رازگوییهای زن جوان بعد از ۱۶ سال رابطه پنهانی
زنی که ۱۶ سال رابطه با مرد مورد علاقه خود را پنهان کرده است، داستان زندگیاش را بازگو کرد.
سال ها «سکوت»بر شانه ام سنگینی می کرد.هیچ گاه نتوانستم با پدر و مادرم ارتباط صمیمانه ای برقرارکنم و حرف هایی بزنم که درقلبم باقی مانده بود . به همین خاطر وقتی احساس تنهایی ام بیشتر شد به فضای مجازی پناه بردم و درآن جا با جوانی آشنا شدم که به درد دل هایم توجه می کرد. این رابطه پنهانی درحالی۱۶سال ازعمرم را تباه کرد که تازه فهمیدم دیگر سن ازدواجم بالارفته است و به ناچار ...
به گزارش روزنامه خراسان، دختر۴۴ساله که گویی کوهی از غم را بردوش می کشید درباره سرگذشت خود به کارشناس اجتماعی کلانتری شفای مشهد گفت: فرزند اول خانواده هستم و دو برادرکوچک ترازخودم دارم. از کودکی همیشه احساس می کردم باید نقش یک آدم بزرگ را بازی کنم. پدرم مردی بسیارسخت گیر و کم حرف بود . او ازهمان زمانی که یادم می آید ،بیشتر روزها درخانه حضور نداشت؛از اول مهر هر سال که کارش شروع می شد،مدت های طولانی بیرون از خانه می ماند و وقتی هم برمی گشت،فضای خانه سنگین و پر از ترس می شد.
مادرم همیشه از پدرم می ترسید. نه اینکه پدرم آدم بدی باشد،اما اخلاق تند و کنترل گرانه ای داشت. درخانه کسی جرات مخالفت با او را نداشت. حتی کوچک ترین تصمیم ها هم باید با نظر او گرفته می شد. همین ترس باعث شده بود مادرم هیچ وقت نتواند از ما دفاع کند.
من درمدرسه دانش آموز بدی نبودم.آرزو داشتم ادامه تحصیل بدهم و دانشگاه بروم ،اما پدرم معتقد بود دختر نیازی به درس خواندن زیاد ندارد. وقتی دیپلم گرفتم، اجازه ادامه تحصیل نداد.آن روز یکی از تلخ ترین روزهای زندگی ام بود،چون احساس کردم بخشی از آینده ام همان جا متوقف شد.
سال ها گذشت و کم کم خواستگارهایی برایم آمدند ،اما پدرم بدون این که حتی اجازه دهد گفت وگوی جدی شکل بگیرد ،همه را رد می کرد. بهانه های مختلفی می آورد؛یکی شغلش مناسب نبود،یکی خانواده اش ،یکی شهرش. در واقع هیچ کس به نظر او کافی نبود. هربار که خواستگاری رد می شد،احساس می کردم یک قدم دیگر از زندگی عادی فاصله می گیرم.
سنم بالا رفت و تنهایی بیشترشد. دوستانم یکی یکی ازدواج کردند و من بیشتر وقت ها درخانه می ماندم. همان زمان بود که برای فراراز این تنهایی به فضای مجازی پناه بردم .ابتدا فقط برای سرگرمی بود،اما کم کم با فردی آشنا شدم که حرف زدن با او حال مرا بهترمی کرد.
او شنونده خوبی بود؛چیزی که درزندگی واقعی کمترتجربه کرده بودم. گاهی همدیگر را می دیدیم ،اما رابطه مان بیشتر درحد تماس و پیام بود. این ارتباط طولانی شد... خیلی طولانی . ۱۶ سال ازآشنایی ما گذشت.
درتمام این سال ها ،من بین ترس از پدر و نیاز به داشتن یک زندگی مستقل گیرکرده بودم. بالاخره یک تصمیم گرفتم؛ تصمیمی که شاید از سرخستگی و تنهایی بود. بدون اطلاع پدر و مادرم،به صورت پنهانی با او ازدواج کردم.
آن روز فکر می کردم بالاخره زندگی ام تغییر می کند،اما بعد از مدتی متوجه شدم پنهان کاری خودش تبدیل به یک فشار بزرگ شده است. من نه می توانستم حقیقت را به خانواده ام بگویم،نه می توانستم زندگی ام را به شکل طبیعی ادامه دهم. همیشه استرس داشتم که اگرپدرم بفهمد چه اتفاقی می افتد.
حالا بعد از چندماه به جایی رسیده ام که احساس می کنم در یک دو راهی قراردارم. نه می توانم به عقب برگردم،نه می دانم چطور باید ادامه بدهم. به همین دلیل تصمیم گرفتم به مشاوره کلانتری مراجعه کنم؛شاید بتوانم برای اولین بار بدون ترس درباره زندگی ام حرف بزنم.
من امروز اینجا آمده ام چون می خواهم یاد بگیرم چگونه با خانواده ام صادق باشم و چگونه برای آینده ام تصمیم درست تری بگیرم. بیشتر از هر چیز دلم می خواهد بعد از سال ها زندگی ای داشته باشم که در آن ترس کمتر و آرامش بیشتر باشد.
مشاور و مددکار اجتماعی ،با بهره گیری از تجربیات ارزنده سرگرد احسان سبکبار(رئیس کلانتری شفای مشهد) به واکاوی این ماجرای تلخ پرداخت و سپس با دعوت از خانواده این دختر جوان بررسی های روانشناختی و قانونی را برای رهایی وی از این شرایط اسفبار آغاز کرد.
بر اساس ماجراهای واقعی درزیرپوست شهر
دیدگاه تان را بنویسید