گفتوگوی منتشر نشده با مرحوم حسین شاهحسینی- بخش اول
ورزش جدا از کار من در سیاست نبوده است/ روز ملی شدن صنعت نفت تیم راگبی انگلیس را بردیم/ تختیای که من میشناسم خیلی در حاشیه کار میکرد و وارد متن قضایا نمیشد
حسین شاهحسینی از اعضای هسته مرکزی جبهه ملی با چهرههای شناختهشدهای چون مصدق، آیتالله طالقانی، بازرگان، تختی، سیدرضا زنجانی، فروهر، صادق طباطبایی و... رفاقت و آشنایی داشت. شاهحسینی در این گفتوگو که پیش از درگذشتش انجام شده از خاطراتش از آن دوران میگوید؛ از روزگارش با غلامرضا تختی گرفته تا حضورش در ورزش قبل و بعد از انقلاب؛ بخشی کوتاهی از این گفتوگو پنجم دیماه در روزنامه اعتماد منتشر شده بود؛ آنچه در ادامه میخوانید بخش اول از گفتوگوی کامل با این عضو جبهه ملی است.
اعتمادآنلاین| وحید جعفری- پیرمرد دوستداشتنیتر میشد، وقتی از نزدیک ملاقاتش میکردی و رو در رو، برایت با آن صدای خسته که هنوز پر از احساس بود، تاریخ معاصر ایران را زمزمه می کرد و در فواصل کوتاه میگریست و میخندید. قبلتر، آن طرف خط، که گوشی تلفن را به گوش داشت، میخواست که بلندتر حرف بزنم. گفتم «میخواهم مزاحمتان شوم برای گفتوگو تا برایم از هفتاد سال پایداری بگوید». الو، بفرماید در خدمتم! جمله را تکرار میکنم. میگوید «متوجه نشدم، اجازه دهید گوشی را به گوش دیگرم بگیرم». باز تکرار میکنم و باز میگوید «بفرماید در خدمتم!» میگویم «میخواهم مزاحمتان شوم برای گفتوگو تا برایم از هفتاد سال پایداری بگویید». میخندد و میگوید «بله متوجه شدم، در خدمتم؛ اما حالا دیروقت است و من میخواهم بخوابم، فردا تماس بگیرید، صحبت کنیم». میگویم «میخواهم خدمت برسم و از نزدیک مصاحبه کنیم». میگوید «ساعت 10 صبح تماس بگیرید تا با هم هماهنگ کنیم».
ساعت 10 صبح تماس میگیرم. گوشی را برمیدارد، بله بفرماید. «جعفری هستم. قرار شد امروز تماس بگیرم هماهنگ کنیم در روزهای آتی مزاحمتان شوم برای گفتوگو و برایم از هفتاد سال مبارزه و پایداری بگویید و یک مورد دیگر!». میپرسد «در این مورد؟! باشد، فردا ساعت 10 صبح تشریف بیاورید، منتظرم. آدرس را بلدید؟». میگویم «تا حدودی؛ اما دقیق نه». آدرس میدهد «در خیابان شریعتی وقتی به تقاطع طالقانی میرسید، به تازگی چهارراهی به وجود آمده که میخورد به صیاد. از چهارراه، شریعتی را صد متر که بالا بیاید منزل ما در کوچه سمت راستی است».
قبل از 10 میرسم. تلفن را جواب نمیهد، در ماشین میمانم تا ساعت ۱۰ شود. پشت در خانه قدیمی، از آن آجریها که در تهران کمیاب شده و عقل از سر آدم میبرد، ایستادهام. بیشتر از حد معمول طول میکشد تا در را باز کند. نگران میشوم که نکند یک وقت... تا اینکه عصا به دست پشت در چوبی متناسب با نمای خانه ظاهر میشود. همین که اندام تکیدهاش را میبینم مطمئن میشوم که ذهن و قلبش صندوقچه اسرار است و اگر باز شود چه حرفها و چه چیزها که نخواهد گفت. خدا کند ماه رمضانی کسل نباشد و توان و حوصله گفتن خیلی چیزها را داشته باشد. داخل که میشویم و چشمم به حیاط قدیمی با درختان بلند و استخر کوچک وسط حیاط میافتد، میخواهم که آنجا زیر سایه سروها بنشینیم و گپ بزنیم از ایستادگیها؛ اما میگوید که توان پایین رفتن از پلهها را ندارد. کمکاش می کنم تا روی صندلی بنشیند و وقتی میپرسم چرا روی صندلی راحتی نمینشینید؟ میخندد و پاسخ میدهد «آنجا که مینشینم پایین میرود و به چاله میافتم و بلند شدن سخت میشود».
در دو طرف میز کوچکی مینشینیم. در فاصلهای که عصایش را به روشی که معلوم است عادت دارد و مختص خود اوست از بین دو پا، تکیه میدهد به ران خود و آنچه را که از قبل به درخواست من برای مصاحبه نوشته تا فراموش نکند از لای دفترچه بیرون میآورد. به فکر میروم که از کجا شروع کنم؛ اما خیلی زود متوجه میشوم که نیازی به این کار نیست، چرا که از خیلی قبلتر میدانستم اگر روزی ببینمش باید از کجا و چطور شروع کنم به سوال کردن که سر ذوق بیاید و بگوید چیزهایی را که تا به حال نگفته است. میدانستم که از سیاست، مذهب و ورزش و افراد مرتبط با این حوزهها بیشتر خواهم شنید؛ اما غافلگیرم کرد با حرفهایش که از جنس دیگری بود. میگوید در خدمتم، البته یا جلوتر بیایید یا بلندتر سخن بگویید. میپرسم:
- جناب حسین شاهحسینی! کتابی به سعی شما تحت عنوان «هفتاد سال پایداری» منتشر شده که در آن به مسائل سیاسی، اجتماعی، ورزشی و ... پرداختهاید. علت انتخاب این نام برای کتابتان چیست؟
به دلیل اینکه از سال اول که پدرم من را وارد مسائل سیاسی کرد، به خاطر کسب آزادی و احقاق حق و حفظ حقوق مردم بود. حاکمیتهای گذشته حقوق مردم را با نبودن قانون از بین میبردند. کوشش شده تا قانونهایی ایجاد شود. در حال حاضر هم بعد از 70، 80 سال قوانین خوب اجرا نمیشود و از این جهت باید دقت کنیم که قانون به خوبی اجرا شود. این کتاب نتیجه هفتاد سال تلاش من است که قانون در کلیت خوب اجرا شود.
- پس میتوان به نوعی به این نکته اشاره کرد که مشروطه در این سرزمین همچنان ادامه دارد؛ یعنی اتفاق افتاده؛ اما به آن سرانجامی که باید نرسیده است.
نه اینکه قوانین بدی داشته باشیم، اما مجریان آنقدر که باید قانون را اجرا نکردهاند و به همین خاطر دچار بحران و آسیب هستیم. باید یک دوره تکامل سپری شود تا به این مرحله برسیم.
- مطالعه هفتاد سال پایداری، نشان میدهد شما در عالم سیاست تحت تأثیر مصدق و سیدرضا زنجانی بودید. میخواهم بدانم حسین شاهحسینی در عالم ورزش هم تحت تأثیر چه کسی بوده است؟
ورزش جدا از کار من در سیاست نبوده. سیاست مسئلهای است که با اندیشههای انسانها برای اجرای مسائلی که در مملکت واقع میشود ارتباط دارد. از نظر سیاسی هم مصدق و سیدرضا زنجانی را شخصیتهایی میدانستم که به مسائل اجتماعی که ورزشی جزوی از آن است، علاقه داشتند و در این حوزه نیز صاحبنظر بودند. زمان دکتر مصدق، اولین تیم ورزشی از ایران به خارج رفت. فستیوالی در لهستان بود و حکومت دکتر مصدق که دکتر جناب، رئیس تربیت بدنی آن بود موافقت کرد که تیمی در این مسابقات ورزشی شرکت کند. در ورزش رفقای زیادی مانند حسین جبارزادگان، حسین فکری و ... و در فوتبال علی غریب، علی محب و ... داشتم که عموما شاخصین ورزش کشور بودند و من به دلیل اینکه ساکن محله سرچشمه و دروازه دولاب سابق بودیم با این افراد همراهی و همکاری میکردم. منتها سنم از آنها کمتر بود و در تیمهایی که بازی میکردند من هم به عنوان یکی از بازیکنان، بازی میکردم. اینها هم طرفدار اندیشههای روزمره مملکتی بودند، من هم طرفدار اندیشههای دکتر مصدق و حاج سیدرضا زنجانی بودم.
- غلامرضا تختی چطور؟
غلامرضا تختی بعدها با ما و جبهه ملی ارتباط پیدا کرد و در بدو امر نبود. بعد از مسابقات هلسینکی که صاحب مدال شد و شناخته شد کمکم مقدمات نهضت ملی ایران با توفیق دکتر مصدق و رفقایش پایهگذاری شد. چون بعد از کودتا بود و مرحوم تختی هم جزو جوانهایی که با روزنامه سروکار داشت و علاوه بر آن دوستانی مثل حسن خرمشاهی، روحالله جیرهبندی و... داشت که با روزنامهها سروکار داشتند وارد جریانات سیاسی شد. همانطور که آن موقع چپ سازمان ورزشی داشت و توسط امیر حمیدی اشباع میشد، اینها هم سازمان ورزشی داشتند که تختی یکی از اعضای کوچک آنجا بود و بعد که مقام آورد توسعه پیدا کرد.
- با رضا توکلی برادر شهلا توکلی همسر تختی که صحبت میکردم میگفتند تختی به هیچ وقت فردی سیاسی نبود و به هیچ حزبی گرایش نداشت. اگر مثلا به جبهه ملی میرفت به خاطر این بود که نه گفتن را بلد نبود، وگرنه اگر شاید در رودربایستی نمیماند هرگز به جبهه ملی نمی پیوست. این گفته درست است؟
خیر. ایشان اعتقاداتی به کارهای ملی و مردمی داشت. مظهریت اینها را در دکتر مصدق میدید. کسی به تختی نگفت بیا در چهلم دکتر مصدق سر مزار ایشان. اعتقادات درونی خودش بود. وقتی به آنجا آمد من سر مزار بودم. تختی شالی را که روی قبر بود کنار زد و قبر را بوسید. کسی به او نگفت این کار را انجام دهد. رویه تختی در عالم ورزش رویه جامعه بود؛ جامعهای که مخالف نظام سلطنت بود. چون تختی در مسائل ورزشی تعدیها، تجاوزات، ظلمها و بیدادگریها را میدید، نمی توانست کاری نکند. میدید بدون اینکه نظر ورزشکار تأیید یا خواسته شود، شاه رئیس فدراسیون انتخاب کرده و کسانی را به عنوان رئیس فدراسیون تحمیل کرده است. تختی هم ورزشکار صاحبمقامی بود و باید تحت تأثیر میبود. به او توصیه کرده بودند در ملاقات با شاه باید دستش را ببوسد، اما ذاتا این کار را نمیکرد. شاه مورد احترام بود؛ اما محیط، محیط نظامی بود. آقایان جهانبانی، خسروانی و قراگوزلو روسای تربیت بدنی در به اصطلاح شرفیابیها دستور میدادند که دست شاه را ببوسد و این مطلب برای او گران تمام میشد، چون میدانست جامعه پذیرای این کار نیست و برایش سخت بود اما زورش نمیرسید.
در مجامعی که بود او را به عنوان ورزشکار معترض میشناختند و احتراماتی که دستگاه حاکمیت به تختی میگذاشت، احتراماتی توام با ترس از مردم بود نه برمبنای واقعیت. واقعیت این بود که نمیخواستند به او خیلی بها بدهند و حتی در نظر داشتند تختی را کنار بگذارند. در تمرینها و المپیکها هم نمیخواستند تختی را به عنوان شاخص معرفی کنند. در اعیاد هم تختی شرکت نمیکرد. تختی یک ورزشکار مردمی بود نه یک ورزشکار نظام. افکار عامه آن روز نسبت به تختی سمپاتی پیدا کرده بودند که به فکر او احترام میگذاشتند و او هم یک قهرمان ملی بود. اگر افکار عامه نبود به تختی اهمیت نمیدادند. برادر همسر مرحوم تختی او را نمیشناخته است. تختی بیشتر ارتباطش با کسانی بود که در جبهه ملی آن روز فعال بودند. تختی در کنگره جبهه ملی ایرانی آمده بود که 350 نفر از نقاط مختلف ایران در شاخههای مختلف آن شرکت داشتند. رئیس این تشکیلات جناب اللهیار صالح بود با آن قدمت و سوابق سیاسی در کنگره. وقتی خواستند اعضای جدید شورای مرکزی جبهه ملی را انتخاب کنند متفقاً به آقای تختی به عنوان ورزشکاری که از یک جناح سیاسی بالا آمده رای دادند. همین تختی زمانی که این آقایان در
زندان بودند به ملاقاتشان میرود، پس اندیشه ملیگرایی داشته و با این گروه در این قالب همکاری میکرده است.
- پس چرا زمانی که حسین نایبحسینی در انتخابات جبهه ملی تختی را به عنوان نماینده خود و مردم معرفی میکند، تختی مخالفت میکند؟
کنگره جبهه ملی ایران باید افرادی را به عنوان نامزد انتخابات عضویت در شورای ملی معرفی میکرد تا با انتخاب این افراد که 35 نفر بودند، حزب برنامههای سیاسی خودش را تنظیم و برای اجرا در اختیار مجریان این برنامه قرار میداد. روز آخر آقای حسین نایبحسینی گفت به نمایندگی از مردم جنوب تهران آقای تختی را که همیشه مورد اعتماد ما بوده به عنوان کاندیدا معرفی میکنم. مرحوم تختی در واکنش به او بلند شد و گفت من شایستگی ندارم و در این حد مبارزه نکردهام. بزرگان گفتند انتخاب یا عدم انتخاب با ماست نه با شما. در آن انتخابات تختی رای آورد و جزو 35 نفر اعضای شورا انتخاب شد. تختی هم پس از انتخابات همان مسئولیتی را بر عهده گرفت که قبلا در سازمان ورزشکاران و جبهه ملی در ارتباط با دکتر سعید فاطمی داشت.
- افراد کمی نیستند که امروز این سوال را مطرح میکنند که «تختی سواد سیاسی نداشته که به او رای دادند؟» و همین باعث می شود تا خیلی ها مدعی شوند «جبهه ملی میخواسته از برند تختی بهره ببرد، برای همین او را به جبهه ملی بردند!»
در جبهه ملی ایران همه تحصیلات عالی سیاسی نداشتند. بیشتر، اعتمادها آنها را جذب میکرد. عدهای تحصیلات عالی سیاسی داشتند و مورد تأیید اینها بودند و اینها هم در کارهای سیاسی با آنها همکاری میکردند. همه دکتر و مهندس نبودند. تودههای مردم تختی را از قشر ورزشکار انتخاب کردند. تودههای مردم نمایندههای دیگری جز تختی هم داشتند. اینطور نیست که بگوییم تختی دید سیاسی نداشته. همه مردم دید سیاسی پیدا میکنند، اما در قالب رویههایی که معتمدان و پایهگذاران هستند. پایهگذاران رفقای تختی بودند که در ارتباط با مسائل سیاسی روزمره بودند و شخصیت و تفکری که انتخاب کردند تفکر مصدقیسم بود و دنبال اندیشههای دکتر مصدق بودند.
فعالیت دکتر مصدق در راه نهضت ملی ایران بود پس تختی هم ورزشکار نهضت ملی ایران بود. ورزشکارانی هم بودند که در المپیک مدالهای بیشتری از تختی دریافت کرده بودند ولی تختی مورد احترام بیشتر قرار گرفت چون نیروی مردمی پشت سرش بود. وگرنه آقای مهدیزاده و سایرین هم ورزشکاران خوبی بودند. آقای جعفر سلماسی در رشته وزنهبرداری اولین کسی بود که پرچم ایران را در المپیک 1948 لندن بلند کرده و در خروسوزن آن زمان سوم شد. همه اینها اندیشه سیاسی داشتند اما مجری کار سیاسی نبودند. تختی چون در حرکات سیاسی شرکت میکرد، در نتیجه هم مجری سیاسی بود، هم دارای اندیشههای سیاسی بود و هم در جهت اهداف سیاست ملی.
- پس باید گفت تختی در جبهه ملی به نوعی نماینده مردم و قشر خودش بوده است؟
بله. در کنگره جبهه ملی ایران که نمایندگان تمام قشرها از کارگر، وزرا، روحانیون، بازار، اداری، و... بودند، آقای تختی هم در قشر ورزشکار از طرف کنگره جبهه ملی انتخاب شده بود. جبهه ملی در آن شرایط 185 نفر عضو سازمانی داشته، یعنی بحث سیاسی میکردند. تختی هم نماینده ورزشکاران بود. جبهه ملی 35 عضو اصلی داشت که این افراد با انتخابات، انتخاب شدند و تختی هم چون رای آورد، جزو این 35 نفر بود.
- جبهه ملی تفکرات مذهبی داشت؟
بله.
- این پرسش را مطرح کردم تا این سوال را بپرسم که پس تختی هم باید فردی مذهبی بوده باشد؟
مذهب قویای داشت. خانواده تختی خانوادهای سرشناس در جنوب تهران بود. پدر و پدربزرگش از توزیعکنندگان بزرگ یخ در تهران بودند. علت اینکه آنها را تختی مینامیدند، این بود که تمام یخچالهای جنوب تهران که دست حاج میرزا عباسقلی یخچالی بود به اجاره پدربزرگ تختی بود و پدربزرگش کارش ایجاد یخ در تهران بوده است. یخها را در یخچالها ایجاد میکردند. اول تابستان تخت بزرگی جلوی در یخچال میگذاشتند و یخها را روی آن به فروش میرساندند و بعد هم در شهر توزیع میشد. اینها از بزرگان منطقه خانیآباد تهران بودند و پدرانشان از بزرگان تکایا برای برپایی عزاداری سیدالشهدا بودند و ریشههای مذهبی بسیار عمیقی داشتند. مادر مهندس حصیبی و مادر تختی منسوب یکدیگر بودند و پایگاه مذهبی قویای داشتند. کلا بچههای خانیآباد مذهبی بودند. اصلا در ورزش باستانی نمیشود مذهبی نبود. از این جهت است که پایگاه مذهبی قویای داشتند. او در عین حال مجری مذهب بود. البته بستگی دارد به اینکه مذهب را چطور تفسیر کنید. در جبهه ملی کسانی بودند که به طور کامل احکام مذهبی را رعایت میکردند. بعضیها هم مجری احکام در آن حد نبودند اما انحرافات هم نداشتند. مجریان
یک مقدار در رویه عملی اجرایی تقلیل داشتند. همه مجری بودند و همهشان در کل قضیه معتقد به اسلام و اسلامگرایی و حتی شیعه بودند.
- پس چرا آقای بازرگان زمانی که مرحوم تختی فوت میکند، از شما میپرسد تختی نماز هم میخوانده؟!
از همه میپرسیدند. بازرگان اعتقاد شدیدی به نماز داشت.
- به هر حال تختی در زمان فوت، فردی شناختهشده بود و اعمال و رفتارش مشخص. یعنی آقای بازرگان اطلاع نداشتند؟
ایشان با کادر جبهه ملی خیلی مرتبط نبود با کادر نهضت آزادی مرتبط بود و چون من را رفیق تختی میدانست از من این سؤال و سوالات مذهبی دیگر را پرسید.
- در مصاحبهای که پیشتر داشتید به این موضوع اشاره کردید که لحن تختی یک لحن لوطیمنشانه بود و گفتاری عامیانه داشت؛ اما در مصاحبهای که من با خانواده همسر ایشان داشتم، رضا توکلی به این موضوع اشاره میکرد که گفتار تختی محاوره نبود بلکه واضح بوده است.
آنها اشتباه میکنند. او وقتی جنبه مردمی را میگیرد از زبان مردم و با گفتار خود مردم سخن میگوید. مثلا اگر خواستهای داشت خیلی راحت میگفت «من از شما میخوام» در صورتی که یک بیان سیاسی میگوید «تشخیص من این است و اگر خوب است میخواهم» در حالی که تختی میگفت «من میخوام». این به دلیل فرهنگ فکری خودش بوده که مردمی و تودهای فکر میکرد. مردم میگویند «میخوام»، همچون افراد تحصیلکرده یا سیاسی نمیگویند «مطالعه کنید و به من بدهید». تاکید میکنم میگویند «میخوام» و یا کسی که اداری فکر میکند میگوید «پیشنهاد شما درست است».
- اینطور برداشت میشود که تختی در ادامه مسیر زندگی خود و شاید بعد از ازدواج با شهلا توکلی، دچار سردرگمی میشود. تختی فردی است مذهبی که از دل سنت آمده و با مدرنیته که شاید نقطه مقابل سنت و شاید مذهب باشد قرار میگیرد و دچار دوگانگی میشود.
بله، بدون چون و چرا. چون تختی زمانی که متاهل شد نمیتوانست خیلی در قید و بند خانواده باشد. خانواده پدریاش مذهبی و بسیار سنتی بودند. خواهر کوچک تختی مفسر قرآن و خیلی متدینه بود. حالا عروسی به این شکل وارد خانواده شده، پسری هم این دختر را انتخاب کرده، بالاخره برخورد آرا و عقاید بود که اگر نباشد صحیح نیست. در نتیجه آن چیزی که همسر تختی باید از تختی باور کند شخصیت او بوده، وگرنه نسبت به غیر شخصیت نمیتوانست تمایلی داشته باشد. وقتی میبیند آن شخصیت هم گاهی تحت فشار است روی او هم اثر میگذارد. حالا علاوه بر فقه سنتی طرفداری از طرف تختی، مسئله سیاسی هم پیش آمده است. تختی در جامعه عنوان صاحب اندیشه سیاسی است که سرکار خانم و خانوادهشان به دلیل خاصی دارای این اندیشه نبودند. در نتیجه این دوگانگی تشدید میشود که هیچکدام نمیتوانند تحمل کنند. این تختی را سرد میکرد، منتها شخصیتش اجازه نمیداد با طلاق و جدایی موافقت کند و مجبور به ادامه این زندگی میشد.
- تا اینکه اقدام به خودکشی میکند.
نمیتوانم خودکشی را قبول کنم، اما زمینهای فراهم میشود که ذوق زندگی از او گرفته میشود.
- پس نظرتان در مورد مرگ تختی چیست؟
اعتقادم این است که آنچنان به او فشار داخلی و خارجی آمده که ذوق زندگی از او گرفته شد و این شکل زندگی کردن برای او قابل تحمل نبود. اعتقاد شخصی من این است که تختی خودکشی کرده، اما نمیخواهیم این گفته را مطرح کنیم.
- با این تفاسیر میتوان گفت تختی قبلا از خودکشی مرده بود! یعنی به خاطر مسائلی که برایش پیش آمد، تبدیل به کالبد بیروحی شده بود که تنها جسمش در دنیا و زندگی حضور داشت.
تختیای که جامعه میشناخت دیگر نمیتوانست آن وزن سابق را داشته باشد؛ اما سوابق و خدماتش پس از مرگش گسترش پیدا کرد.
- تختی در زمان مرگ به چند نفری هم بدهکار بود.
شرایط برای تختی سخت شده بود. شخصیتش هم طوری نبود که برای پول دست به هر کاری بزند یا راضی به فعالیت اقتصادی به هر شکل و هر کسی شود. یاد دارم دوستی داشتیم به تختی پیشنهاد داد که رستورانی افتتاح کند تا فقط چلوکباب به مردم بفروشند و تختی هم سهمی در آن داشته باشد و فقط بگوید که در این رستوران سهمی دارد؛ اما تختی قبول نکرد. یک بار قرار بود به زورخانهای برویم و دوستی قبل از رفتن رو به تختی کرد و گفت آقا تختی همین که شما در کنار ما هستید برای ما افتخاری است، از همین رو اجازه میخواهم در مراسم گلریزانی که در زورخانه برگزار خواهد شد شما دست در جیب نکنید. تختی از این حرف احساس بسیار بدی پیدا کرد و اصلا نمیخواست دیگر به زورخانه برود. وقتی هم که در زورخانه آن دوست بلند شد و گفت همین که آقا تختی ما را همراهی کرده است یک دنیا ارزش دارد، برای همین من حاضر هستم کل دارایی خود را در اختیار آقا تختی که خود را وقف مردم کرده بگذارم و اجازه میخواهم از طرف او و شاهحسینی و به خاطر گل روی آقا تختی هر آنچه دارم را در گلریزان در اختیار شما بگذارم و تمام پولی که در جیب داشت را به متولیان مراسم داد.
تختی حس خوبی نداشت. روزی که به باغ ما در کرج آمده بود، گریه کرد و گفت «شاهحسینی دیدی که فلانی چه کار کرد. نباید میذاشتم دست تو جیباش کنه و باید من این کار رو میکردم». او با مشکل اقتصادی مواجه بود و در خانه هم از او توقع داشتند؛ اما نمیتوانست قبول کند که کسی کمکش کند. بسیاری از آدمها حاضر میشدند تمام ثروتشان را در اختیار تختی بگذارند، اما شخصیت او اینطور نبود. او نمیتوانست قبول کند که وقتی در خیابان راه میرود و فقیری میآید و میگوید آقا تختی کمک کن، نتواند یک پول درشت به او کمک کند. اینها او را اذیت میکرد. تختی برای مردم زندگی میکرد و زمانی که احساس کرد دیگر نمیتواند آنطور که خود دوست دارد به مردم کمک کند، تصمیم دیگری گرفت.
- پس تختی هم به باغ معروف شما که آن زمان تبدیل به جایی برای برگزاری جلسات جبهه ملی و مبارزات سیاسی شد، آمده بود؟
آن زمان خیلیها به باغ شاهحسینی میآمدند، از علما گرفته تا اعضای جبهه ملی. هر کسی از جانب حکومت احساس خطر میکرد یا تحت تعقیب قرار میگرفت به باغ میآمد و آنجا میماند. خیلی از چهرههای برجسته و شناخته شده به آنجا میآمدند که در کتاب خاطرات خود مفصل به آنها اشاره کردهام. تختی هم به باغ ما میآمد. همانجا بود که پیشنهاد دادم چند درخت زردآلو و... در باغش بکارم و چون اخلاقش را میدانستم، برای اینکه قبول کند گفتم این درختها را میآورم و برایت میکارم و شریک هستیم. در باغ توست؛ اما من آنها را کاشتهام و برای من هم هست.
- در دههای که تختی در جامعه ایرانی پررنگ میشود، در جوامع دیگر هم ورزشکارانی مانند محمدعلی (کلی) پررنگ شده و تبدیل به نماد اعتراض و صدای مردم مخالف با سیستم حاکم می شوند. بین تختی و کلی چه تشابهی میبینید.
ورزش وسیلهای بود تا کار اینها را بزرگ نشان دهد. تختی کشتیگیر بسیار خوبی بوده؛ اما کار اجتماعیای که او کرد این بود که ورزش را آنچنان بزرگ نشان داد که خیلی چیزها را تحت تاثیر خود قرار داد. محمدعلی کلی هم بوکسور خوبی بود اما حرکت اعتقادی و مذهبی که کرده او را بزرگ میکند. به عنوان مثال او میگوید اگر در هالیوود عکسهایی را به نام هنرمندان جهان میگذارید و مردم نگاه میکنند، من اجازه نمیدهم عکس من را در آنجا بگذارید چون نام من همنام پیامبر اسلام است و این کار شما توهین به پیامبر مسلمانان خواهد بود. این امر موجب میشود در جهان اسلام به ایشان شخصیت داده شود.
- اگر تختی در جامعه کنونی حضور داشت چه جایگاهی داشت؟
تختیای که من میشناسم خیلی در حاشیه کار میکرد و وارد متن قضایا نمیشد. چون او هم باید اطلاعات دقیقی میداشت و هم محتاطانه عمل میکرد. چون شرایط موجود، مذهبی بود بعضی از مسائل غیرمذهبی را ایشان نمیتوانست ببیند و اگر میخواست واکنش نشان دهد دچار برخورد فکری میشد؛ اما شخصیتش صادق و سالم و فعال و خوشبین بود و از این نظر محتمل بود به حرفش برسند؛ اما عمل نکنند.
- اگر تختی هنوز زنده بود، جایگاهی که امروز برای او متصور هستیم را داشت؟
باید ببینیم در شرایط موجود هم همانطور فکر میکرد یا نه. من در مورد تختی آن سالها صحبت میکنم بعد از آن را نمیدانم. شرایط و اوضاع عوض شده است.
- با توجه به شناختی که داشتید و اگر تختی را از دهه 40 به دهه 90 بیاوریم...؟
از نظر اندیشهها مثل حسین شاهحسینی بود و باید در قالب همین رفتار زندگی میکرد.
- پس اگر تختی هنوز زنده بود جایگاهی که امروز برایش متصور هستیم را نداشت؟
شاید اگر تختی الان زنده بود به واسطه کسوتش در کشتی که همواره با او بود بیشتر به او احترام میگذاشتند؛ اما اندیشه سیاسی که آن زمان میگفت و میشنید را در حال حاضر نمیتوانست منعکس کند و باید میایستاد و با مطالعه بیشتر کار میکرد.
- اما خیلیها بر این باورند که اگر تختی در جامعه کنونی بود، با توجه به شناختی تاریخی که از او داریم در برابر بسیاری از معضلات و مشکلات جامعه سکوت نمیکرد. به عنوان مثال در واکنش به مشکلات اقتصادی و فسادهای اقتصادی اعتراض می کرد و همین برایش مشکلساز می شد.
میتوانست منقد باشد اما معترض نه. چون کسانی که الان هستند هم چندین دسته هستند. کسانی که اندیشههای اول انقلاب را داشتند و در آستانه انقلاب قرار گرفتند و جزو مجریان و اندیشمندان انقلاب بودند، هیچکدام الان مخالف نیستند. آنها منتقد هستند و به مدیریت انتقاد دارند. آنها اعتقاد دارند قانون خوب است اما مجریان اشتباه میکنند و قانون به نحو احسن در جهت منافع مردم استفاده نمیشود.
- با این تفاسیر آنچه امروز مردم از تختی در ذهن دارند آنقدرها هم درست نیست. محمدعلی کلی در دورهای اعتراضاتی به سیستم آمریکا داشت؛ اما در ادامه خبری از آن اعتراضات نبود. شاید دلیلش این بود که جواب اعتراضات خود را گرفت و شاید هم احساس کرد دیگر زمان اعتراض نیست و جواب نمیدهد.
به هر حال باید از مردانگی و شخصیت کلی و تختی گفته شود؛ اما در عین حال باید آن را دقیق گفت. حتی در احکام اسلام هم داریم که همه ما خوب هستیم اما به نسبت مشکلاتی هم داریم. کسریها را باید مصلحانه اصلاح کرد. باید انتقاد ساختاری کنیم نه اینکه منکوب کنیم. جامعه جهانی امروز نمیخواهد انتقاد را قبول کند. بنابراین همه چیز را به مخالفت تبدیل میکند و از این جهت به آنها سخت گرفته میشود.
- شاه، تختی را دوست داشت؟
تا جایی تختی را دوست داشت که تختی هم او را دوست داشته باشد. این مربوط به اوایل بود. شاه وقتی حمله به دکتر مصدق را شروع کرد و اعتراضاتی نسبت به او داشت، احساس کرد تختی طرفدار مصدق است و این موجب شد تا شاه به تختی بدبین شود. شاه متوجه شده بود که تختی، مصدق را تأیید میکند. در واقع بدبینی از جانب شاه شروع شد. تختی مانند سایر آحاد ملت ایران که خواسته بودند تا مصدق در حکومت باشد او را حمایت میکرد؛ اما وقتی شاه با مصدق مخالفت کرد، تختی هم در حد خودش محبت و علاقهمندی گذشته را نمیتوانست داشته باشد، درست مثل بقیه عناصری که با مصدق کار میکردند.
- چرا خانواده و اطرافیان شاه تا این حد به ورزش علاقه داشتند؟ رئیس افتخاری ورزش بودند و شاه انواع ورزشها را انجام میداد.
میخواستند از این طریق با طبقه جوان قاطی شوند و جذب نیرو کنند.
- یعنی به خاطر علاقه به ورزش نبوده است؟
بیشتر جنبه سیاسی داشت. زمان شاه ورزشی بود به نام راگبی. ورزش راگبی در ارتش کشورهای دنیا از جمله آمریکا خیلی زمینه دارد، منتها نه نوع آمریکاییاش با کلاه و لباس. شاه فشار آورده بود که در ایران باید حتما مسابقات راگبی باشد. امانالله جهانبانی که آن زمان رئیس تربیت بدنی بود میگفت در عرض یک سال نمیتوان این کار را کرد. انگلیسها در پایگاه حبانیه در عراق مسابقه گذاشته بودند. تمام کشورهای عربی، آمریکایی و اروپایی هم شرکت کردند و گفته شد باید از ایران هم شرکت کنند.
امانالله جهانبانی به فدراسیون فوتبال و روسای فدراسیونهای بسکتبال و... دستور داد هر کدام یکی دو نفر بفرستند. من آن زمان از طرف تیم بسکتبال انتخاب شدم. چهل نفر انتخاب شده بودیم. آقایی به نام مستر جیکاک که در شرکت نفت بود هر روز ما را در دانشکده افسری برای آموزش این ورزش تمرین میداد. راگبی هم با کتککاری همراه بود و خیلی سخت بود. همه درشتاندامهای ورزشی هم انتخاب شده بودند از جمله حسین سرودی، خاتم، آلطه و نجات. شاه دستور داده بود که در عرض یک ماه تیم راگبی تشکیل دهیم تا به نام تیم ایران برای مسابقه فرستاده شود. بالاخره تیم انتخاب شد. 10 روز هم ماه رمضان بود و من روزه میگرفتم. آن زمان شاید 110 کیلوگرم وزن داشتم. با این تیم به مسابقات راگبی رفتم و در آخرین مرحله کاپیتان تیم شدم و به حبانیه رفتیم. حسین نوری وزن هشتم کشتی و رقیب تختی هم بود. قهرمان 1500 متر شنا، کیومرث راستین هم بود.
- همه درشتاندامها انتخاب شده بودند...
بله، ما انتخاب شدیم و به حبانیه رفتیم. در حبانیه هم روز سوم با تیم انگلستان بازی کردیم. آن زمان، زمان ملی شدن صنعت نفت بود و شبی که رادیو ایران ملی شدن صنعت نفت را تصویب کرد انگلستان را برده بودیم و در اردویمان هیاهویی بود. اما بینی من کج شد، دیگر دوستان سر یا پایشان شکسته بود چون ما که بازی را بلد نبودیم و از زورمان استفاده میکردیم و به همین خاطر خیلی کتک خورده بودیم. به خاطر برد تیم ما جهانبانی مهمانی مفصلی داد. شاهپور غلامرضا از تهران با هواپیما به حبانیه آمده بود. از آن روز ما منکوب شدیم و ایران یک طرف بود و انگلستان هم یک طرف دیگر. یک روز بعد مسابقات را نیمه تمام گذاشتیم و با هواپیما به ایران برگشتیم.
سوابق ما در تربیت بدنی به این نحو بود که بعدها رییس تربیت بدنیمان کردند، چه در اینجا و چه در بوستان ورزش. تیم ما قهرمان تهران و ایران شده بود و قرار بود هر تیمی که قهرمان ایران در دوره مسابقات بسکتبال میشود در تورنمنت ترکیه شرکت کند. رئیس فدراسیون هم آقای سلیمی شده بود و من هم مسئول باشگاه بوستان ورزش بودم، جبارزادگان هم مدیر و مربی بود. نزدیک به انقلاب بود. آن زمان اصلا مسئله انقلاب نبود.
- منظورتان از اینکه میگوید مسئله انقلاب نبود چیست؟
مسئله مخالفت و انتقاد به کارهایی بود که شاه میکرد. ما مخالف عملکرد شاه بودیم که اجازه نمیداد رئیس فدراسیون را خودمان انتخاب کنیم. اینکه چرا فقط به باشگاههای تاج و پرسپولیس بها میدهد. ما جزو معترضین به این کارها بودیم و میگفتیم همه این تقصیرها بر گردن شاه و خسروانی و خاتم و رئیس تربیت بدنی است. با شایسته که برخورد میکردیم میگفت شما اعتراضاتتان را بگویید، من زورم به اینها نمیرسد. میگفتیم شما باید اعتراضات را بررسی کنید. میگفتیم اگر شرکت نکنیم هم اعتراض میکنید. به این دلایل خیلی ناراحت بودیم. ولی در عین حال زیرساخت تربیت بدنی، مخالفت با شاه بود. شاه از نظر دخالت در ورزش و نه سلطنت، مخالفانی داشت و عدهای با رهبری خسروانی و عبده از این جهت بهرهبرداری میکردند. بعد ارتش دخالت کرد و برای خودش تیم درست کرد که همین دخالتها باعث شد چندگانگی بین مردم و سازمانهای نظامی ارتش ایجاد شود. از این جهت اختلافات بسیار زیاد بود.
- همین مخالفتها باعث شد تا از ورزش کنار گذاشته شوید؟
اما اینکه چطور شد از صحنه ورزش کنار رفتم. آقای مصطفی سلیمی رئیس فدراسیون بسکتبال ایران بود، من رئیس بوستان ورزش، جبارزاده مربی کشور و بازیکن و ورزشکار المپیک 1948 لندن هم در تیم بسکتبال ایران بود. حسین هم با اینها رفته بود و مربی بوستان بود که در ایران اول شد. حالا که اول شده بودند باید تیمها میآمدند. ما هم از موقعیت استفاده کردیم، اما در بعضی از رشتهها آقای هالتر(!) که کمونیست بود و بعد طرفدار شاه شده بود دیگران را علیه ما تحریک میکرد. ما نیروهای ملی بودیم که چپ هم داشت. قرار شد چهارم آبان که همه تیمها باید رژه میرفتند، رژه نرویم. نمیدانستیم عوارض رژه نرفتن چیست. همه در بوستان ورزش لباسهایشان را عوض میکردند. موزیک در حال نواختن بود و شاه در جایگاه حضور داشت. از همان جا به امجدیه برای مسابقه میرفتند. تیم بوستان هم مانند بقیه تیمها لباسهایشان را گرفتند. موزیک نواختند که برویم. از همان جا ورزشکاران بوستان گم شدند. کسی هم متوجه نشد. آقای سلیمی در جایگاه دنبال تیم بوستان بود و عکسالعملی نشان نداد.
برنامه که تمام شد فضولها به شاه، رژه نرفتن ما را گزارش دادند و او از آقای سلیمی علت را پرسیده بود.که ایشان هم اظهار بیاطلاعی میکند. بعد از مراسم، فردا صبح تحقیق میکنند و به این نتیجه میرسند که تیم بوستان ورزش به تحریک شاهحسینی و حسین جبارزادگان برای رژه حاضر نشده بود. تصمیم گرفتیم چند روز به بوستان نرویم تا تکلیف معین شود. سه، چهار روز بعد در منزلم در کوچه میرزامحمود وزیر بودم که در زدند. دیدم آقای عبدالله علیالهی است که داور مسابقات واترپلو بود. نامهای رسمی به من داد که شما به هیچ وجه از این تاریخ حق ورود به امجدیه و سالنهای ورزشی را ندارید و تا اطلاع ثانوی در جلسات شورای عالی ورزشی شرکت نفرمایید. رئیس تربیت بدنی آقای ایزدپناه این نامه را نوشته بودند. تماسی گرفتم و متوجه شدم مشابه این نامه به دست آقای جبارزادگان هم رسیده است. از فردا در جامعه ورزشی معروف شد که بوستانیها با شاه مخالف هستند و اخراج شدهاند. دارودسته خسروانی خوشحال و بقیه ناراحت بودند. ما دیگر وارد سالنهای ورزشی نشدیم چون حق داشتند ما را دستگیر کنند. امیر امین همدوره و رفیق شاهپور غلامرضا در کمیته المپیک بود که به وجود آقای حسین
جبارزادگان نیاز داشتند چون ایشان مربی تیم والیبال بود که در المپیک آسیایی والیبال ایران مقام دوم را کسب کرده بود. به هر حال از حسین جبارزادگان نامه گرفتند و توسط شاهپور غلامرضا به دست شاه رساندند و اجازه دادند که ایشان برود. اما او دیگر انگیزه سابق را نداشت. گفتند حسین شاهحسینی هم نیاید.
ادامه دارد...
دیدگاه تان را بنویسید