حفاظت از میراث فرهنگی در جنگ اقدام لوکس فرهنگی نیست بلکه بخشی از امنیت ملی و سلامت روان جمعی جامعه است
حفاظت از میراث فرهنگی در این روزها، یک اقدام لوکس فرهنگی یا دغدغهای صرفا دانشگاهی نیست؛ بخشی از امنیت ملی و سلامت روان جمعی جامعه است.
«میراث فرهنگی قربانی خاموش جنگها» عنوان یادداشت ملیکا قربانی قمی برای روزنامه اعتماد است که در آن آمده؛ تاریخ همیشه در کتابها نمیسوزد؛ گاهی در میان دود، گرد و غبار و صدای انفجار فرو میریزد. جنگ که آغاز میشود، فقط انسانها آواره نمیشوند؛ اشیا، کتیبهها، کاشیها و خاطرههای یک ملت نیز بیپناه میمانند. کافی است ترک عمیقتری بر دیوارهای کاخ گلستان بنشیند تا بفهمیم مساله، صرفا آسیب دیدن یک بنای قاجاری نیست؛ بلکه لرزش بخشی از حافظه جمعی ایرانیان است. هر آجر فروریخته از یک بنای تاریخی، تنها بخشی از معماری را از میان نمیبرد؛ بلکه رشتهای از پیوند مردم با گذشتهشان را قطع میکند. جنگ، پیش از آنکه شهرها را ویران کند، معنا را نابود میکند. آنگاه که یک ملت دیگر نتواند رد خود را در خیابانهای قدیمی، در کاشیهای فیروزهای، در گنبدها و کتیبههایش پیدا کند، فقط بحران میراث فرهنگی نیست؛ بحران هویت است. میراث فرهنگی قربانی خاموش همه جنگهاست؛ زخمی که شاید در آمار تلفات دیده نشود، اما سالها بر حافظه یک سرزمین باقی میماند و آرام آرام، اعتماد یک ملت به تداوم تاریخی خود را فرسوده میکند.
وقتی خاطرهها هدف گرفته میشوند
در ادبیات مطالعات میراث، سالهاست که پژوهشگران از مفهومی به نام «ترامای فرهنگی» یا Cultural Trauma سخن میگویند؛ وضعیتی که در آن، یک جامعه احساس میکند بخشی از هویت و حافظه تاریخیاش مورد تعرض قرار گرفته است. جنگ، تنها تخریب فیزیکی بناها نیست؛ حملهای است به روان جمعی یک ملت. جامعهای که احساس کند گذشتهاش ناامن شده، در اکنون نیز احساس امنیت نخواهد کرد.
میراث فرهنگی صرفا مجموعهای از بناهای قدیمی نیست. این بناها، حافظههای تثبیتشده در فضا هستند؛ نقاطی که ملتها از طریق آنها گذشته خود را لمس میکنند و به تداوم تاریخیشان معنا میدهند و این شامل تمام نسلها میشود؛ کودکان و بزرگسالان، عامه جامعه، از جمله ما نسل زدیها. پژوهشهای جدید در حوزه حافظه فرهنگی نشان میدهد که ملتها از خلال یادمانها، خیابانها، موزهها و بناهای تاریخی، روایت مشترکی از «ما» میسازند؛ روایتی که حس تعلق و هویت ملی را تقویت میکند.
وقتی یک بنای تاریخی آسیب میبیند، تنها سنگ و گچ فرو نمیریزد؛ پیوند روانی جامعه با گذشتهاش نیز دچار شکاف میشود. به همین دلیل است که تخریب میراث فرهنگی در جنگها، اغلب ابعادی فراتر از خسارت عمرانی پیدا میکند. همانگونه که در جنگهای سوریه و عراق، ویرانی شهرهای تاریخی نه فقط یک فاجعه معماری، بلکه ضربهای عمیق به احساس تعلق مردم بود، هر تهدیدی علیه میراث تاریخی ایران نیز میتواند به فرسایش اعتماد جمعی نسبت به «دوام تمدنی ایران» منجر شود. کاخ گلستان در این میان، صرفا یک کاخ نیست؛ نماد تداوم تاریخی پایتخت و بخشی از حافظه شهری تهران است. مردم، تاریخ را فقط در کتابها به یاد نمیآورند؛ آن را در راه رفتن میان تالارها، در انعکاس نور بر آینهکاریها و در تماشای دیوارهایی تجربه میکنند که نسلهای پیش از آنان نیز دیدهاند. پژوهشگران حافظه فرهنگی تأکید میکنند که مکانهای تاریخی، بستری برای «تجربه زیسته تاریخ» هستند؛ جایی که گذشته، از حالت روایت انتزاعی خارج شده و به احساس بدل میشود. از همینرو، هدف قرار گرفتن میراث فرهنگی در جنگ، تنها تخریب یک شیء یا بنا نیست؛ حمله به «حس تداوم» یک ملت است. جامعهای که گذشتهاش را در معرض نابودی ببیند، آیندهاش را نیز متزلزل احساس خواهد کرد.
جنگی که در سکوت ادامه دارد
آمارها نشان میدهد خسارتهای واردشده به میراث فرهنگی ایران در جریان درگیریهای اخیر، تنها محدود به آسیبهای مستقیم فیزیکی نیست. برخی گزارشها، میزان خسارتهای واردشده به بناها و زیرساختهای میراثی را هزاران میلیارد تومان برآورد کردهاند. اما مساله اصلی، چیزی فراتر از عددهاست. در جهان امروز، نابودی میراث فرهنگی نوعی «جنگ علیه حافظه» تلقی میشود؛ تلاشی برای پاک کردن نشانههای هویتی ملتها.
در دهههای اخیر، جهان بارها این الگو را دیده است؛ از تخریب آثار باستانی در پالمیرا تا نابودی میراث تاریخی در عراق. در بسیاری از این موارد، واکنش جامعه جهانی دیرهنگام بود؛ زمانی که بخش مهمی از حافظه تاریخی ملتها از دست رفته بود. امروز نگرانی اصلی این است که آیا جهان بار دیگر همان تأخیر را تکرار خواهد کرد؟
یونسکو بارها هشدار داده که میراث فرهنگی در مناطق درگیر جنگ، نیازمند حفاظت فوری است. این هشدارها صرفا بیانیههای فرهنگی نیستند؛ نشانهای از درک جهانی نسبت به این واقعیتاند که تخریب میراث، میتواند به تشدید بحرانهای اجتماعی، هویتی و حتی سیاسی منجر شود. زیرا ملتها، بدون حافظه مشترک، بیش از هر زمان دیگری در معرض فروپاشی معنایی قرار میگیرند.
دادگاه خاموشِ افکار عمومی جهان
حفاظت از میراث فرهنگی در زمان جنگ، تنها یک توصیه اخلاقی نیست؛ یک تعهد حقوقی بینالمللی است. پس از فجایع گسترده جنگ جهانی دوم، جامعه جهانی در سال ۱۹۵۴ «کنوانسیون لاهه برای حمایت از اموال فرهنگی در زمان مخاصمات مسلحانه» را تصویب کرد؛ معاهدهای که بر اساس آن، کشورها موظفاند از بناها، موزهها، آثار تاریخی و میراث فرهنگی در زمان جنگ حفاظت کنند. بر اساس این کنوانسیون، حمله به میراث فرهنگی میتواند مصداق نقض حقوق بینالملل تلقی شود. زیرا آثار تاریخی، صرفا متعلق به یک دولت نیستند؛ بخشی از میراث مشترک بشریتاند. این نگاه، پس از تجربههای تلخ قرن بیستم شکل گرفت؛ زمانی که جهان فهمید نابودی کلیساها، کتابخانهها، موزهها و شهرهای تاریخی، فقط پایان چند ساختمان نیست، بلکه حذف بخشی از حافظه انسانی است.
در سالهای اخیر، دادگاههای بینالمللی نیز بهتدریج تخریب عمدی میراث فرهنگی را در ردیف جرایم جنگی قرار دادهاند. این تغییر نگاه، اهمیت مساله را نشان میدهد: جهان دریافته که نابودی حافظه تاریخی ملتها، میتواند زمینهساز خشونتهای بلندمدت، افراطگرایی و بحرانهای هویتی شود.
اما پرسش اصلی همچنان باقی است؛ آیا حساسیت جهانی نسبت به میراث فرهنگی ایران نیز به همان اندازه جدی خواهد بود؟ تجربه سوریه و عراق نشان داد که جامعه جهانی غالبا زمانی واکنش نشان میدهد که بخش بزرگی از فاجعه رخ داده است. هشدارهای امروز یونسکو و نهادهای بینالمللی، اگر جدی گرفته نشوند، شاید فردا تنها به اسنادی برای ثبت یک فقدان تاریخی تبدیل شوند.
برای پاسداری از حافظه
مرمت طاقها و گنبدها شاید با بودجه و مصالح ممکن باشد، اما مرمت اعتماد ازدسترفته و حافظه زخمخورده، نسخهپیچی ندارد. جنگها، پیش از آنکه شهرها را ویران کنند، معنا را نابود میکنند. ملتی که نتواند گذشته خود را در خیابانها، میدانها و بناهایش بازشناسد، آرامآرام پیوندش را با روایت مشترک ملی از دست میدهد.
حفاظت از میراث فرهنگی در این روزها، یک اقدام لوکس فرهنگی یا دغدغهای صرفا دانشگاهی نیست؛ بخشی از امنیت ملی و سلامت روان جمعی جامعه است. میراث فرهنگی، حافظه عینی یک ملت است؛ سندی که به مردم و مخصوصا به ما جوانترها یادآوری میکند پیش از این بحرانها نیز وجود داشتهاند، و با تکیه بر همین تداوم تاریخی، میتوانند پس از آن نیز ایستاده بمانند.
اگر این حافظه فروبپاشد، خسارت تنها متوجه گذشته نخواهد بود؛ آینده نیز بیپناه میشود.
دیدگاه تان را بنویسید