اعتماد گزارش داد:
تاریخ در جنگ ویتنام در جنگ با ایران تکرار میشود؟
بسیاری از ناظران با مقایسه تحولات جاری با تجربههای تاریخی، از شباهت الگوهای این جنگ با برخی بحرانهای بزرگ قرن بیستم سخن میگویند و معتقدند که نوع پایان یافتن این درگیری، پیامدهای مهمی برای نظم آینده منطقهای و جایگاه بازیگرانی چون ایران خواهد داشت.
درحالی که پاکستان در هفتههای اخیر به مسیر اصلی تبادل پیام میان تهران و واشنگتن تبدیل شده و آنگونه که رسانههای غربی مدعیاند در چارچوب «ابتکار مشترک چین و پاکستان» در تلاش برای ارایه طرحی پنج مادهای برای توقف درگیری و بازگشایی کامل تنگه هرمز هستند که بر آتشبس، آغاز گفتوگوها و تضمین امنیت خطوط کشتیرانی تاکید دارد، تنگه هرمز همچنان به عنوان یکی از کانونهای اصلی تنش و نگرانی درباره امنیت انرژی و کشتیرانی قلمداد میشود. این درحالی است که پکن نیز عملا به صحنه اصلی رایزنیهای فشرده برای مهار بحران تبدیل شده است.
به گزارش اعتماد، سفرهای متوالی مقامهای ارشد، از روسای جمهوری روسیه و امریکا گرفته تا کشورهای منطقه، به پایتخت چین، این گمانه را تقویت کرده که پکن در کنار اسلامآباد در حال آزمودن نقشآفرینی فعالتری در معماری امنیتی جدید هرمز است. همزمان آنگونه که رویترز مدعی است، سفیر پاکستان در پیامهایی که در رسانههای اجتماعی منتشر شده، با اشاره به نقش میانجیگری کشورش در جلوگیری از یک «فاجعه بزرگ»، ابراز امیدواری کرد که این تلاشهای «صادقانه» به نتیجه برسد؛ موضعی که با حمایت علنی سخنگوی وزارت خارجه پاکستان در مورد ابتکار مشترک با چین همراه شده است. همزمان، منابع خبری از رایزنیهای فشرده مقامهای سیاسی و امنیتی اسلامآباد با تهران خبر میدهند و میگویند سیدمحسن نقوی، وزیر کشور پاکستان، در سفرهای مکرر خود به ایران حامل پیامهایی ازسوی طرف امریکایی بوده است. به گزارش رسانههای منطقهای و بینالمللی، قرار بود مارشال عاصم منیر، فرمانده ارتش پاکستان، روز پنجشنبه درباره سفر به تهران به عنوان بخشی از تلاشهای میانجیگری تصمیمگیری کند؛ سفری که به ادعای منابع آگاه، منوط به نزدیک شدن دیدگاهها درباره «معدود اختلافات» باقیمانده میان ایران و امریکا است و به همین دلیل فعلا به تعویق افتاده است. در داخل ایران نیز، خبرهای منتشر شده درباره سفر قریبالوقوع فرمانده ارتش پاکستان، با احتیاط و نقلقول از منابع رسمی پیگیری شده و برخی گزارشها بر این نکته تاکید کردهاند که زمان این سفر وابسته به میزان پیشرفت گفتوگوها است.
آیا تاریخ تکرار میشود؟
در چنین فضایی، بسیاری از ناظران با مقایسه تحولات جاری با تجربههای تاریخی، از شباهت الگوهای این جنگ با برخی بحرانهای بزرگ قرن بیستم سخن میگویند و معتقدند که نوع پایان یافتن این درگیری، پیامدهای مهمی برای نظم آینده منطقهای و جایگاه بازیگرانی چون ایران خواهد داشت. نشریه امریکایی فارنافرز اخیرا با انتشار مقالهای با عنوان «ایران به جای ویتنام، اوکراین به جای کره؛ جنگهای مشابه به روشهای مشابهی پایان مییابند» تلاش کرده با ارجاع به تجربه ویتنام و کره، سناریوهای محتمل پایان تنشهای کنونی را ترسیم کند. به نوشته این نشریه دولت ترامپ تنها در مدت دو ماه، مسیری را طی کرد که سیاست چندساله دولت جانسون درقبال ویتنام دربر میگرفت: ورود به بحران، تشدید تنشها، رسیدن به بنبست و درنهایت حرکت به سمت مذاکره. اکنون میتوان مشابه این روند را در دوره نیکسون مشاهده کرد: آغاز با تهدیدهای شدید و سپس درک تدریجی ضرورت خروج از بحران از طریق یک توافق، هر چند نه چندان مطلوب. اگر این روند ادامه یابد، میتوان انتظار داشت وضعیت تنشآمیز با ایران نیز طی ماههای آینده به نتیجهای مبهم برسد؛ روندی که نشانههای آن، ازجمله طرح اتهامات متقابل و تماسهای دیپلماتیک، از هماکنون قابل مشاهده است. این نشریه در ادامه آورد: البته هیچ قیاس تاریخی کاملا دقیق نیست و تفاوتهای قابلتوجهی میان وضعیت ایران و جنگ ویتنام وجود دارد؛ ازجمله تفاوت در جغرافیا، ایدئولوژیها، کوتاهتر بودن بازه زمانی، عدم حضور نیروهای زمینی گسترده ازسوی امریکا، ثبات نسبی دولتها و همچنین پیشرفتهای چشمگیر در فناوری نظامی. با این حال، شباهتهایی در ساختار کلی این دو وضعیت دیده میشود. این موضوع درباره جنگ اوکراین نیز صدق میکند که از نظر ساختاری شباهتهایی با جنگ کره دارد. از آنجا که این ساختارها بر دامنه انتخابهای سیاستگذاران اثر میگذارند، شناخت چنین الگوهایی میتواند به درک بهتر نحوه پایان یافتن این درگیریها کمک کند. با این حال به نظر میرسد تنشها و تقابلهای میان امریکا، اسراییل و ایران درنهایت به الگویی مشابه پایان جنگ ویتنام در سال ۱۹۷۳ نزدیک شود؛ یعنی دستیابی به توافقی مصالحهآمیز اما نه لزوما نهایی که برخی مسائل را حل میکند و برخی دیگر را به آینده موکول خواهد کرد. همانگونه که سرنوشت نهایی ویتنام جنوبی به زمان دیگری واگذار شد، تعیین تکلیف نهایی درباره ایران و برنامه هستهای این کشور نیز ممکن است به آیندهای نامشخص منتقل شود. در مقابل، جنگ اوکراین احتمالا مسیری مشابه جنگ کره را طی خواهد کرد و با توافقی پایان مییابد که خطوط درگیری فعلی را تا حد زیادی تثبیت میکند؛ وضعیتی با مرزهای منجمد و آتشبسی بلندمدت که برخلاف انتظار بسیاری، میتواند دوام قابلتوجهی داشته باشد.
تکرار اشتباه جانسون
در نوامبر ۱۹۶۳، با ترور رهبران در ویتنام جنوبی و ایالاتمتحده، لیندون جانسون به طور ناگهانی مسوولیت مدیریت دو وضعیت بحرانی را برعهده گرفت. در ویتنام، نیروهای شمالی با انسجام بالا، همراه با نیروهای همسو در جنوب، به تدریج در حال پیشروی علیه دولت ضعیف ویتنام جنوبی بودند. اگر واشنگتن اقدامی برای تغییر این روند انجام نمیداد، به نظر میرسید سایگون درنهایت سقوط میکرد و کشور تحت حاکمیت نیروهای کمونیست یکپارچه میشد. جانسون و تیم او چشمانداز روشنی برای پیروزی نداشتند، اما از پیامدهای داخلی و بینالمللی شکست نیز نگران بودند. از اینرو تصمیم گرفتند حمایت از سایگون را افزایش دهند، با این امید که نمایش قدرت، هانوی را به عقبنشینی وادارد. آنگونه که فارن افرز نوشته، در مرحله نخست، این حمایت در قالب کمکهای اقتصادی و اعزام مستشاران نظامی بود؛ سپس به بمباران هوایی گسترش یافت و در ادامه به اعزام نیروهای زمینی انجامید. با این حال، هانوی بر اهداف اصلی خود پافشاری کرد و از عقبنشینی خودداری ورزید. تا سال ۱۹۶۸، جنگ هزینههای انسانی و مالی سنگینی به همراه داشت و موجب ناآرامیهای داخلی در امریکا شد، به گونهای که واشنگتن به تدریج به دنبال راهی برای خروج از این وضعیت برآمد. جانسون هرگز به صراحت شکست را نپذیرفت، اما روند تشدید جنگ را متوقف کرد، دستور توقف یکجانبه بمباران را صادر نمود، از ادامه فعالیت سیاسی کنارهگیری کرد و مدیریت این پرونده را به جانشین خود واگذار کرد. در ادامه، ریچارد نیکسون به همراه مشاور امنیت ملیاش، هنری کیسینجر، با شرایطی مواجه شدند که ضرورت پایان دادن به جنگ را به آنها تحمیل میکرد، درحالی که فضای سیاسی داخلی برای اقدامات پرهزینه جدید محدود بود. آنها تمایلی به رها کردن ناگهانی سایگون نداشتند، اما همزمان به بهبود روابط میان قدرتهای بزرگ نیز میاندیشیدند و میدانستند ایالاتمتحده باید در بازهای نسبتا کوتاه و پیش از انتخابات بعدی، از این بحران عبور کند. در ابتدا تلاش کردند با ترکیبی از فشار و نمایش قدرت به اهداف پیشین دست یابند؛ با تشدید حملات هوایی، اعمال فشارهای سیاسی و جلب همکاری شوروی و چین، در کنار کاهش تدریجی نیروهای امریکایی برای مدیریت افکار عمومی داخلی. هدف این بود که توافقی شکل گیرد که هم خروج امریکا را ممکن کند و هم موقعیت ویتنام جنوبی را تا حدی حفظ کند.
شکست نظریه مرد دیوانه
در همین چارچوب، ایدهای در درون دولت امریکا مطرح شد که بعدها به «نظریه مرد دیوانه» شهرت یافت؛ مبتنی بر این تصور که نشان دادن آمادگی برای اقدامات غیرقابل پیشبینی میتواند طرف مقابل را به مصالحه وادار کند. با این حال، این رویکرد به نتیجه مطلوب نرسید. نه فشارها توانست اراده هانوی را در هم بشکند و نه میانجیگری قدرتهای دیگر به پیشرفت تعیینکنندهای انجامید و در نتیجه، جنگ ادامه یافت.
تا پاییز ۱۹۶۹، شرایط تا حد زیادی به نقطه آغاز بازگشته بود، با این تفاوت که روند خروج نیروهای امریکایی آغاز شده بود. این امر هم مطالبه داخلی برای تسریع خروج را افزایش میداد و هم به طرف مقابل انگیزه میداد تا با انتظار برای تداوم این روند، موقعیت خود را تقویت کند. در چنین فضایی، سطح نارضایتی در کاخ سفید افزایش یافت. برخی گزینههای نظامی شدیدتر نیز مورد بررسی قرار گرفت، اما در عمل، تهدیدها به اقداماتی تعیینکننده منجر نشد. درنهایت، نیکسون و کیسینجر بر سر راهبردی جایگزین برای خروج به توافق رسیدند؛ راهبردی که بر ترکیبی از کاهش تدریجی حضور نظامی ایالاتمتحده، افزایش حمایت از دولت سایگون و تلاش فشرده برای دستیابی به توافق از مسیر مذاکرات استوار بود. این روند در سال ۱۹۷۳ به توافقی انجامید که به امریکا امکان میداد بدون اعلام رسمی قطع حمایت از متحد خود، به جنگ پایان دهد و اسیران جنگیاش را بازگرداند. با این حال، مفاد توافق به نیروهای کمونیست اجازه میداد در بخشهایی از جنوب باقی بمانند و این امکان را فراهم میکرد که پس از خروج امریکا، درگیریها از سر گرفته شود. این وضعیت، در کنار محدودیتهای اعمالشده ازسوی کنگره بر مداخله مجدد، درنهایت به سقوط ویتنام جنوبی در سال ۱۹۷۵ انجامید. در مقایسهای تحلیلی، برخی ناظران بر این باورند که دولت دونالد ترامپ نیز با هدف مهار روندهای نگرانکننده، رویکردی فعال درقبال ایران در پیش گرفت. در پی حملات هوایی در سال ۲۰۲۵ که برخی زیرساختهای نظامی و هستهای ایران را هدف قرار داد، بحثهایی درباره بازسازی توانمندیهای دفاعی ایران و پیامدهای آن برای موازنه منطقهای شکل گرفت. در این چارچوب، فرض بر این بود که افزایش فشار میتواند به تغییر برنامه هستهای و نظامی تهران منجر شود. با این حال، تحولات بعدی نشان داد شرایط پیچیدهتر از برآوردهای اولیه است و ایران، علیرغم فشارها، توانست بخش مهمی از ظرفیت بازدارندگی و نفوذ منطقهای خود را حفظ کند. همزمان، نگرانیهایی درباره امنیت انرژی و کشتیرانی در خلیجفارس افزایش یافت. در ادامه، تلاشهایی برای ترکیب فشار و دیپلماسی صورت گرفت؛ رویکردی که یادآور برخی الگوهای پیشین در سیاست خارجی امریکا بود. این روند به برقراری یک آتشبس موقت و آغاز گفتوگوهای غیرمستقیم با میانجیگری طرفهای ثالث انجامید، اما به توافقی جامع منجر نشد و اختلافات اساسی میان طرفین پابرجا است. در چنین شرایطی، با افزایش هزینهها و محدودیتهای داخلی، نشانههایی از تمایل به مدیریت بحران و حرکت به سمت نوعی توافق دیده میشود؛ توافقی که میتواند ضمن حفظ خطوط قرمز ایران، بخشی از نگرانیهای طرفهای دیگر را کاهش دهد. در همین راستا نیویورک تایمز با استناد به تحلیل گروهی از ناظران به این جمعبندی رسیده که احتمالا مسیر پیشرو به توافقی محدود و موقت منتهی خواهد شد؛ توافقی که میتواند از شدت تنشها بکاهد و برخی مسائل فوری، مانند امنیت کشتیرانی و مدیریت بحرانهای منطقهای را سامان دهد، اما حل و فصل اختلافات بنیادین را به آینده موکول خواهد کرد. بر این اساس، تعیین تکلیف نهایی درباره موضوعاتی همچون برنامه هستهای ایران نیز احتمالا در چارچوبی بلندمدتتر و در مقطعی دیگر رقم خواهد خورد.
قمار پرهزینه
در همین حال، در اوکراین، نیروهای کرهشمالی که در کنار روسیه میجنگند، احتمالا احساس آشنایی عجیبی دارند؛ گویی تجربه پدربزرگان خود را تکرار میکنند. در اواخر ژوئن ۱۹۵۰، نیروهای کرهشمالی با عبور از مدار ۳۸ درجه، حملهای غافلگیرانه را آغاز کردند که هدف آن قرار دادن کل شبهجزیره کره تحت کنترل نیروهای کمونیست بود. مقامات دولت ترومن این اقدام را بخشی از تشدید رویارویی در جنگ سرد تفسیر کردند.نیروهای کرهشمالی در طول تابستان پیشروی کردند و درنهایت نیروهای سازمان ملل را در ناحیهای محدود در اطراف بندر بوسان در جنوب شرقی محاصره کردند. در سپتامبر، عملیات موفق آبی-خاکی ژنرال امریکایی داگلاس مکآرتور در بندر اینچون، در پشت خطوط دشمن، روند جنگ را معکوس کرد و اینبار نیروهای سازمان ملل بودند که کرهشمالیها را به عقب راندند. در اکتبر، رهبران امریکا که تحتتاثیر این پیروزیها قرار گرفتند و به مکآرتور اختیار دادند عملیات را در عمق خاک کرهشمالی ادامه دهد، اما با پیشروی نیروهای سازمان ملل به سمت شمال، چین با اعزام نیرو به حمایت از کرهشمالی آمد و نیروهای سازمان ملل را به عقبنشینی شتابزده به جنوب وادار کرد. در این مرحله، هر دوطرف دریافتند که عبور از بنبست، هزینهای بسیار سنگین خواهد داشت و رسیدن به پیروزی کامل دشوار است؛ بنابراین، بررسی گزینه پایان جنگ از طریق مذاکره براساس خطوط موجود در دستور کار قرار گرفت. مکآرتور با این رویکرد مخالف بود و با اظهارات علنی تند، سیاست رسمی را به چالش کشید؛ در واکنش، هری ترومن او را از فرماندهی برکنار و ریدگوی را جایگزین کرد. پس از آنکه نیروهای سازمان ملل توانستند حمله گسترده چین را دفع کنند، پیشنهاد آتشبس در مدار ۳۸ درجه مطرح شد و یک ماه بعد، مذاکرات مستقیم آغاز گردید. این گفتوگوها طولانی شد و نبردهای خونین دو سال دیگر ادامه یافت تا آنکه سرانجام در جولای ۱۹۵۳، آتشبس در نزدیکی همان خطوط اولیه امضا شد. حال به نوشته فارن افرز شباهتهای میان جنگ کره و جنگ اوکراین قابل توجه است. جنگ کنونی اوکراین با حمله غافلگیرانه نیروهای روسیه در اواخر فوریه ۲۰۲۲ آغاز شد. نیروهای روس، مشابه نیروهای کرهشمالی در سال ۱۹۵۰، با هدف تثبیت آنچه «سرزمینهای از دست رفته» میدانستند، به پیشروی قابلتوجهی دست یافتند و درنتیجه، ایالاتمتحده و کشورهای اروپایی بار دیگر خود را در موقعیت حمایت از کشوری دیدند که قربانی تهاجم نظامی شده بود. همانند کره، سال نخست جنگ اوکراین با تحرکات بزرگ نظامی و جابهجاییهای چشمگیر در خطوط نبرد همراه بود و در سالهای بعد، جنگ به بنبستی خونین در امتداد خطوط نسبتا ثابت درگیری تبدیل شد. با روی کار آمدن ترامپ در سال ۲۰۲۵، تلاشهایی برای تحمیل نوعی توافق صورت گرفت؛ بدین معنا که از روسیه خواسته شد تا برخی دستاوردهای ارضی را حفظ کند و همزمان با کاهش حمایتها، اوکراین را برای پذیرش توافق تحت فشار قرار دهد، اما هیچیک از طرفین حاضر به پذیرش چنین ترتیبی نشدند و جنگ ادامه یافت. با این حال، هر چه طرفهای درگیر فرسودهتر شوند، احتمال شکلگیری توافقی که این بنبست را تثبیت کند، افزایش مییابد. جنگ اوکراین نیز به شدت خشونتبار بوده، با تلفات مستقیم جنگی در سطح بالا و میلیونها آواره و آسیبدیده. چنین هزینه عظیمی برای دستاوردهای محدود، اثر عمیقی بر جامعه و نخبگان سیاسی بر جای میگذارد و همانطور که در کره پس از آتشبس، درگیری گسترده از سر گرفته نشد، در اوکراین نیز در صورت رسیدن به توافق، بعید است طرفین به سرعت به سمت جنگی تمامعیار بازگردند.
امپراتوری رو به زوال؟
هر چهار جنگ، رویکرد تهاجمی هستهای را به نمایش گذاشتند. این الگو در کره، به عنوان نخستین درگیری که در آن احتمال جنگ هستهای عمومی میان ائتلافهای متخاصم مطرح بود، شکل گرفت. قدرتهای هستهای به استفاده از بمب تهدید میکردند تا طرف مقابل را به عقبنشینی وادارند، اما عملا از بهکارگیری آن خودداری کردند. ایالاتمتحده در کره یا ویتنام از سلاحهای هستهای استفاده نکرد، روسیه در اوکراین این کار را نکرده و نه ایالاتمتحده و نه اسراییل، فارغ از لفاظیهای تند، در ایران به سمت استفاده از چنین سلاحهایی نخواهند رفت. با این حال، فشارها برای گسترش سلاحهای هستهای مطمئنا افزایش خواهد یافت. هر چند ایران تاکنون رویکرد خود را در چارچوب محاسبات راهبردی خاص خود تنظیم کرده است. هر چهار جنگ، نه تنها اختلافاتی بین مخالفان، بلکه بین شرکا را نیز به همراه داشت؛ امری طبیعی، زیرا قدرتهای بزرگ و کوچک منافع و مسوولیتهای متفاوتی دارند. وقتی قدرتهای بزرگ آماده توقف جنگ شدند، شرکای کوچکتر خود را نیز با خود همراه کردند. پس از مرگ استالین، رهبران جدید شوروی تصمیم گرفتند ضررهای خود را کاهش دهند و اجازه دهند آتشبس برقرار شود، درحالی که واشنگتن، سئول را به پذیرش توافقی واداشت که با آن موافق نبود. بیست سال بعد، واشنگتن، سایگون را به انجام همین کار تشویق کرد. اوکراین تاکنون در برابر فشار برای پذیرش توافقی تحمیلی مقاومت کرده، اما اگر روسیه مایل به انعقاد توافقی معقول باشد، ایالاتمتحده و متحدان اروپایی به دنبال ساز و کاری خواهند بود که آن را برای کییف قابلقبول کند. در مورد ایران نیز، هرگاه دولت ترامپ و ایران بر سر چارچوب مشترکی به تفاهم برسند، احتمالا واشنگتن انعطاف نشان خواهد داد. این روزها بحثهایی در مورد اینکه ناکامی واشنگتن در دستیابی کامل به اهدافش در ایران، نشانه افول غیرقابلاجتناب قدرت امریکاست، مطرح شده است. تیتر اخیر نیویورک تایمز این بود: «چین به طور فزایندهای امریکای ترامپ را به عنوان یک امپراتوری در حال زوال میبیند» و بسیاری در داخل و خارج از امریکا با این نظر همدلاند، اما مشابه این سخنان در مورد ویتنام نیز گفته شد، درحالی که ایالاتمتحده ظرف چند سال توانست بخش زیادی از قدرت و نفوذ خود را بازسازی کند. اما امروز تضمینی برای تکرار آن تجربه وجود ندارد. شاید قابل توجهترین جنبه این قافیهبندی تاریخی، تکرار تصور سادهانگارانه رهبران زمان جنگ باشد که میپندارند نیروی نظامی میتواند بهراحتی دستاوردهای سیاسی داشته باشد، دشمن واکنش جدی نشان نخواهد داد و برنامهریزی استراتژیک عمیق ضرورتی ندارد. اما در جنگ، مانند بازار، خطرناکترین کلمات میتواند این باشد که «اینبار فرق دارد.»
دیدگاه تان را بنویسید