کد خبر: 775523
|
۱۴۰۵/۰۳/۰۹ ۱۰:۴۵:۰۰
| |

عشق بهرام بیضایی به ایران کورکورانه و شعاری نبود

حسن تهرانی نوشت: عشق بیضایی به فرهنگ ایران، عشقی کورکورانه و شعاری نبود. او ایران را همان‌طور که هست می‌دید؛ با شکوه و زخم‌هایش. او نه اسیر نوستالژی بود و نه شیفته نفی گذشته. تلاش می‌کرد پلی بزند میان سنت و مدرنیته. شاید به همین دلیل آثارش هنوز زنده‌اند، چون ریشه در خاک دارند.

عشق بهرام بیضایی به ایران کورکورانه و شعاری نبود
کد خبر: 775523
|
۱۴۰۵/۰۳/۰۹ ۱۰:۴۵:۰۰

«بیضایی را هرگز فراموش نمی‌کنیم»عنوان یادداشت حسن تهرانی برای روزنامه اعتماد است که در آن آمده؛‌ بهرام بیضایی برای من تنها یک فیلمساز یا نمایشنامه‌نویس بزرگ نیست؛ او یکی از نادرترین انسان‌هایی است که تمام عمرش را وقفِ کشف و حفظِ روحِ فرهنگ ایران کرد. در تمام این سال‌ها که سینمای ایران را از نزدیک دنبال کرده‌ام و با بسیاری از چهره‌های بزرگ آن آشنا بوده‌ام، کمتر هنرمندی را دیده‌ام که تا این اندازه با تاریخ، اسطوره، ادبیات، زبان و حافظه جمعی مردم این سرزمین پیوند خورده باشد. بیضایی فقط فیلم نمی‌ساخت، او گذشته فراموش‌شده ما را از زیر خاک بیرون می‌کشید و دوباره جان می‌داد.

من خوش‌شانس بودم که او را از نزدیک می‌شناختم. سال‌هایی که هنوز سینمای ایران در حال شکل گرفتن بود و بسیاری از بزرگان بعدی هنوز در ابتدای راه بودند، اغلب در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یکدیگر را می‌دیدیم. آن روزها کانون، تنها یک مرکز فرهنگی نبود؛ پناهگاهی بود برای آدم‌هایی که رویای ساختن فرهنگی متفاوت را در سر داشتند. در راهروهای آن ساختمان، نام‌هایی رفت‌وآمد می‌کردند که بعدها هر کدام بخشی از تاریخ هنر ایران شدند و در میان همه آنها، بهرام بیضایی حضوری متفاوت داشت؛ آرام، متفکر، خجالتی و در عین حال سرشار از آتشی درونی.

همیشه با افتخار گفته‌ام که سهمی بسیار کوچک در قدم گذاشتن او به سینما و ساخت «عمو سبیلو» داشتم. سهم من شاید در حد یک تشویق یا همراهی کوچک بود، اما برای من همان هم افتخاری بزرگ باقی مانده است. آن روزها هنوز کمتر کسی می‌توانست حدس بزند این مرد آرام و کتاب‌به دست، روزی یکی از مهم‌ترین متفکران و خالقان هنر معاصر ایران خواهد شد. «عمو سبیلو» در ظاهر فیلمی ساده و کودکانه بود، اما حتی در همان فیلم کوتاه هم می‌شد دقت او به جزییات، طراحی میزانسن، ریتم و نگاه متفاوتش به قصه را دید. او از همان ابتدا با زبانِ تصویر فکر می‌کرد، نه فقط با دیالوگ. مدتی هم دفتر کوچکی در محل کار نورالدین زرین‌کلک داشتم و بیضایی گاهی مرا در مسیرش سوار ماشین می‌کرد. آن سفرهای کوتاه برای من کلاس درس بود. بیضایی زیاد حرف نمی‌زد، اما وقتی صحبت می‌کرد، جمله‌هایش دقیق و حساب ‌شده بود. در همان مسیرهای کوتاه بود که با هنر دیگری از او آشنا شدم؛ هنری عجیب و کمتر شناخته‌ شده. او استادانه قطعات مشهور موسیقی را با سوت اجرا می‌کرد. نه فقط چند نت ساده، بلکه با دقتی حیرت‌انگیز، ملودی‌ها را کامل و با حس و ریتمی دقیق می‌نواخت. هنوز هم وقتی به آن لحظه‌ها فکر می‌کنم، لبخند می‌زنم. مردی که بعدها بزرگ‌ترین تراژدی‌های سینمای ایران را خلق کرد، در پشت فرمان، موسیقی را با سوت زنده می‌کرد؛ انگار تمام هنرها در وجودش به هم رسیده بودند.

بهرام بیضایی پیش از آنکه فیلمساز باشد، پژوهشگر بود. او از معدود هنرمندانی بود که فرهنگ ایران را نه به عنوان تزیین، بلکه به عنوان ستون فقرات هویت خود می‌دید. سال‌ها درباره نمایش‌های سنتی ایران تحقیق کرد. تعزیه، نقالی، تخت‌حوضی، اسطوره‌ها و روایت‌های کهن را با وسواسی عجیب مطالعه می‌کرد. بسیاری از روشنفکران آن دوران شیفته تقلید از غرب بودند، اما بیضایی معتقد بود که بدون شناخت ریشه‌های خودمان، هیچ هنری ماندگار نخواهد شد. او می‌دانست که مدرن شدن، به معنی فراموش کردن گذشته نیست. کتاب «نمایش در ایران» او هنوز هم یکی از مهم‌ترین منابع شناخت تئاتر ایرانی است. بیضایی در آن کتاب فقط تاریخ ثبت نکرد؛ او نشان داد که چگونه روح نمایش ایرانی، قرن‌ها پیش از آشنایی ما با تئاتر غربی وجود داشته است. او تلاش کرد به هنرمند ایرانی اعتماد به ‌نفس بدهد؛ اینکه ما نیز میراثی عظیم و قابل اتکا داریم.

نمایشنامه‌های او دنیایی مستقل هستند. «پهلوان اکبر می‌میرد»، «چهار صندوق»، «مرگ یزدگرد»، «کارنامه بندار بیدخش»، «مجلس شبیه‌خوانی»، «فتح‌نامه کلات»، «طربنامه» و بسیاری آثار دیگرش، فقط متن‌های نمایشی نیستند؛ آنها بازخوانی تاریخ و اسطوره و روان جمعی ایرانیانند. در آثار او همیشه پرسشی بزرگ وجود دارد: حقیقت چیست و چه کسی تاریخ را روایت می‌کند؟

این پرسش در «مرگ یزدگرد» به اوج می‌رسد؛ یکی از درخشان‌ترین آثار تاریخ نمایش و سینمای ایران. در این اثر، قتل یزدگرد بهانه‌ای می‌شود برای مواجهه با حقیقت‌های متناقض. هر کس روایتی دارد و حقیقت مدام تغییر شکل می‌دهد. بیضایی سال‌ها پیش از آنکه بحث «چندصدایی بودن حقیقت» مد شود، این مفهوم را در هنر خود مطرح کرده بود. وقتی وارد سینما شد، سینمای ایران با فیلمسازی روبه‌رو شد که نه شبیه دیگران بود و نه می‌خواست شبیه باشد. «رگبار» هنوز هم یکی از انسانی‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران است؛ داستان معلمی تنها و شکست‌خورده که در شهری خشن و بی‌رحم تلاش می‌کند انسان بماند. فیلم، ظاهری ساده دارد، اما پر از جزییات فرهنگی و اجتماعی است.   نگاه بیضایی به آدم‌های فرودست، نگاهی تحقیرآمیز نبود؛ او درد و تنهایی آنها را می‌فهمید.

«غریبه و مه» شاید شاعرانه‌ترین فیلم او باشد؛ فیلمی مه‌آلود و رازآلود که بیشتر شبیه خواب است تا واقعیت. در این فیلم، طبیعت، دریا، باد و سکوت به اندازه شخصیت‌ها اهمیت دارند. بیضایی در این اثر نشان داد که سینما فقط روایت داستان نیست، بلکه خلق فضا و حس است.

«کلاغ» یکی از تلخ‌ترین فیلم‌های او است؛ فیلمی درباره زوال، خاطره و گم شدن انسان در دنیای مدرن. «چریکه تارا» با آن تصویر فراموش‌نشدنی زنِ تنها در دل تاریخ، یکی از نخستین فیلم‌های ایرانی بود که زن را نه قربانی، بلکه مرکز روایت قرار داد. زنان در سینمای بیضایی همیشه شخصیت‌هایی پیچیده، قدرتمند و سرنوشت‌ساز بوده‌اند.

«باشو غریبه کوچک» برای من یکی از مهم‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران است. فیلمی که در ظاهر درباره کودکی جنگ‌زده است، اما در عمق خود درباره ایران است؛ درباره امکان همزیستی فرهنگ‌ها، زبان‌ها و قومیت‌ها. رابطه باشو و نایی، رابطه مادری و فرزندی ساده‌ای نیست؛ تصویری از پذیرش دیگری و نجات انسانیت است. بیضایی در آن فیلم، مفهوم ایران را نه در شعار، بلکه در عشق و همدلی تعریف کرد.

«شاید وقتی دیگر» فیلمی پیچیده و مدرن بود که هنوز هم بسیاری از ظرافت‌هایش کشف نشده‌اند. «مسافران» شاهکاری درباره مرگ و حافظه و حضور غایبان است؛ فیلمی که در آن مردگان همچنان در کنار زندگان نفس می‌کشند. کمتر فیلمسازی در ایران توانسته چنین رابطه شاعرانه‌ای میان زندگی و مرگ خلق کند.

«سگ‌کشی» نشان داد که بیضایی حتی در دوران جدید هم می‌تواند تیزبین و معاصر باقی بماند. این فیلم تصویری تلخ از فساد، خیانت و فروپاشی اخلاقی جامعه بود. شخصیت زنِ فیلم، مثل بسیاری از زنان آثار بیضایی، قوی‌تر و مقاوم‌تر از مردان اطرافش است. «وقتی همه خوابیم» شاید شخصی‌ترین و تلخ‌ترین فیلم او درباره وضعیت سینما و هنرمند در ایران بود؛ فیلمی درباره نابودی رویاها و حذف هنرمند مستقل. اما بیضایی فقط فیلمساز نبود؛ او معلم بود. نسلی از هنرمندان ایرانی مستقیم یا غیرمستقیم از او آموختند. حتی کسانی که سبک او را ادامه ندادند، از جدیت، انضباط فکری و نگاه پژوهشگرانه‌اش تاثیر گرفتند.

چیزی که همیشه مرا درباره او شگفت‌زده می‌کرد، وسواسش نسبت به زبان فارسی بود. او کلمات را با دقت انتخاب می‌کرد. دیالوگ‌هایش موسیقی داشتند. او باور داشت که زبان، حافظه یک ملت است و اگر زبان آسیب ببیند، فرهنگ هم فرو می‌ریزد.

عشق بیضایی به فرهنگ ایران، عشقی کورکورانه و شعاری نبود. او ایران را همان‌طور که هست می‌دید؛ با شکوه و زخم‌هایش. او نه اسیر نوستالژی بود و نه شیفته نفی گذشته. تلاش می‌کرد پلی بزند میان سنت و مدرنیته. شاید به همین دلیل آثارش هنوز زنده‌اند، چون ریشه در خاک دارند.

برای من، بهرام بیضایی فقط یک هنرمند بزرگ نیست؛ بخشی از حافظه شخصی من است. وقتی به آن روزهای دور فکر می‌کنم، به راهروهای کانون، به ماشین او، به سوت زدن قطعات موسیقی در خیابان‌های تهران و به آن مرد آرام و متفکر، احساس می‌کنم بخشی از تاریخ فرهنگی ایران را از نزدیک لمس کرده‌ام.

امروز که سال‌ها از آن روزها گذشته، بیشتر می‌فهمم که چرا آثار او همچنان زنده‌اند، چون او هرگز دنبال مد و شهرت زودگذر نبود. او می‌خواست ایران را بفهمد؛ روح پنهانش را، افسانه‌هایش را، ترس‌ها و رویاهایش را و شاید به همین دلیل است که هر بار فیلم یا نمایشنامه‌ای از او را می‌بینیم، احساس می‌کنیم بخشی از خودمان را دوباره کشف کرده‌ایم. در روزگاری که بسیاری از هنرمندان برای دیده شدن، ریشه‌های خود را فراموش می‌کنند، بهرام بیضایی همچنان یادآور این حقیقت است که جهانی شدن، از شناخت سرزمین خود آغاز می‌شود. او هنرمندی بود که ایران را نه به عنوان یک شعار سیاسی، بلکه به عنوان یک جهان فرهنگی و انسانی دوست داشت و همین عشق، آثارش را جاودانه کرده است.

برای مطالعه و بررسی آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال اعتمادآنلاین در «روبیکا» و «بله» مراجعه کنید.

دیدگاه تان را بنویسید

خواندنی ها