کد خبر: 765596
|
۱۴۰۴/۱۲/۲۶ ۱۰:۰۷:۱۲
| |

گزارش روزنامه اعتماد از کشته شدن یک خانواده ۵ نفره بر اثر حملات آمریکا و اسرائیل در جوادیه تهران

روزنامه اعتماد نوشت: بچه‌های جوادیه دست برادران آقا فیضی و ایران خانم را گرفتند تا راهی‌شان کنند. همه رفتند اما آقا فیضی و خانواده کنار هم ماندند و کسی نگفت چه کسی به فریبرزی 27 ساله تن زخمی از طغیان مصیبت بگوید.

گزارش روزنامه اعتماد از کشته شدن یک خانواده ۵ نفره بر اثر حملات آمریکا و اسرائیل در جوادیه تهران
کد خبر: 765596
|
۱۴۰۴/۱۲/۲۶ ۱۰:۰۷:۱۲

صبح جمعه بود و قرار بود الهام و الهه و فریبرز و رضا و پدر و مادرشان صبحانه را با هم بخورند. آن روز برایشان روز خانواده بود؛ روز با هم بودن. در آن خانه گرم و صمیمی برادران صبحانه را آماده می‌کردند یا خواهرها؟

به گزارش اعتماد، جمعه‌ها روز استراحت مادرهای خانواده است. برای ایران خانم هم روز استراحت بود. آقا فیض‌الله برای بچه‌هایش آرزوهای قشنگی داشت و هر روز این آرزوها را دوره می‌کرد. فریبرز تازه روی دستش تتوی فرزند ایران را زده بود. ناگهان صدا پیچید؛ چنان مهیب که حتی اجازه آه کشیدن به الهه و الهام نداد.  حالا دیگر جوادیه یک‌پارچه سیاه شده، فریبرز و رضا از شناس‌های جوادیه بودند. راکت دقیقا خورد وسط خانه‌شان، در حمله صبح جمعه. به جز خانه آقا فیض‌الله چند خانه دیگر هم تخریب شد. کسی نمی‌داند در آن لحظات و ثانیه‌ها بر آقا فیض‌الله، الهه و الهام و فریبرز و ایران خانم چه گذشت. در آن لحظات سخت جان دادن زیر آوار به چه فکر می‌کردند، حسرت کدام آرزوی برآورده نشده‌شان را می‌خوردند، چطور عشق در دل‌شان خاموش می‌شد ولی برادران و خواهران آقا فیض‌الله، خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایش، برادرهای ایران خانم دور هم جمع شدند در بهشت زهرا قطعه 42، به سر و سینه کوبیدند و از مرگ 5تایی آنها گفتند، صدای ناله و سینه زدن‌هایشان چنان در محوطه می‌پیچید که می‌شد فهمید چقدر آرزو و زندگی به خون کشیده شده است.

زنان و مردان جوان حلقه زده دور مزارها به سر و سینه می‌کوبیدند، هر نام که مداح می‌خواند شیونی عمیق به عرش می‌رفت. از الهام که می‌گفت، دایی‌هایش تا عمق جان ناله می‌کردند. از الهه که می‌گفت دخترعموها گیس‌ها را می‌کندند و از فریبرز که می‌گفت بچه محل‌ها آه به آسمان می‌راندند، از ایران خانم که می‌گفت با همه قدرت در حنجره شکایت به خدا می‌بردند. از آقا فیض‌الله که می‌گفت بغضی خفه می‌شد در گلوی برادرهایش به پا و سر و صورت می‌کوبیدند. آخر آقا فیض‌الله قوی‌ترین عضو خانواده بود، هیچ‌وقت از دردهایش برای بچه‌ها نمی‌گفت. اسم‌ها که به فریبرز می‌رسید چیزی وجود همه را می‌لرزاند. چطور باید به فریبرز که تازگی‌ها روی دستش فرزند ایران را تتو کرده بود می‌گفتند دیگر نه خانه‌ای هست و نه خانواده‌ای. چطور باید به فریبرز می‌گفتند زخم‌هایی عمیق‌تر از زخم‌های جسمش به جانش نشسته و داغ سه خواهر و برادر و پدر و مادر را یکجا دیده است؟ چطور باید به این تن زخمی بگویند جان‌ها رفته و جگر‌ها سوخته است.

زنی جوان در میان آن جمعیت ضجه‌زنان ناله سر می‌داد: عمه‌تون بمیره که این روز رو دیده! 4 مرد و 4 زن دور مزارها جمع شدند و آن‌قدر سینه زدند که یکی از آنها از حال رفت. جمعیت آنها را به خارج از محل تدفین برد اما گروه دیگر جایگزین شدند. مداح سوزناک می‌خواند؛ از بدن‌های پاره پاره شده و دختری از حال رفت. خانمی چادری با حمایل سبز نزدیک شد. برای دختر آب و کمی گلاب آورد. دختر داشت از عمویش می‌گفت: عمو زخمی بود. سوار آمبولانس شدیم عمو تو بغل خودم جون داد! می‌گفت و گریه می‌کرد. زنی چند ردیف آن طرف‌تر نشسته بود، با عکسی در بغل. هنوز جای خراش‌هایی روی صورتش دیده می‌شد. زخم‌ها خوب شده اما ردش روی صورتش مانده بود. آمد و کنار دختر نشست. کمی کنار او گریه کرد و بعد بلند شد. شیون جمعیت بالا بود که زنی با دختری جوان، ریز نقش و غمگین نزدیک شدند. ایستادند. گریه کردند. عزاداران را بغل کردند و عقب رفتند.  رنج‌ها همدیگر را زود پیدا می‌کنند. لازم نیست کسی از دردش بگوید. رنج رد عمیق روی صورت می‌گذارد. چال دور چشم می‌اندازد. لبها را خشک و دستها را ناتوان می‌کند، حتی قدرت بالا دادن عینک و جابه‌جا کردنش روی صورت را می‌گیرد. مثل پدر آن بسیجی که چند ردیف آنطرفتر از خانواده آقا فیض‌الله نشسته بود بر مزار پسرش. حتی توان گریه هم نداشت. فقط گاهی سرش را به آسمان می‌برد و دستش را دور عینکش می‌چرخاند. 

در ضلع شرقی قطعه 42 کارگرها داشتند کار می‌کردند. مزارها را آماده می‌کردند. خانم‌های حمایل سبز راه می‌رفتند بین مردم. سر هر مزاری که زن ومردی نشسته بود، آب می‌بردند و به حرف‌ها گوش می‌کردند. دو روحانی در قطعه 42 حاضر بودند، سینه می‌زدند و گریه می‌کردند. در صحبت هایمان فهمیدیم که آنها از صبح آنجا هستند و تا غروب که تدفین‌ها تمام می‌شود، می‌مانند و نماز برای شهدا می‌خوانند.  10 شهید ایست‌های بازرسی هفته گذشته را کنار هم دفن کرده بودند. خانواده‌ها بر سر مزار بودند، نگاهی به سنگ مزارها و تاریخ شهادت نشان می‌داد این قطعه از جنگ 12 روزه برای شهدا در نظر گرفته شده است. معاون زندان اوین و چند سرتیپ که محل و تاریخ شهادت‌شان روی سنگ مزارهای‌شان نوشته شده بود، مشخص می‌کرد آنها شهدای جنگ 12 روزه بودند. زن پرستاری هم میان آنها بود و پسر نوجوان فوتبالیستی که نرمی خاک مزارش تازگی داغ را نشان می‌داد.  چند جوان بالای مزاری تازه، نشسته بود. برای دیدار با رفیقشان که از شهدای ایست بازرسی رباط‌کریم بود، آمده بودند. همان لحظه بود که مداح دوستان رضا را خطاب قرار داد و گفت: با رفیق‌تان خداحافظی کنید! خداحافظ رفیق! جمعیت دست‌هایشان را بالا بردند، حتی آنها که بر سر مزارهای دیگرنشسته بودند. داغ آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند. همانطور که مادر فائزه و خواهر مهدی را به خواهر آقا فیض‌الله نزدیک کرد.

رد داغ چنان عمیق است که لازم نیست اسم بگویی و حرف بزنی. مادر فائزه می‌گوید: بچه من کارمند بانک بود. نظامی نبود. بچه من 28 ساله بود. سخت حرف می‌زند و با ضجه خانواده زارعی ضجه می‌زند.  خانواده شهدای نظامی آرام‌تر بودند، شیون و گریه می‌کردند اما شوکه نبودند، سعی می‌کردند خانواده زارعی را تسکین دهند. چند مرد جوان که لباس خاکی به تن داشتند شمع‌های روی مزارها را مرتب می‌کردند. گل‌های خشک را جمع می‌کردند و به مزارها سر می‌زدند که مداح گفت حالا به فریبرز کی میخواد بگه چی شده! عموی فریبرز مستأصل و ناتوان نشست کنار مزار برادر. حتی دیگر توان زدن خودش را هم نداشت.  مداح اعلام کرد که مراسم سوم و هفتم برگزارنمی‌شود و همه همین جا خداحافظی کنند. اهالی محل و اقوام با آقا فیض‌الله و خانواده‌اش در خانه جدیدشان خداحافظی کردند. داغداران دیگر که هر کدام عزیزی از خانواده را در این جنگ زیر خاک گذاشته بودند، سر مزار عزیز خودشان رفتند. بچه‌های جوادیه دست برادران آقا فیضی و ایران خانم را گرفتند تا راهی‌شان کنند. همه رفتند اما آقا فیضی و خانواده کنار هم ماندند و کسی نگفت چه کسی به فریبرزی 27 ساله تن زخمی از طغیان مصیبت بگوید.

دیدگاه تان را بنویسید

خواندنی ها