جنگ احتمالی بین ایران و آمریکا چگونه خواهد بود؟
نصرتالله تاجیک نوشت: اگر سناریوی تقابل نظامی دوباره مطرح شود، به احتمال زیاد ماهیتی محدود، سریع و آنی خواهد داشت، به ویژه آنکه دونالد ترامپ در آستانه انتخابات میاندورهای کنگره تمایلی به ورود به جنگی گسترده با تبعات منطقهای و بینالمللی ندارد. چنین ملاحظاتی نشان میدهد اگر هم درگیریای رخ دهد، همچون حمله اول امریکا به ایران که توانمندیهای هستهای مورد حمله قرار گرفت، احتمالا با هدف آسیب به توانمندیهای موشکی برای تغییر موازنه خواهد بود، نه ورود نیروی زمینی به یک جنگ فراگیر.
نصرتالله تاجیک در یادداشتی با عنوان «سازگاری طراحی و اقدامات ایران با اوضاع کنونی؟» در روزنامه اعتماد نوشت: در دیپلماسی، به صورت کلی گفتوگوی رودررو و سفر، یکی از ابزارهای متعارف و شناخته شده تسهیل در تعاملات میان دولتهاست، اما نباید آن را با «هدف» تعاملات خلط کرد. سفر، خودِ هدف نیست، بلکه وسیلهای برای تاثیرگذاری و تحقق اهداف از پیش تعریف شده است، از این رو نمیتوان صرف انجام یک سفر را مهم یا بیاهمیت تلقی کرد، مگر آنکه روشن باشد آن سفر در راستای چه برنامه، ایده و راهبردی صورت گرفته و تا چه اندازه به تحقق مقصود نزدیک شده است. هر فعالیت دیپلماتیکی چه سفر، چه مکاتبه و چه تماس تلفنی زمانی معنا پیدا میکند که پشت آن طرحی مشخص و هدفی روشن وجود داشته باشد، در غیر این صورت، حتی پررفت و آمدترین دیپلماسی نیز ممکن است فاقد کارآمدی لازم باشد. البته تحولات فناوری اطلاعات و ارتباطات، مفهوم سنتی سفر را تا حدی دگرگون کرده است. امروزه بسیاری از تعاملات در سطوح عالی برای تسهیل و تسریع و کم هزینه کردن نیل به اهداف و افزایش کارایی دیپلماسی بدون نیاز به جابهجایی فیزیکی انجام میشود. با این حال، اصل ماجرا تغییر نکرده است؛ آنچه اهمیت دارد «محتوا» و «راهبرد» است نه صرف شکل برگزاری ارتباط. سفر بدون ارزیابی دقیق اثرات آن، برنامه، سفر بدون ایده و سفر فاقد نسبت روشن با اهداف کلان سیاست خارجی و سفری که نسبت روشنی با توانایی کشور و موقعیت زمانی آن الزاما به نتیجه مطلوب منتهی نخواهد شد. در این چارچوب، به نظر میرسد سفرهای اخیر علی لاریجانی به روسیه و سپس عمان و قطر را میتوان در قالب نوعی مسیر موازی یا «کانال دوم» (Track II) در کنار دستگاه رسمی سیاست خارجی تحلیل کرد. با این حال، پرسش اصلی این است که این تحرکات دقیقا با چه هدفی انجام میشود و چه نسبتی با فعالیتهای رسمی وزارت امور خارجه دارد؟ طرح این پرسش به معنای نفی یا زیر سوال بردن اصل سفر نیست، بلکه ناظر بر ضرورت شفافسازی برای افکار عمومی است. تحلیلگران و ناظران بیرون از دایره تصمیمگیری و گردش اطلاعات رسمی، طبیعتا به همه ابعاد پشتپرده دسترسی ندارند و از این رو در ارزیابی دقیق اهداف و نتایج چنین سفرهایی با محدودیت مواجهند. در این میان، مساله اقناع افکار عمومی اهمیتی دوچندان در این وضعیت پیدا میکند. یکی از مولفههای اساسی حقوق شهروندی آن است که مردم نسبت به اقدامات مسوولان خود اطمینان و آگاهی نسبی داشته باشند. هر چه شفافیت گفتاری و رفتاری و انسجام در سیاست خارجی بیشتر باشد، احساس کارآمدی نهادهای حاکمیتی تقویت میشود و جامعه با اطمینان بیشتری میپذیرد که تصمیمگیران در مسیر تامین منافع ملی حرکت میکنند. این اقناع، بیش از آنکه محصول تبلیغات مستقیم باشد، نتیجه انسجام راهبردی و روشنی پیامهایی است که سیاستمداران و دیپلماتها با رفتار، گفتار و عملکردشان به جامعه مخابره میکنند. بنابراین، روشن شدن نسبت و جایگاه این سفرها در چارچوب کلی سیاست خارجی با اوضاعی که الان کشور با آن روبهرو است یعنی یک جنگ ترکیبی پیچیده ازسوی امریکا میتواند به کاهش ابهام و افزایش اعتماد عمومی کمک کند. با این حال به نظر میرسد میزان طراحی و آمادگی حکومت و مردم ایران معادل اهمیت و سرمایهگذاری امریکا برای این جنگ ترکیبی نیست و باید در این زمینه اقدام جدی کرد، زیرا همزمانی این تحرکات دیپلماتیک با تحولات میدانی و افزایش سطح تجهیزات نظامی در منطقه، پرسشهای دیگری را نیز برمیانگیزد و به نظر نمیرسد این سطح از استقرار تجهیزات صرفا برای یک هدف خاص طراحی شده باشد، بلکه میتوان آن را در چارچوب مجموعهای از اهداف هم عرض و موازی تحلیل کرد. از جمله، برخی ناظران به الگوی «پلیس خوب و پلیس بد» میان امریکا و اسراییل اشاره میکنند؛ الگویی که در آن، تحرکات دیپلماتیک در کنار نمایش قدرت نظامی میتواند بخشی از یک بازی چندلایه باشد.
سفر اخیر بنیامین نتانیاهو، نخستوزیر اسراییل به واشنگتن، هر چند از منظر دستاوردهای علنی چندان برجسته ارزیابی نشد، اما میتواند در چارچوب همین سناریو قابل تفسیر باشد. این تحرکات ممکن است جنبه جنگ روانی داشته باشد؛ ایجاد هراس، افزایش فشار بر حاکمیت و حتی تاثیرگذاری بر افکار عمومی و مناسبات اجتماعی داخلی، میتواند بخشی از اهداف چنین نمایش قدرتی باشد. در چنین فضایی، تحلیل رفتار ایالاتمتحده اهمیت ویژهای دارد. باتوجه به تجربه تنشهای گذشته میان ایران و امریکا از بحرانهای مرتبط با پرونده هستهای تا دورهای که تنشها به سطح درگیریهای مستقیمتر و فضای جنگ شهری کشیده شد و اوج آن در وقایع 18 و 19 دی ماه نمود یافت اگر سناریوی تقابل نظامی دوباره مطرح شود، به احتمال زیاد ماهیتی محدود، سریع و آنی خواهد داشت، به ویژه آنکه دونالد ترامپ در آستانه انتخابات میاندورهای کنگره تمایلی به ورود به جنگی گسترده با تبعات منطقهای و بینالمللی ندارد. چنین ملاحظاتی نشان میدهد اگر هم درگیریای رخ دهد، همچون حمله اول امریکا به ایران که توانمندیهای هستهای مورد حمله قرار گرفت، احتمالا با هدف آسیب به توانمندیهای موشکی برای تغییر موازنه خواهد بود، نه ورود نیروی زمینی به یک جنگ فراگیر. با این حال، همانطور که گفتم، آنچه محل تأمل است، نسبت میان این تحولات میدانی و سطح فعالیتهای دیپلماتیک کنونی است. به نظر میرسد میان شدت تحرکات نظامی و الگوی کنش دیپلماتیک ما نوعی ناهمخوانی وجود دارد. همچنان نشانههایی دیده میشود که نشان میدهد ساختار تصمیمسازی و اجرای سیاست خارجی، بیش از آنکه متناسب با شرایط جدید بازطراحی شده باشد، در چارچوب الگوهای سنتی پیشین عمل میکند؛ الگوهایی که پیش از دوره تنشهای اخیر نیز مورد استفاده قرار میگرفت. البته این مساله تنها به ابزار محدود نمیشود، بلکه به شیوه ارایه پیام، مدیریت افکار عمومی، هماهنگی میان نهادهای مختلف و طراحی یک روایت منسجم نیز مربوط است. در شرایطی که ادبیات و مواضع دونالد ترامپ طی روزهای اخیر تندتر شده و حتی از چارچوب شروط پیشین فراتر رفته و سخن از تغییر حکومت به میان آورده است، این پرسش جدیتر میشود که آیا رویکردهای کنونی توان اقناع و بازدارندگی لازم را داشتهاند یا خیر؟! تندتر شدن مواضع ترامپ جدای از ویژگیهای شخصیتی و روانشناسی وی میتواند این پیام را منتقل کند که اقدامات و رویکردهای ما، دستکم از منظر اثرگذاری بر رفتار واشنگتن، به اندازه کافی قانعکننده نبوده است. در مجموع، مساله اصلی نه اصل سفرهای دیپلماتیک و نه حتی افزایش تحرکات نظامی در منطقه است، بلکه نحوه پیوند دادن این دو عرصه در قالب یک راهبرد جامع است. سیاست خارجی در شرایط پرتنش کنونی نیازمند بازاندیشی در شیوهها، چه از نظر شکلی و چه از نظر محتوایی است. بدون طراحی جدید و متناسب با واقعیتهای متحول منطقهای و بینالمللی، تکرار الگوهای پیشین نمیتواند پاسخگوی چالشهای تازه باشد. آنچه بیش از هر چیز ضرورت دارد، تدوین راهبردی منسجم، شفاف و اقناعکننده نرم و سخت برای دور کردن سایه جنگ از کشور است که هم در عرصه خارجی کارآمد باشد و هم در داخل، اعتماد و اطمینان عمومی را تقویت کند. از طرفی ترامپ به یک دستاورد مشخص نیاز دارد؛ دستاوردی که بتواند در انتخابات میاندورهای کنگره به عنوان برگ برنده در قبال ایران از آن استفاده کند. طبیعتا اگر این دستاورد از مسیر دیپلماسی حاصل شود، برای او سریعتر، کمهزینهتر و از نظر تبلیغاتی مطلوبتر است. افزون بر این، ترامپ همواره تمایل داشته خود را در جایگاه نامزد جایزه صلح نوبل معرفی کند و موفقیت دیپلماتیک در پرونده ایران میتواند چنین تصویری را برای او تقویت کند. با این حال، هدف اصلی ترامپ فراتر از صرف رسیدن به یک توافق است. آنچه برای او اهمیت دارد این است که نتیجه نهایی به گونهای روایت شود که نشان دهد امریکا توانسته ایران را تضعیف و مهار کند. یکی از محورهای اصلی رقابت او با دموکراتها همین مساله است؛ اینکه بتواند اثبات کند دولتهای دموکرات در مهار ایران ناکام بودهاند، اما او موفق شده این روند را تغییر دهد. از این منظر، پرونده ایران صرفا یک موضوع سیاست خارجی برای امتیازگیری منطقهای و بینالمللی نیست، بلکه ابزاری در رقابت سیاسی داخلی امریکاست. بنابراین، آوردن تجهیزات نظامی به منطقه یا ایجاد فضای فشار، صرفا برای امتیازگیری محدود در میز مذاکره نیست. امتیازگیری در بهترین حالت، کف مطالبات است. در این میان، برخی استدلال میکنند که هزینههای سنگین چند میلیارد دلاری برای انتقال و استقرار تجهیزات نظامی، نشان از آن دارد که ترامپ اینها را برای نجنگیدن نیاورده! و نمیتواند این تجهیزات را بدون اقدام بازگرداند! و در هر صورت احتمال عدم استفاده عملی از آنها توسط امریکا اندک است و نتیجه میگیرند جنگ حتمی است. با این حال، این استدلال درست نیست و تجربههای پیشین نشان داده که از میزان هزینه نمیتوان به صورت قطعی درباره وقوع یا عدم وقوع جنگ نتیجهگیری کرد. بخشی از این تحرکات در قالب وظایف ذاتی نظامی، مانورهای دورهای و تثبیت حضور منطقهای تعریف میشود؛ اما همزمان، نشانههایی نیز وجود دارد که احتمال بهرهگیری عملی از این ظرفیتها را کاملا منتفی نمیکند و این هزینه یک سرمایهگذاری برای تغییر ژئوپلیتیکی است. ترامپ نمیخواهد زمان را برای تضعیف و خنثی کردن نقش و ابزارهای ایران از دست بدهد. لذا در این مورد با نظریه پوست پیازی اهداف ترامپ در زمینههای هستهای، موشکی، منطقهای و تغییر رژیم ایران که این اهداف در لایههای مختلف قرار دارند به منظور تثبیت برتری امریکا و نیابتیاش در منطقه، اسراییل همدیگر را تقویت میکنند. الان کاملا با این اقدامات و روش ترامپ، ایران را بر سر دوراهی قرار دادن جنگ یا تسلیم، برمبنای نظریه آزمایش پس نداده صلح از طریق قدرت (حداقل برای ایران) و در گوشه رینگ قرار دادنش برای بازی برد باخت که ایران هیچ راه فراری جز بازی کردن استراتژی «مرد دیوانه» و «بیرون آمدن از بحران با بحران»، پیدا نکند و حالت تهاجمی به خود بگیرد، ایده خطرناکی است که میتواند اوضاع را از کنترل خارج کند. در این زمینه بررسی علمی و تحقیقی ریسکهای ایران و امریکا برای ورود به یک جنگ باتوجه به جدول نقاط ضعف: قوت و تهدید: فرصت دوطرف بررسی و براساس آن ایران تحرکاتش را طراحی و به دور از گفتار درمانی، اجرا کند. ایران از یکسو با فرد محوری ترامپ و بههم ریختن سیستمهای قابل پیشبینی در امریکا روبهرو است و از سوی دیگر با شرایطی که به گونهای الان رقم خورده است که کشورهای منطقه حداکثرسازی امنیت و توسعه خود را در پرتو تضعیف همیشگی ایران میدانند و در اینجا صرفا ارسال پیام دوستی چندان کار نمیکند! بلکه ایران اگر نمیخواهد شرایط ترامپ را بپذیرد، باید به یک بازی بزرگ دست بزند! بازیای که از رجوع به مردم و افزایش انسجام ملی آغاز میشود. در عین حال در سایه تغییر توازن جهانی ایران باید اطمینان حاصل کند که روسیه و چین پشتش را خالی نخواهند کرد. نه اینکه برای ایران بجنگند بلکه با امریکا وارد زد و بند به ضرر منافع و تمامیت ارزی ایران نشوند! این جنگ را بعید است بشود با دیپلماسی منتفی کرد! زیرا در خواستها و اهداف ترامپ ایستگاه توقف تعریف نشد و ایران باید تضعیف و کوچک شود! و این نخبگان جامعه هستند که باید حول اجماع ملی برای مقابله با چنین وضعی، این بحث را مانند هزاران بحثی که باز مانده، رها نکنند! در مقابل، حکومت هم باید آمادگی نظامی بیش از چیزی که الان نشان داده، حداقل به عنوان ابزاری برای دیپلماسی از خود بروز دهد. انشاءالله!
دیدگاه تان را بنویسید