گزارش روزنامه اعتماد از انفجارهای خیابان فرجام، آپادانا و عشقیار / یک آتشنشان: در این ۸ روز تیکههای جسد هموطنامون رو از زیر آوار بیرون کشیدیم
روزنامه اعتماد نوشت: از آتشنشان میپرسم در این 8 روز چه کار کرده؟ به جوابی کوتاه اکتفا میکند: «تیکههای جسد هموطنمون رو از زیر آوار بیرون کشیدیم.»
بنفشه سامگیس-سهشنبه، یازدهمین روز جنگ، حوالی ساعت 2 بعد از ظهر، در تقاطع خیابانهای فرجام و رفیعی، ایستادهام به تماشای آوار دو مجتمع مسکونی محله «نیرو دریایی». روز قبلش، در همین ساعت، سه موشک به این ساختمانها خورد و از آدمهای ساکن این ساختمانها و از زندگی 35 خانواده، فقط تعدادی جسد و تودهای خاک و سنگ و آجر و شیشه و خرده تیرآهن بهجا ماند. حالا، 24 ساعت بعد، لودرها، پشت سر امدادگرانی که دنبال جسد میگردند، آوار زندگی آدمها را برمیدارند و به گوشه دیگری میریزند. مردی که خانهاش نبش تقاطع است، کنار من ایستاده و به آوار نگاه میکند و میگوید: «حتی خونههامون هم امن نیست.»
به گزارش اعتماد، میپرسم زمان حمله موشکی کجا بوده و مرد، بیآنکه چشم از آوار و لودر و امدادگران بردارد، میگوید که مثل تمام 11 روزی که گذشت، توی خانه و کنار زن و بچهاش بوده که موج انفجار، هر سه نفرشان را پرت کرد روی زمین و تمام شیشهها شکست و در و قاب پنجرهها، لوله شد. به پشت سر مرد نگاه میکنم؛ یک ساختمان 4 طبقه است با روکار سنگ خاکستری و پنجرههای قدی. جای پنجرهها، حفرههای کج و معوج مستطیلی است بدون قاب و شیشه. تمام حفرهها را با ورق پلاستیک ضخیم پوشاندهاند که جلوی ورود سرما را بگیرد. چند برش از سنگ روکار، افتاده و ملاط سیمانی پشت سنگ روکار، معلوم است. مرد دیگری کمی دورتر از ما، میگوید کلی رفیق در این ساختمانها داشته و 4 ساعت بعد از انفجار، به شماره هر کدامشان که تلفن زده، همه، خاموش بوده. سرش را تکان میدهد و میگوید: «فکر کنم همهشون کشته شدن. تمام رفقام.» مرد، یک تعمیرگاه کمی دورتر از تقاطع خیابان فرجام و رفیعی دارد و میگوید با شدت موج انفجار، خودش و شاگردش به زمین پرت شدند و وقتی از جا بلند شده، تمام خیابان، دود بوده و خاک و غباری تلخ و سوزان با کفی پوشیده از شیشههای خرد شده و تکههای درشت سنگ و اجر و آسفالت کنده شده.
مرد تعمیرکار، ماشینهای کمی دورتر از تقاطع را با دست نشان میدهد؛ ماشینهایی که انگار از دهان دستگاه اوراق فرار کردهاند؛ شیشههای پنجره ماشینها مثل پلاستیکی که روی آتش گرفته باشی، ذوب و مچاله شده و درهای ماشینها، انگار که با بیل مکانیکی به بدنه ماشین لگد زده باشی، فرو رفتگیها و له شدگیها و سوراخهای عمیق دارد. مرد تعمیرکار میگوید در زمان حمله موشکی، این ماشینها، همگی در همین تقاطع بودند که چنین بلایی به سرشان آمده و حالا باید تصور کرد که این انفجار به سر آدمها چه آورده. نیمه تا انتهای خیابان فرجام و تا چند متر قبل و بعد از آوار ساختمانها، نوار زرد به دو سمت کشیدهاند و غیر از آتشنشانها و امدادگران و ماموران مسلح، هیچ غریبهای اجازه عبور از نوار زرد رنگ را ندارد. مردی، گردن به سمت آوار گردانده و میخواهد از نوار زرد رنگ بگذرد که یکی از ماموران، مانعش میشود و میگوید با خطر انفجار جدید مواجهند و به دلایل امنیتی نمیتواند توضیح بیشتری بدهد و مرد را به سر خیابان برمیگرداند. مرد و مامور هنوز به سر خیابان نرسیده بودند که صدای انفجار، کل خیابان و همه مایی که ایستاده بودیم را درجا لرزاند. یکی، دو تا، سه تا پشت سرهم. ماموران و امدادگران، از لودر و آوار فاصله میگیرند و فریاد میکشند: «فرار کنین، فرار کنین.» کنار دستم را نگاه میکنم، مرد ساکن ساختمان خاکستری، نیست. از شدت کوبش و انفجار، قفل شدهام. قدرت حرکت ندارم. نگاهم روی مامورانی که بر سر مردم فریاد میکشند، خیره مانده. حافظهام انگار خالی شده. یک مامور، محکم روی شانهام میکوبد و به پیادهرو هلم میدهد و فریاد میکشد: «فرار کن.»
جلوی ساختمان درمانگاه و داروخانه شبانهروزی «صفاییان» ایستادهام. عصر دوشنبه، این مرکز درمانی با حمله پهپادی ویران شد و تا نیمه شب، جسد دو نفر از کارکنان مرکز را بیرون آوردند و حالا، 24 ساعت بعد، هنوز جسد دو نفر از کارکنانش، مفقود است؛ جسد کارمند داروخانه و جسد یکی از کارکنان درمانگاه که در زمان اصابت پهپاد، در طبقه سوم ساختمان بودند. هدف پهپاد، ساختمان کنار این مرکز درمانی بود؛ ساختمانی 4 طبقه که نمای چوبیاش مثل ورق کاغذ از روی بنا کنده شده و وسط زمین و هوا معلق است و تمام وسایل داخل طبقات؛ از صندلیهای اداری و صفحه و پایه میزها و باقی متعلقات تا لبه کفهای طبقاتی که دیگر دیواری ندارند، طوری روی هم آوار شده که انگار همه وسایل را با کف دست به سمت خیابان هل داده باشی. پهپاد، از جنوب خیابان سهروردی به ساختمان کنار مرکز درمانی شلیک شده و به همین دلیل، دیگر چیزی از دیوار پشتی و طبقات دوم تا چهارم ساختمانها باقی نمانده است. این را ماموران آتشنشانی میگویند؛ مردان جوانی که از ساعاتی بعد از حمله پهپادی، از اتوبان صیاد شیرازی خودشان را به اینجا رساندهاند. یکیشان میگوید 8 روز است که نخوابیدهاند و از این آوار به آوار بعدی میروند و خودشان را به زور قهوه بیدار نگه میدارند. از آتشنشان میپرسم در این 8 روز چه کار کرده؟ به جوابی کوتاه اکتفا میکند: «تیکههای جسد هموطنمون رو از زیر آوار بیرون کشیدیم.»
لیوان قهوه را سر میکشد و صفحه گوشی تلفنش را باز میکند و عکسی را نشانم میدهد؛ تودهای خاکستری رنگ که اجزایش، چندان معلوم نیست. چیزی است شبیه چند لوله باریک کوتاه خمیده کنار هم. شک میکنم و میگویم: «این دست آدمه؟» آتشنشان، به نشانه تایید سر تکان میدهد و میگوید که بقایای جسد پسر 20 سالهای است که زمان حملات موشکی، در خانه و کنار خانوادهاش بود و کل خانواده در آتش انفجار سوختند. لیوان قهوهاش را روی سکوی پیادهرو میگذارد و میگوید که زمان استراحتش تمام شده و میرود به سمت همکارانش که در ساختمان مرکز درمانی، دنبال دو جسد مفقود میگردند. زنی، جلوی ساختمان مرکز درمانی نشسته و گریه میکند. زن، مادر همان کارمند داروخانه است؛ پسر 22 سالهای که بعد از 24 ساعت، هنوز جسدش پیدا نشده و مادر، گریه میکند و بچهاش را صدا میزند و از خدا میخواهد که بچهاش، همان لحظه اول، مرده باشد. آتشنشانها، صبح سهشنبه به این مادر گفتند که امیدی به زنده بودن بچهاش نداشته باشد. همین جمله را به مردی که از اقوام کارمند درمانگاه بود هم گفتند. مرد، بیتابی میکرد و راه میرفت و با هیچ کس حرف نمیزد و گاهی جلوی ساختمان میایستاد و به تنها ورودی درمانگاه نگاه میکرد و باز راه میرفت. از آتشنشان پرسیدم که آیا هیچ امیدی به زنده ماندن این دو نفر نیست؟ جوابم، سکوت بود و سری که به علامت «نه» تکان داده شد....
ساختمان مرکز درمانی را که نگاه کنی، ظاهر بنا، سالم است. حتی تابلوهای داروخانه و آزمایشگاه و رادیولوژی هم سر جا مانده. داروخانه، طبقه زیر زمین بوده و از لبه جدول پیادهرو، میشود طبقهبندیهای داروخانه را و حتی ظرفهای پلاستیکی آبی رنگ مخصوص مجزا کردن دارو را هم دید. ورودی ساختمان به راهرویی ختم میشود و انتهای راهرو هم روشن است، چون دیوار پشتی ساختمان به طور کامل تخریب شده و این روشنایی، نوری است که از ضلع جنوبی ساختمان میتابد. آتشنشان میگوید، شدت انفجار طوری بوده که طبقات چهارم و سوم، با سقف و کف، به طور کامل تخریب شده و آوار دو طبقه، به طبقه دوم ریخته. دلیل پیدا نشدن دو جسد تا 24 ساعت بعد از حمله، همین است. کمی که از ساختمان فاصله بگیری، فاجعه، از قاب پنجرهها واضح میشود. تاریکی در فضایی که قرار بوده طبقات دوم و سوم و چهارم باشد و روشنایی راهروی پلههای ساختمان، نشان میدهد که تنها مسیر دسترسی به آوار، همین پلههاست و اینطور که آتشنشانها میگویند، برای ورود به آوار باید از پلهها پل بزنند به دل تلی از سنگ و آجر و تیر آهن چون شدت انفجار در حدی بوده که همه چیز درهم پیچیده. 26 ساعت بعد از حمله پهپادی، سگ مردهیاب میآورند که دو جسد مفقود را لابهلای آوار پیدا کنند. یکی از دوستان کارمند داروخانه، پا به پای آتشنشانها میرود که برای مادر رفیقش خبر لحظه به لحظه بیاورد. همین پسر، با آتشنشانها و سگ مردهیاب وارد ساختمان مرکز درمانی میشود و نیم ساعت بعد، اشکریزان و با شانههای آویختهتر از قبل، از ساختمان بیرون میآید. جسدهای مفقود، پیدا شده؛ اجسادی له شده و هر تکهاش، زیر گوشهای از آوار. مادر از پیدا شدن جسد بچهاش باخبر میشود. آتشنشانها میگویند که تا چند ساعت بعد، جسد را از ساختمان بیرون میآورند.
مادر به زنانی که اطرافش را گرفتهاند و اشک میریزند، میگوید که باید یک روز کامل با همین جسد زندگی کند و بعد از آن اجازه میدهد که بچهاش را دفن کنند. یکی از آتشنشانها میگوید حالا که جای جسدها را پیدا کردهاند، باید دیوار جلوی ساختمان به طور کامل خراب شود تا بتوانند از ضلع شمالی ساختمان آواربرداری کنند و به جسدها برسند.....
از چند متر پایینتر از میدان نیلوفر تا انتهای خیابان عشقیار، مثل شهر متروکهای است که سالها، از رد قدم آدمها و بوی زندگی خالی مانده. خیابان عشقیار، تا قبل از 9 اسفند و آغاز جنگ، پاتوق مردمی بود که اوقات بیکاری و فراغتشان را در کافهها و رستورانهای اطراف میدان و دو سمت خیابان سپری میکردند از صبح تا ساعاتی بعد از نیمه شب. حالا هم پلاک به پلاک، تابلوی ساندویچفروشی و رستوران و کافههای کوچک است؛ همه، تعطیل، با شیشههای شکسته، کرکرههای درهم پیچیده و کج و جر خورده، دیوار و سقفهای سوخته و پاره پاره؛ یک میدان مرگ است اینجا. از ساختمان دو طبقه کلانتری داخل میدان نیلوفر، چیزی باقی مانده شبیه پایههای اصلی ساختمان. از طبقه اول، دیگر اثری نیست. چند تیرآهنِ هنوز به هم متصل از کف زمین تا ارتفاعی که سقف طبقه دوم ساختمان بوده، ماکتی نیمهکاره را تداعی میکند که انگار قرار بوده تکمیل شود ولی به فراموشی سپرده شده. روبهروی آوار کلانتری، چند خانه است که باید با فعل «زمان گذشته» درباره هویتشان حرف زد؛ خانههایی با دیوار و سقفهای سوخته، بدون قاب و در و پنجره و شیشه و خالی از نشانههای زندگی. ماموری که جلوی آوار کلانتری ایستاده بود، میگفت شدت آتشسوزی بعد از انفجار در این میدان به اندازهای بوده که تمام خانههای اطراف ساختمان به آتش کشیده شدند. مامور میگوید: «حتی تصورش هم خیلی تلخه که این خونهها، با کلی آدم، زنده زنده سوختن.»
مامور، وظیفهاش به نگهبانی از آوار کلانتری خلاصه نمیشود. در این 11 روز و از صبح شروع جنگ، آوار به آوار، جسد بیرون کشیده و به خیابانهایی رفته که با تن بیجان آدمها فرش شده بود و حالا، چشمهایش بعد از تماشای این همه مرگ، مثل دو مهره شیشهای است که قدرت حرکت به چپ و راست را از دست داده است.
«بدترین چیزی که در این 11 روز دیدم .... رفتم سر یه آوار، یه خونه بود. ساختمون کناریش رو با موشک زده بودن و این خونه هم منفجر شده بود. من از این آوار، بالا تنهای بیرون کشیدم که روی صندلی بود. از یک آدم، فقط همین بالاتنه مونده بود.»
مامور میگوید که باید از دل خرابهها هم نور بیرون آورد و میگوید بابت همه آنچه در این 11 روز دیده، دچار بهت است و نمیداند چه زمانی به حال عادی باز خواهد گشت.
صاحب آشفروشی انتهای خیابان عشقیار هم همین را گفت؛ پسر جوانی که در خیابان احسان زندگی میکرد و بامداد یکشنبه، وقتی خیابان اتحاد، موشکباران شد، این پسر از خانه بیرون دوید و مردم زخمی ولو شده کف خیابان را دید و پدری را که تن خونین بچهاش را روی دست گرفته بود و ملتهب و اشکریزان این طرف و آن طرف میدوید و فریاد میزد و کمک میخواست که به داد بچهاش برسند. غروب سهشنبه، این آشفروشی، تنها مغازه در حال کار در خیابان عشقیار بود و پسر جوان از ساعات بعد از موشکباران میدان نیلوفر میگفت.
«اون شب، نیم ساعت قبل از حمله موشکی به میدون، وقتی مغازه رو تعطیل کردیم، دهها نفر جلوی کافههای توی میدون نشسته بودن، همه مغازهها باز بود. مردم مشغول خرید غذا بودن. وقتی کلانتری رو با موشک زدن، همه اونایی که توی پیاده روی جلوی کافهها نشسته بودن، کشته شدن. ما چند ساعت بعدش خودمون رو رسوندیم. تمام خیابون پر بود از خون و تیکههای درشت سنگ و آجر و خرده شیشه و جنازه. یک نفر رو دیدم که شیشه شکسته، از سینهاش رد شده بود و از شونههاش بیرون زده بود. کلی بچه، کلی زن، کلی جوون اون شب اینجا کشته شدن. جرات نمیکردی توی خیابون راه بری انقدر که این صحنه ترسناک بود. اون شب، چند تا پیک موتوری هم توی میدون نیلوفر کشته شدن. خیلیا کشته شدن. خیلیا ....»
مردی که آمده بود ظرف 4 کیلویی آش رشته ببرد، حرفهای صاحب رستوران را شنید و از رفقای تکهپاره شدهاش در موشکباران و انفجار خیابان ترکمنستان گفت. رفقای این مرد، پیک موتوری بودند و دقایق قبل از حمله موشکی، جلوی رستوران منتظر تحویل سفارش مشتریان بودند که با موج انفجار، چند تکه شدند. مرد، خودش هم پیک موتوری بود. بابت هر سفارشی که به مشتری میرساند، 80 هزار تومان از صاحب رستوران میگرفت. مرد، دو بچه کوچک در خانه داشت که نباید شکمشان گرسنه میماند حتی در شبهایی که آسمان تهران، با شعله جنگ روشن میشد.
دیدگاه تان را بنویسید