هشدار یک تحلیلگر: تنگههرمز را به دوگانه ساده «بستن و نبستن» تقلیل ندهیم
شاید بزرگترین خطای تحلیلی این باشد که هرمز را تنها از دریچه «بستن یا نبستن» آن ببینیم. این نگاه، مسالهای پیچیده را به یک دوگانه ساده تقلیل میدهد و ظرفیتهای واقعی این گذرگاه را نادیده میگیرد.
«هرمز؛ از ژئوپلیتیک تهدید تا ژئواکونومی اعتماد» عنوان یادداشت روزنامه اعتماد به قلم سید محمد علی سید حنایی است که در آن آمده؛ در روابط بینالملل، برخی نقاط جغرافیایی صرفا یک موقعیت مکانی نیستند؛ آنها به «نهادهای ژئوپلیتیکی» تبدیل میشوند. تنگه هرمز نیز از همین دست است. اهمیت آن نه صرفا در عرض چند کیلومتری مسیر کشتیرانی، بلکه در جایگاهی است که طی دهههای گذشته در امنیت انرژی، تجارت جهانی و موازنه قدرت پیدا کرده است. با این حال، شاید بزرگترین خطای تحلیلی این باشد که هرمز را تنها از دریچه «بستن یا نبستن» آن ببینیم. این نگاه، مسالهای پیچیده را به یک دوگانه ساده تقلیل میدهد و ظرفیتهای واقعی این گذرگاه را نادیده میگیرد. در هفتههای اخیر، مقالهای در مرکز پژوهشی CEPR استدلال جالبی را مطرح کرد؛ اینکه تنگه هرمز میتواند به ابزاری برای حل مساله «تعهد معتبر» در مذاکرات ایران و امریکا تبدیل شود. استدلال نویسندگان این است که اگر امنیت هرمز با اجرای توافق گره بخورد، هزینه نقض توافق برای همه بازیگران افزایش مییابد و همین امر میتواند پایداری توافق را بیشتر کند. این ایده از منظر نظری قابل توجه است، اما به گمان من تنها بخشی از واقعیت را توضیح میدهد. مساله اصلی، خود هرمز نیست؛ مساله، نحوه تعریف قدرت در نظم بینالمللی جدید است. برای سالها، قدرت عمدتا با توانایی تحمیل هزینه به دیگران سنجیده میشد. تحریم، محاصره، انسداد مسیرهای تجاری و برتری نظامی، مهمترین ابزارهای اعمال قدرت بودند، اما تجربه دو دهه اخیر نشان داده است که در جهان به شدت درهم تنیده امروز، قدرت صرفا در ایجاد اختلال نیست، بلکه در توانایی مدیریت وابستگیهای متقابل نهفته است. هر کشوری که بتواند یک گره حیاتی در اقتصاد جهانی را به شکلی قابل اعتماد اداره کند، به همان اندازه صاحب قدرت خواهد بود که کشوری با توان نظامی بالا. تنگه هرمز دقیقا در همین نقطه قرار گرفته است. ارزش واقعی آن نه در امکان بستن آن، بلکه در امکان تضمین باز بودن آن است. این گزاره ممکن است در نگاه نخست متناقض به نظر برسد، اما دقیقا منطق ژئواکونومی امروز بر همین اساس عمل میکند. کشوری که تنها به تهدید متوسل شود، درنهایت دیگران را به یافتن مسیرهای جایگزین، ائتلافهای جدید یا حتی اقدام هماهنگ علیه خود سوق میدهد.
اما کشوری که امنیت یک شریان حیاتی را به کالایی عمومی تبدیل کند، نهتنها مشروعیت بیشتری به دست میآورد، بلکه وابستگی دیگران به نقش خود را نیز افزایش میدهد. به همین دلیل است که من پیشتر نیز تاکید کردهام نباید تنگه هرمز را یک راهحل بلندمدت یا حتی میانمدت تلقی کرد. هرمز یک اهرم راهبردی است، اما کارکرد آن بیش از آنکه دایمی باشد، تاکتیکی است.
استفاده کوتاهمدت از این اهرم میتواند محاسبات طرف مقابل را تغییر دهد، اما تبدیل آن به یک سیاست مستمر، بهتدریج اجماعی را شکل میدهد که اینبار نه علیه متجاوز، بلکه علیه ایران خواهد بود. این همان خطری است که معمولا در فضای احساسی سیاست خارجی کمتر مورد توجه قرار میگیرد.
در واقع، بزرگترین سرمایه ایران خود تنگه نیست، بلکه موقعیت حقوقی، جغرافیایی و سیاسی ایران در مدیریت این تنگه است. همین تفاوت ظریف است که باید مبنای سیاستگذاری قرار گیرد.
در ادبیات اقتصاد سیاسی بینالملل، این وضعیت را میتوان گذار از «ژئوپلیتیک کنترل» به «ژئواکونومی مدیریت» نامید. در الگوی نخست، بازیگر میکوشد مسیر را مسدود کند؛ در الگوی دوم، تلاش میکند مدیریت آن مسیر را دراختیار داشته باشد. تفاوت این دو رویکرد، تفاوت میان تولید بحران و تولید منفعت است. تجربههای جهانی نیز همین موضوع را تایید میکنند. کانال سوئز، کانال پاناما، تنگه مالاکا و حتی بسیاری از بنادر راهبردی جهان، زمانی ارزش ژئوپلیتیکی خود را تثبیت کردند که از ابزار تهدید به زیرساخت اعتماد تبدیل شدند. امنیت این مسیرها نه صرفا به سود صاحبان آنها، بلکه به سود کل اقتصاد جهانی تعریف شد. همین تعریف بود که قدرت پایدار ایجاد کرد. ایران نیز میتواند چنین مسیری را دنبال کند. اگر هرمز صرفا به عنوان ابزار بازدارندگی دیده شود، نهایتا دیگران برای کاهش وابستگی خود سرمایهگذاری خواهند کرد؛ از خطوط لوله جایگزین گرفته تا مسیرهای حمل و نقل جدید و ائتلافهای دریایی گستردهتر. اما اگر ایران خود به معمار امنیت این گذرگاه تبدیل شود، وابستگی جهان به نقش ایران افزایش خواهد یافت و هزینه کنار گذاشتن تهران نیز بیشتر میشود. از همین منظر، پیشنهاد تشکیل یک ساز و کار مشترک برای تامین امنیت هرمز با مشارکت کشورهای ساحلی و سایر ذینفعان، صرفا یک پیشنهاد امنیتی نیست، بلکه یک راهبرد ژئواکونومیک است. چنین ساز و کاری میتواند امنیت کشتیرانی، درآمدهای خدماتی، مشروعیت حقوقی و نفوذ سیاسی ایران را همزمان تقویت کند، بدون آنکه کشور را در معرض شکلگیری اجماع جدید قرار دهد. البته این بدان معنا نیست که ایران باید از همه اهرمهای خود چشم بپوشد. برعکس، هر مذاکره موفقی نیازمند اهرم است. اما هنر سیاست خارجی در داشتن اهرم نیست؛ در زمان و نحوه استفاده از آن است.
بسیاری از کشورها نه به دلیل کمبود ظرفیت، بلکه به دلیل مصرف نادرست داراییهای راهبردی خود، قدرت چانهزنیشان را از دست دادهاند. اهرمی که زودتر از موعد مصرف شود یا بیش از حد مورد استفاده قرار گیرد، دیگر اهرم نیست؛ به هزینه تبدیل میشود.
شاید مهمترین درس تحولات اخیر همین باشد. در جهانی که اقتصاد و امنیت بیش از هر زمان دیگری در هم تنیده شدهاند، برنده کسی نیست که بیشترین تهدید را ایجاد کند؛ برنده کسی است که بیشترین اعتماد را مدیریت کند.
هرمز نیز از این قاعده مستثنا نیست. از این رو، آینده هرمز را نباید در سناریوی «بسته شدن» آن جستوجو کرد، بلکه باید در معماری نهادی امنیت آن دید. اگر ایران بتواند از موقعیت ژئوپلیتیکی خود برای تولید یک کالای عمومی جهانی ــ یعنی امنیت پایدار کشتیرانی ــ استفاده کند، نه تنها جایگاه منطقهای خود را تثبیت خواهد کرد، بلکه یکی از مهمترین داراییهای ژئواکونومیک خود را نیز به منبعی برای اقتدار پایدار تبدیل خواهد کرد. امروز، پرسش اصلی این نیست که آیا ایران توان بستن تنگه هرمز را دارد یا نه؛ پرسش مهمتر این است که آیا میتواند نقش بیبدیل خود را در باز نگه داشتن آن، به یک مزیت راهبردی پایدار تبدیل کند؟ به گمان من، آینده قدرت ایران بیش از آنکه در پاسخ به پرسش نخست نهفته باشد، در موفقیت پاسخ به پرسش دوم رقم خواهد خورد.
دیدگاه تان را بنویسید