛ نه غلیظ بود و نه کم‌مایه. او این لهجه را به ابزاری قوی برای شکل‌دادن به کاراکتر مجید تبدیل کرد، پلیسی سرگردان میان وظیفه و اخلاق؛ همین خط باریک می‌توانست باعث شود مخاطب مجید را پس بزند، اما افشین آن را طوری بازی کرد که مخاطب با او همدل می‌شود، و این نشان از قدرت بازیگری افشین هاشمی دارد.

*زمان جشنواره در سینمای مردمی اسکورت را دیده بودم استقبال خوبی شده بود، همانطور که می‌دانید برای اکران بحث تبلیغات مهم است، برای دیده شدن بیشر فیلم چه برنامه‌ای دارید؟

تلاش می‌کنیم فیلم را خوب به مخاطب معرفی کنیم. شرایطی که الان در آن هستیم، شرایط نرمالی هم نیست؛ اوضاع روزبه‌روز تغییر می‌کند، اما با توجه به موضوع و تمپویی که فیلم دارد، امیدوارم مخاطبان خوبی جذب فیلم شوند. در بحث فروش، دو نکته برایم اهمیت بیشتری دارد: یکی اینکه موضوع شوتی‌ها دیده شود، و دیگری اینکه ژانر اکشن در سینمای ایران دوباره احیا شود. اگر این فیلم خوب بفروشد، فردا فیلم‌ساز دیگری که بخواهد در این ژانر تجربه کند، می‌تواند با استناد به فروش «اسکورت»، سرمایه‌گذار را مجاب کند و با ریسک کمتری به سراغ این ژانر برود؛ اتفاقی که برای انیمیشن هم افتاد و حالا سرمایه‌گذاران به ساخت فیلم انیمیشن تمایل بیشتری دارند.

در «اسکورت» تمام تلاشم این بود که استانداردی را برای فیلم نگه دارم/ «اسکورت» سقف آرزویم نیست، اما تمام انرژی و تلاشم را در آن گذاشتم تا برای مخاطب کفِ استاندارد را رعایت کنم و به او بی‌احترامی نکرده باشم

*برای ساخت اسکورت به سینمای هالیوود هم نگاه داشتید؟

من فیلم‌های زیادی در ژانرهای مختلف می‌بینم، و طبیعتاً نه صرفاً برای سرگرمی، بلکه برای یادگرفتن؛ چه از تماشای فیلم خوب و چه بد. در «اسکورت» تمام تلاشم این بود که استانداردی را برای فیلم نگه دارم. اگر بپرسید آیا این کیفیت، سقفِ توانایی و خواسته‌ من است؟ باید بگویم نه، واقعاً نه؛ الان که فیلم را می‌بینم کم حرص نمی‌خورم، «اسکورت» سقف آرزویم نیست. اما تمام انرژی و تلاشم را در آن گذاشتم تا برای مخاطبی که به‌راحتی به فیلم‌های هالیوودی و آثار باکیفیت دسترسی دارد، دست‌کم کفِ استاندارد را رعایت کنم و به او بی‌احترامی نکرده باشم؛ تصویر و صدای خوب ببیند و بشنود، و از همه مهم‌تر، داستانی ببیند که با شخصیت‌ها و روایتش تا انتها همراه شود.

مقایسه‌شدن با ابراهیم حاتمی‌کیا جزو افتخارات من است؛ فرزند ایشان هستم و این مقایسه کاملاً طبیعی است/ پدرم یک‌بار به من گفت اگر می‌خواهی فیلمی بسازی و حرفی برای گفتن نداری، فیلم نساز

*درباره مقایسه‌ای که بین پدر و پسر حاتمی کیا انجام می‌دهند تمایل دارید برایمان صحبت کنید؟

مقایسه‌شدن با ابراهیم حاتمی‌کیا جزو افتخارات من است؛ فرزند ایشان هستم و این مقایسه کاملاً طبیعی است. نه در ایران که درباره‌ فیلم‌سازان و هنرمندان جهان و فرزندانشان هم همیشه چنین مقایسه‌ای انجام می‌شود، پس برای من هم عجیب نیست. جدا از اینکه ابراهیم حاتمی‌کیا پدر من است، او یکی از فیلم‌سازان مطرح این کشور است و مردم با فیلم‌هایش خاطره دارند. پدرم یک‌بار به من گفت اگر می‌خواهی فیلمی بسازی و حرفی برای گفتن نداری، فیلم نساز. حق هم داشت؛ چون کارگردان تکنسین کم نداریم. کارگردانی، بحث تکنیک است و در جای خود اهمیت دارد، اما اینکه کارگردان چه می‌خواهد بگوید و چرا می‌خواهد بگوید، مهم است؛ همان چیزی که باعث می‌شود برای گفتنش بجنگد، و از نظر من آنجاست که به کارگردان می‌گویند فیلم‌ساز.

اما درباره‌ پدرم، آنچه بیشتر از هر چیز به آن غبطه می‌خورم، نگاه اوست. او آرمانی دارد که هرگز رهایش نمی‌کند و در همه‌ فیلم‌هایش، به شکل‌های مختلف، به دنبال همان آرمان‌هاست؛ فیلم‌هایش رنگ آرمان‌هایش را دارند. البته این به معنای غرق‌شدن صرف در آرمان یا شعارزدگی نیست؛ پدرم معتقد است سینما، صنعت و تکنیک است، و در کنارش باید داستان را درست تعریف کرد. او این دو ویژگی- آرمان و تکنیک- را با هم دارد، به‌طوری‌که هر کس فیلمش را ببیند، می‌فهمد سینمای ابراهیم حاتمی‌کیاست. در این سال‌ها واقعاً تلاش کرده‌ام از پدرم بیاموزم، اما نگاه خودم را به موضوعات داشته باشم و این کاملاً طبیعی است، چون او متعلق به نسلی دیگر است و من به نسل دیگری تعلق دارم.

تلاش می‌کنم فیلمی بسازم که به آن اعتقاد دارم؛ شاید روزی به فیلم فانتزی هم علاقه‌مند شوم

*در واقع فرزند زمانه خود بودن درباره شما تعبیر بیشتری دارد.

تلاش می‌کنم فیلمی بسازم که به آن اعتقاد دارم؛ شاید روزی به فیلم فانتزی هم علاقه‌مند شوم. برای من مهم این است که دنبال موضوعات کمتردیده‌شده بگردم، مثل شوتی‌ها، که خانم سام‌گیس همچون یک گروه اسپاتلایت این موضوع را از پستوها بیرون کشیدند و من متوجه آن شدم. اگر اشتباه نکنم، قدمت شوتی‌ها به پیش از انقلاب هم بازمی‌گردد.

سام گیس: این افراد در هر دوره ، بنا به مطالباتی که دارند، با اسم جدیدی  معرفی می‌شوند. در کردستان، کولبر‌ها از معبر قاچاق، بار ممنوعه ای حمل می‌کنند که وقتی دستگیر می‌شوند، اگر این بار در گروه کالاهای مجاز باشد، باید معادل دو برابر ارزش بار، جریمه بدهند ولی همین کالا در بازار بانه فروخته می‌شود و ما هم از بانه می‌خریم. جنسی هم که جابجا می‌کند ، در مغازه‌های شیراز و بوشهر فروخته می‌شود و مغازه‌های بوشهر و شیراز پر از جنس قاچاق است و کسی چیزی نمی‌گوید.  در ایرانشهر ،  انبارهای مندی‌ها ( فروشندگان گازوییل و بنزین قاچاق ) کنار نیروگاه بخار است و از کنار همین نیروگاه ، گازوئیل قاچاق می‌شود، و جلوی همین مندی ها ، تریلی برای فروختن گازوئیل صف می‌کشد.  پمپ بنزین ، روبروی  همین مندی هاست و پلیس می‌بیند که تریلی ، در پمپ بنزین ، گازوئیل دولتی زده و  به این طرف خیابان امده تا گازوئیل را با نرخ قاچاق  به مندی بفروشد اما هیچ نمی‌گوید و آدم از این حجم تناقض گیج می‌شود.

حاتمی کیا: در واقع اقتصاد معیوب است.

سام گیس: در جاده هشت‌بندی میناب، کاروان موتورسوارانی را می‌بینید که دو گالن ۲۰ لیتری ترک موتور دارند، این موتورسواران، گازوئیل قاچاق می‌برند و نیروی مقاومت هم هیچ نمی‌گوید. انگار دلش به حال این آدم‌ها می‌سوزد. واقعا وقتی زندگی این قاچاقچی‌ها که مرز نشین هستند را می‌بینید ، انتظار دارید حداقل، اجناس قاچاق در زندگی‌شان باشد اما واقعا اینگونه نیست و آنها مردم بسیار فقیری هستند. دردناک‌ترین چیزی که در مورد کولبرها شنیدم ، مربوط به  پنج کولبر در روستای کوران در منطقه سیلوانای  آذربایجان غربی است. این 5 نفر به روستاهای ترکیه رفته بودند و در ارتفاعات بهمن سرازیر شد و زیر بهمن دفن شدند . شب ، با  پسر جوانی از خانواده یکی از  همین 5 نفر صحبت کردم  و گفتم الان از روستا چه می‌بینی ؟  گفت روستایی که با چراغ نفتی روشن است و پسرهای هم سن خودم که انگشت‌های پایشان یخ زده و قطع شده است . گفتم چرا؟ گفت برای اینکه ما ۱۵ ساعت در برف و کولاک راه می‌رویم و انگشتان پا یخ می‌زند و وقتی برمی‌گردیم مجبوریم انگشت هایمان را قطع کنیم. روستایی کوران ، پر از پسرهایی است که دیگر انگشت پا ندارند و این روستا ۲۰ سال است که جاده ندارد و  بدتر  اینکه این افراد هیچ‌وقت از طریق قاچاق پولدار نمی‌شوند. موادفروش‌ها  هم به واسطه موادی که می‌فروشند هیچ وقت پولدار نمی شوند که البته آه و نفرین خانواده معتادان هم پشت سرشان است اما  انهایی که قاچاق سوخت یا کالا دارند هم پولدار نمی‌شوند .  هیچکدامشان وضع زندگی خوبی ندارند . پارسال یکی از جاده پاک کن‌های سقز بارها و بارها با من تماس گرفت و من متاسفانه نتوانستم کاری برایش انجام دهم .  این جاده پاک کن ، یک بچه 18  یا 19 ساله داشت که ورزشکار بود و در شهر و استان مقام آورده بود ولی نتوانست برای تمرین امادگی مسابقات کشوری  به تهران بیاید چون پول برای کرایه اتاق در تهران نداشت .  متاسفانه این آدم ها زندگی غم‌انگیزی دارند.

خوب است سینما هرچه بیشتر با ادبیات و روزنامه‌نگاری عجین شود؛ چون آن‌ها موضوعاتی را کشف می‌کنند که ما شاید هیچ‌وقت سراغشان نرویم

*خاطرم هست زمانی که در جشنواره در کوروش فیلم را می‌دیدم حین خروج از سالن سینما، روی پله‌ها چشمم به موبایل دختر جوانی افتاد و دیدم در گوگل شوتی را سرچ می‌کند.

فکر می‌کنم به همان چیزی رسیدیم که می‌خواستیم. چه خوب است سینما هرچه بیشتر با ادبیات و روزنامه‌نگاری عجین شود؛ چون آن‌ها موضوعاتی را کشف می‌کنند که ما شاید هیچ‌وقت سراغشان نرویم. این یک زنجیره است، و زمانی که درست به هم متصل شوند، می‌توانند نتایج خوبی به بار بیاورند.

 

دیدگاه تان را بنویسید