پیامکهای مشکوک راز خیانت شوهر را برملا کرد
زنی که به راز خیانت شوهرش پی برده است، داستان زندگیاش را بازگو کرد.
من همیشه خودم را مستقل می دانستم. ازهمان دوران جوانی تلاش کردم روی پای خودم بایستم .بعد ازاستخدام دراداره ،خانواده ای برای خواستگاری آمدند.ازدواج من با «نوید»کاملا سنتی بود.چند جلسه رفت وآمد خانوادگی و بعد هم عقد. اما برخلاف تصورم بعد از ازدواج بین ما علاقه واقعی شکل گرفت.
به گزارش روزنامه خراسان، زن۳۱ ساله با بیان این که«هیچ گاه فکر نمی کردم روزی برای نجات زندگی ام دست به دامان قانون شوم»درباره سرگذشت خود به کارشناس اجتماعی کلانتری شفای مشهدگفت:اوایل زندگی مان ساده بود.«نوید»وضعیت مالی خوبی نداشت و من هم حقوق معمولی کارمندی می گرفتم. با این حال باعشق زندگی می کردیم. خانه مان کوچک بود اما دل هایمان بزرگ بود.کم کم صاحب دو فرزند پسرشدیم و زندگی مان رنگ کامل تری گرفت.«نوید» مردتلاشگری بود .برای بهترشدن شرایط مالی ،بیشترکارمی کرد. ابتدا خوشحال بودم،چون فکر می کردم این سختی ها برای آینده ماست. اما به مرورکاراو بیشتر و حضورش درخانه کمتر شد. شب ها دیر می آمد ،گاهی خسته و بی حوصله و گاهی هم بدون توضیح.
اوایل سعی کردم درک کنم. به خودم می گفتم:مردی که برای خانواده اش تلاش می کند،طبیعی است که خسته باشد. اما رفتارهایش آرام آرام تغییر کرد.کمتربا بچه ها حرف می زد.نسبت به من سرد شده بود و به کوچک ترین موضوعی واکنش تند نشان می داد.ازطرفی اتفاق عجیبی افتاد. چندبار پیام هایی به گوشی ام آمد که فرستنده اش ناشناس بود. متن پیام ها کوتاه و مبهم بود؛ چیزهایی مثل«مواظب زندگی ات باش»یا«همه چیزآن طورکه فکرمی کنی نیست.»ابتدا جدی نگرفتم اما وقتی این پیام ها تکرار شد ،ذهنم درگیر شد.
شک دردلم افتاد؛شکی که هرروز بیشترمی شد.رفتارهای«نوید»هم عجیب ترشده بود.گوشی اش را همیشه قفل می کرد، تماس هایش را بیرون ازخانه جواب می داد و وقتی درباره دیرآمدنش سوال می کردم ،عصبی می شد.
مدتی گذشت تا بالاخره حقیقتی را فهمیدم که زندگی ام را به هم ریخت. یک روزکه به طوراتفاقی به یکی ازپیام های گوشی اش دسترسی پیدا کردم ، متوجه شدم او با زنی دیگردرارتباط است.وقتی بیشتر بررسی کردم ،فهمیدم این رابطه تازه نیست؛ حدود دو سال بود که ادامه داشت.
برایم باورکردنی نبود.دوسال ... یعنی درتمام مدتی که من صبح ها به سرکار می رفتم و درخانه مراقب بچه ها بودم ،درواقع درگیر رابطه دیگری بوده است. وقتی با او صحبت کردم،انتظارداشتم انکار کندیا حداقل عذرخواهی کند،اما واکنش اش چیزی نبود که تصورمی کردم . با بی تفاوتی گفت:ازاین زندگی خسته شده است و قصد دارد با آن زن ازدواج کند.حتی گفت:باید مرا طلاق بدهد.
احساس کردم زمین زیرپایم خالی شد. نه فقط به خاطر خیانت،بلکه به خاطر سال هایی که برای این زندگی گذاشته بودم. به خاطربچه هایم. بحث ما شدید شد. من گریه می کردم و ازاو می خواستم حداقل به خاطرفرزندانمان فکر کند ، اما او عصبانی ترشد. آن شب برای اولین بار دست روی من بلند کرد. باورم نمی شد مردی که روزی به من قول داده بود مراقبم باشد،حالا باعث ترس من شده است. چندباردیگر هم درگیری پیش آمد و هربارخشونتش بیشتر شد. آخرین بار،وقتی دوباره درباره آینده بچه ها صحبت کردم،آن قدرمرا هل داد و زد که بدنم کبود شد.
آن شب تصمیم گرفتم دیگر سکوت نکنم. من نمی دانم زندگی ام از اینجا به بعد چه مسیری خواهد داشت،اما یک چیز را فهمیده ام؛سکوت طولانی مدت من باعث شد مشکلات بزرگ تر شوند. حالا می خواهم برای خودم و فرزندانم ، تصمیمی بگیرم که درآن امنیت و آرامش وجود داشته باشد ،حتی اگر مجبور شوم از نو شروع کنم.
با دستور محرمانه سرگرد احسان سبکبار(رئیس کلانتری شفای مشهد)بررسی های کارشناسی برای ریشه یابی پیامک های مشکوک و شناسایی عوامل پشت پرده این ماجرا در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
بر اساس ماجراهای واقعی درزیرپوست شهر
دیدگاه تان را بنویسید