ماجرای نامه سه چهره ملی به شاه یک سال قبل از انقلاب چه بود؟
روزنامه اعتماد نوشت: شاه البته اگر میخواست به اوضاع خود و کشور سر و سامانی بدهد باید مدتها پیش از توفان ۵۷ دست به اصلاحاتی میزد. او گزارشهایی از اوایل دهه پنجاه مبنی بر نارضایتی مردم و نخبگان دریافت کرده بود، اما همه آنها را برآمده از ذهن افراد بداندیشی دانسته بود که تحتتاثیر بیگانگان قرار گرفتهاند.
«گزارشهایی که جدی گرفته نشد»عنوان یادداشت روزنامه اعتماد به قلم مهرداد حجتی است که در آن آمده؛ یکسال پیش از انقلاب بود که سه چهره ملی از پیروان دکتر مصدق به شاه نامه نوشتند که «پیشگاه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی. فزایندگی تنگناها و نابسامانیهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کشور چنان دورنمای خطرناکی را در برابر دیدگان هر ایرانی قرار داده که امضاکنندگان زیر بنا بر وظیفه ملی و دینی در برابر خلق و خدا با توجه به اینکه در مقامات پارلمانی و قضایی و دولتی کشور کسی را که صاحب تشخیص و تصمیم بوده و مسوولیت و ماموریتی غیر از پیروی از منویات ملوکانه داشته باشد، نمیشناسیم و در حالی که تمام امور مملکت از طریق صدور فرمانها انجام میشود و انتخاب نمایندگان ملت و انشای قوانین و تاسیس حزب و حتی انقلاب در کف اقتدار شخص اعلیحضرت قرار دارد که همه اختیارات و افتخارها و سپاسها و بنابراین مسوولیتها را منحصر و متوجه به خود فرمودهاند، این مشروحه را بهرغم خطرات سنگین تقدیم حضور مینماییم.در زمانی مبادرت به چنین اقدامی میشود که مملکت از هر طرف در لبه پرتگاه قرار گرفته، همه جریانها به بنبست کشیده، نیازمندیهای عمومی به خصوص خواروبار و مسکن با قیمتهای تصاعدی بینظیر دچار نایابی شده، کشاورزی و دامداری رو به نیستی گذارده، صنایع نوپای ملی و نیروهای انسانی در بحران و تزلزل افتاده، تراز بازرگانی کشور و نابرابری صادرات و واردات وحشتآور شده، نفت این میراث گرانبهای خدادادی به شدت تبذیر شده، برنامههای عنوان شده اصلاح و انقلاب ناکام مانده و از همه بدتر نادیده گرفتن حقوق انسانی و آزادیهای فردی و اجتماعی و نقض اصول قانون اساسی همراه با خشونتهای پلیسی به حداکثر رسیده و رواج فساد و فحشا و تملق فضیلت بشری و اخلاق ملی را به تباهی کشانده است.حاصل تمام این اوضاع، توام با وعدهها و ادعاهای پایانناپذیر و گزافهگوییها و تبلیغات و تحمیل جشنها و تظاهرات، نارضایی و نومیدی عمومی و ترک وطن و خروج سرمایهها و عصیان نسل جوان شده که عاشقانه داوطلب زندان و شکنجه و مرگ میگردند و دست به کارهایی میزنند که دستگاه حاکمه آن را خرابکاری و خیانت و خود آنها فداکاری و شرافت مینامند.این همه ناهنجاری در وضع زندگی ملی را ناگزیر باید مربوط به طرز مدیریت مملکت دانست، مدیریتی که برخلاف نص صریح قانون اساسی [مشروطه] و اعلامیه جهانی حقوق بشر جنبه فردی و استبدادی در آرایش نظام شاهنشاهی پیدا کرده است. در حالی که «نظام شاهنشاهی» خود برداشتی کلی از نهاد اجتماعی حکومت در پهنه تاریخ ایران است که با انقلاب مشروطیت دارای تعریف قانونی گردیده و در قانون اساسی و متمم آن حدود «حقوق سلطنت» بدون کوچکترین ابهامی تعیین و «قوای مملکت ناشی از ملت» و «شخص پادشاه از مسوولیت مبرّی» شناخته شده است.در روزگار کنونی و موقعیت جغرافیایی حساس کشور ما اداره امور چنان پیچیده گردیده که توفیق در آن تنها با استمداد از همکاری صمیمانه تمام نیروهای مردم در محیطی آزاد و قانونی و با احترام به شخصیت انسانها امکانپذیر میشود.این مشروحه سرگشاده به مقامی تقدیم میگردد که چند سال پیش در دانشگاه هاروارد فرمودهاند: «نتیجه تجاوز به آزادیهای فردی و عدم توجه به احتیاجات روحی انسانها ایجاد سرخوردگی است و افراد سرخورده راه منفی پیش میگیرند تا ارتباط خود را با همه مقررات و سنن اجتماعی قطع کنند و تنها وسیله رفع این سرخوردگیها احترام به شخصیت و آزادی افراد و ایمان به این حقیقت است که انسانها برده دولت نیستند و بلکه دولت خدمتگزار افراد مملکت است.» و نیز به تازگی در مشهد مقدس اعلام فرمودهاند: «رفع عیب به وسیله هفتتیر نمیشود و بلکه به وسیله جهاد اجتماعی میتوان علیه فساد مبارزه کرد.» بنابراین تنها راه بازگشت و رشد ایمان و شخصیت فردی و همکاری ملی و خلاصی از تنگناها و دشواریهایی که آینده ایران را تهدید میکند، ترک حکومت استبدادی، تمکین مطلق به اصول مشروطیت، احیای حقوق ملت، احترام واقعی به قانون اساسی [مشروطه] و اعلامیه جهانی حقوق بشر، انصراف از حزب واحد، آزادی مطبوعات و اجتماعات، آزادی زندانیان و تبعیدشدگان سیاسی و [همچنین] استقرار حکومتی است که متکی بر اکثریت نمایندگان منتخب از طرف ملت باشد و خود را بر طبق قانون اساسی مسوول اداره مملکت بداند.» (۲۲خرداد ماه ۱۳۵۶، دکتر کریم سنجابی، دکتر شاپور بختیار، داریوش فروهر)
صریحتر از این نمیشد مهمترین مساله مملکت را گفت. هیچ حرمتی شکسته نشده بود. شاه هنوز در اوج اقتدار بود. تظاهراتی برپا نشده بود و اوضاع همچنان در کنترل حکومت بود. هر چند که پس از تک حزبی شدن کشور در دو، سه سال قبل، وضعیت به سمت بسته شدن بیشتر میل کرده بود. شاه گفته بود که اگر موافق نیستید میتوانید گذرنامهتان را بگیرید و بروید! تلویزیون هم این سخنرانی را پخش کرده بود.
شاه البته اگر میخواست به اوضاع خود و کشور سر و سامانی بدهد باید مدتها پیش از توفان ۵۷ دست به اصلاحاتی میزد. او گزارشهایی از اوایل دهه پنجاه مبنی بر نارضایتی مردم و نخبگان دریافت کرده بود، اما همه آنها را برآمده از ذهن افراد بداندیشی دانسته بود که تحتتاثیر بیگانگان قرار گرفتهاند. افرادی که جز سیاهنمایی و اخلال در امور کار دیگری ندارند. در یکی از مهمترین گزارشها که به شکل کاملا محرمانه توسط اردشیر زاهدی، سفیر ایران در واشنگتن درون یک کیف قفل شده، ارسال شده بود به نکات بسیار مهمی اشاره شده بود که تا آن زمان بیسابقه بود. اردشیر زاهدی در گزارش محرمانه خود از ملاقاتش با یک مقام بلندپایه امریکایی خبر داده بود. آن مقام پرسشهایی را طرح کرده بود که حاکی از اطلاعات بسیار محرمانه سرویسهای اطلاعاتی امریکا از ایران بود.این گزارش در ۳۱ شهریور ۱۳۵۲ به همان شکل از گزارشهای «شرف عرض کاملا محرمانه» برای شاه ارسال شده بود. زاهدی همه گزارشها را در کیفی ویژه که برای حمل همین گزارشها تدارک دیده بود توسط یکی از کارمندان امین سفارت به تهران میفرستاد تا با کلید دومی که در دست شاه بود، باز شود. شاه گزارش را میخواند، با خط خوش آن را کوتاه و قاطع پاسخ میداد و با همان کیف به واشنگتن پس میفرستاد. شاه هر چند خطیب خوبی نبود، اما در نگارش فردی مسلط و توانا بود. شاه علاوه بر زاهدی، از دیگر مقامات بلندپایه کشور هم گزارشهایی دریافت میکرد، ازجمله نخستوزیر، برخی وزرا و تعدادی از امرای ارتش. او همه گزارشها را میخواند و هر یک را «همراه با دستورات مقتضی» باز پس میفرستاد. اردشیر زاهدی در آن گزارش ۳۱ شهریور ۵۲ از آن ملاقات مهم با یک مقام بلندپایه امریکایی نوشته بود. آن امریکایی از زاهدی درباره سلامت جسمی و روحی شاه پرسیده بود که آیا به راستی حال او خوب است؟ از این جهت این پرسش اهمیت دارد که در آن زمان -۱۳۵۲- هیچ گزارش و خبری از بیماری شاه در جایی منتشر نشده بود. شاه در حاشیه نامه نوشت: «حالم بسیار خوب است.» اما آیا برخی سازمانهای اطلاعاتی امریکا از همان زمان -سپتامبر ۱۹۷۳- یا شهریور ۱۳۵۲ از بیماری شاه اطلاع داشتند؟ واقعیت این است که بیش و کم، همزمان با این گزارش، یعنی در اواخر سال ۱۹۷۳ - ۱۳۵۲ - شاه درحالی که در جزیره کیش استراحت میکرد، متوجه وجود غدهای در ناحیه شکم خود شده بود. دکتر جرج فلاندرن ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۳ به شکل کاملا محرمانه به تهران پرواز کرد و پس از معاینه تشخیص داد که شاه به نوعی بیماری سرطان خون دچار است. در اسنادی که بعدها از طبقهبندی خارج شد در هیچ یک از سفارتهای امریکا و انگلیس نشانی از اطلاع این دو کشور از بیماری شاه به دست نیامد. با این حال همچنان این پرسش باقی است که چرا آن مقام بلندپایه امریکا از اردشیر زاهدی از وضعیت جسمی و روحی شاه میپرسد؟! البته شاه نگران بود که اگر دولتهای غربی از بیماری او مطلع شوند، ممکن است از آن علیهاش استفاده کنند. در آن روزها او درگیر رویارویی هر چه شدیدتری بر سر قیمت نفت با غرب بود. نگرانیاش در آن حد بود که گمان داشت کشورهای غربی ممکن است ایران را تحت محاصره اقتصادی قرار دهند. لاجرم از دولت خواسته بود تا میزان بیشتری مواد غذایی عمده چون گندم، شکر، برنج، روغن و چای را در انبارهای ایران جمعآوری کنند. در جریان خرید این اقلام برای دپو در انبارها، گزارشهایی هم از فساد مالی ثبت شد ازجمله فساد در خرید ۲۵۰ میلیون دلاری شکر که پای شاپور ریپورتر در میان بود.او ۳۰۰ هزاردلار «کمیسیون» دریافت کرده بود.
نگرانی شاه از بابت محاصره اقتصادی بیاساس بود، اما واهمهاش از قدرتهای بزرگ -برای اطلاع از بیماریاش- چندان بیاساس نبود. «راجر اون»، وزیر خارجه انگلیس در زمان انقلاب، در خاطراتش به تصریح نوشته است که «اگر امریکا و انگلیس از بیماری شاه مطلع میشدند، قطعا از او میخواستند که هم مساله را در ایران علنی سازد و هم پس از نصب نایبالسلطنه، تهران را ترک کند.»
اما در گزارش محرمانه ۳۱ شهریور ۵۲ اردشیر زاهدی -از ملاقاتش با آن مقام بلندپایه امریکایی- نگرانی دیگر او را هم مطرح کرده بود. از اینکه بنا بر اخباری که دریافت کرده، وضع در ایران چندان روبه راه نیست و شمار بیشتری از مردم هر روز به صف ناراضیان و معترضان میپیوندند. مقام امریکایی پرسیده بود: آیا درست است که شاه به شکلی فزاینده در انزواست و اطرافیانش را تنها کسانی تشکیل میدهند که جرات بازگفتن حقیقت به او را ندارند؟ اردشیر زاهدی، نخست در مقام دفاع از شاه گفته بود: «جز یک عده فئودال، یک عده کمونیست و یک عده آخوند که منافعشان در خطر بوده، مگر مخالفین دیگری هم هستند؟» مقام امریکایی گفته بود: «باید رئالیست بود و به قضیه نگاه اصولی داشت.» و ادامه داده بود که به گمانش صف مخالفان را جوانها تشکیل میدهند و مخالفتشان نه با شخص شاه که به «لحاظ نداشتن آزادی کامل» است. او پرسیده بود: «چرا این معایب را به عرض نمیرسانند؟!» شاه در حاشیه همان گزارش در پاسخ نوشته بود: «هنوز ما نواقص خیلی داریم، ولی حتما از امریکا خیلی کمتر. این مطالب را یا یک عده ایرانی لوس میگویند یا [یک عده] روزنامهنگار غیرمسوول مست دایم پشت Barهای تهران چیزی مینویسند.»در حاشیه چپ صفحه هم اضافه کرده بود: «اینها همه Propaganda کهنه و Old clichéاست. Intellectual در ایران به معنی واقعی وجود ندارد. اینها همه مارکسیست هستند. حتی تازگی Marxist اسلامی پیدا کردهایم.»
در ادامه این گفتوگو، مقام امریکایی به زاهدی گفته بود به گمانش شاه خیلی مسلط و وارد است، اما چرا از وجود نارضایتی گسترده در مملکت بیخبر است؟! او گفته بود: «آیا PM حقایق را میگوید؟ یا گروهی هستند که برای نگهداری از همدیگر جریان را محرمانه نگه میدارند و isolate him [او را منزوی نگه میدارند].
شاه با لحنی آشکارا عصبانی در حاشیه نامه اردشیر زاهدی نوشت: «من اقلا ۵ کانال گزارشدهنده دارم. این اطلاعات را به امریکاییها puppetهای کهنه خودشان یا آنهایی که در امریکا تحصیل کرده یا نوکر شده یا انگلیسها ...[کلمهای ناخوانا] میدهند.»
چندی بعد از این گزارش، شاه در مصاحبه مطبوعاتی با اوریانا فالاچی - روزنامهنگار پرآوازه ایتالیایی - گفته بود نه تنها از خدا الهامهایی میگیرد، بلکه دستکم از حدود دوازده منبع مختلف از جزییات آنچه در مملکت میگذرد، مطلع میشود...
دیدگاه تان را بنویسید