کد خبر: 760959
|
۱۴۰۴/۱۱/۲۵ ۱۲:۴۵:۰۰
| |

نامه فروغ به پرویز شاپور در شکایت از محدودیت‌هایش در خانه پدری؛ همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بی‌سر و صدا را می‌کردم

روزنامه اعتماد نوشت: فروغ پیش از ازدواج نشان داده بود دختری سرکش و آزاده است و دلیل شتابش برای ازدواج علاوه بر عشق آتشین‌اش به پرویز، رها شدن از قفسی بود که در خانه پدری در آن گرفتار شده بود. پدر فروغ شخصیتی متفرعن داشت. سرهنگ بود. اخلاقی کاملا خشک و نظامی داشت. با فرزندانش سلوکی نداشت. فروغ در آن قفس با حداقل امکانات، به شکلی تحقیرآمیز دوران کودکی و نوجوانی‌اش شکل گرفته بود و ازدواج با پرویزشاپور را فرصتی برای رهایی از آن قفس یافته بود.

نامه فروغ به پرویز شاپور در شکایت از محدودیت‌هایش در خانه پدری؛ همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بی‌سر و صدا را می‌کردم
کد خبر: 760959
|
۱۴۰۴/۱۱/۲۵ ۱۲:۴۵:۰۰

«زن عصیانگری که با واژه‌ها طغیان کرد» عنوان یادداشت مهرداد حجتی برای روزنامه اعتماد است که در آن آمده؛  شاملو در سوگش سروده بود: 

«به جست‌وجوی تو /بر درگاه کوه می‌گریم /در آستانه دریا و علف / به جست‌وجوی تو / در معبر بادها می‌گریم / در چار‌راه فصول / در چار‌چوب شکسته پنجره‌یی /که آسمان ابر آلوده را / قابی کهنه می‌گیرد / به انتظار تصویر تو / این دفتر خالی /تاچند / تا چند /ورق خواهد زد؟ / جریان باد را پذیرفتن / و عشق را / که خواهر مرگ است / و جاودانگی / رازش را / با تو درمیان نهاد / پس به هیات گنجی در آمدی / بایسته و آزانگیز / گنجی از آن دست / که تملک خاک را و / دیاران را /از این سان / دلپذیر کرده است / نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می‌گذرد /متبرک باد نام تو / و ما همچنان / دوره می‌کنیم / شب را و روز را».

خبر مرگش توفانی در محافل ادبی تهران به راه انداخته بود. خبر چنان ناباورانه بود که همه را در بهت و حیرت فرو برده بود. آخر او ۳۲ سال بیشتر نداشت. هنوز بسیار شعرهای ناسروده برای سرودن داشت. بسیار حرف‌های ناگفته برای گفتن و بسیار ایده‌های تجربه نشده برای تجربه. آنقدر جوان که می‌توانست چند دهه پربار زندگی کند و انبوهی شعر از خود باقی بگذارد. در همان فرصت کم، ۶ دفتر شعر از خود باقی گذاشته بود. یک فیلم مستند مهم هم ساخته بود. «خانه سیاه است» تجربه بسیار گرانسنگی بود که جایزه قدیمی‌ترین و معتبرترین جشنواره فیلم مستند «اوبرهاوزن » را - در ۱۳۴۲ - به دست آورده بود. فروغ در آغاز رشد و شکوفایی‌اش در کنار ابراهیم گلستان بود که خیلی زود درگذشت. جهش خلاقانه او در آثارش گواه پیشرفت او در سال‌های منتهی به مرگش بود. هوشنگ ابتهاج سال‌ها بعد در گفت‌وگو با مسعودبهنود گفته بود این پیشرفت متاثر از همنشینی با ابراهیم گلستان پدید آمده است. اما هر چه هست، این فروغ است که آن آثار را پدید آورده است. 

فروغ هرچند تنها زن شاعر نوگرا در میان شاعران نام‌آور آن عصر نبود، اما مهم‌ترین بود. مهم‌ترین شاعر نوگرای آن عصر. او از سن کم سرایش شعر را آغاز کرده بود. در نوجوانی هم خیلی زود عاشق شده بود و خیلی زود هم ازدواج کرده بود. تنها فرزندش - کامیار - را هم در پی همان ازدواج به‌دنیا آورده بود. ازدواج با پرویزشاپور . ازدواج آنها فقط پنج سال دوام آورده بود. ازدواجی که بسیار پرشور آغاز شده بود و بسیار تلخ و دردناک به پایان رسیده بود. او در ۱۶سالگی با پرویزشاپور ازدواج کرده بود. دوسال بعد، در ۱۸‌سالگی کامیار را به‌دنیا آورده بود. سه سال بعد هم از همسرش جدا شده بود. در حالی که تازه ۲۱ساله شده بود. اختلاف سنی میان او و پرویز شاپور بالاخره کار آن دو را به جدایی کشانده بود. شاپور ۱۱‌سال از فروغ بزرگ‌تر بود و همین موجب شده بود که شاپور تصور کند، امر تربیت همسر نوجوانش بر عهده او است. تصوری که رفته‌رفته آزادی‌های فروغ را محدود و او را از بسیاری خلاقیت‌ها دور کرد. فروغ پیش از ازدواج نشان داده بود دختری سرکش و آزاده است و دلیل شتابش برای ازدواج علاوه بر عشق آتشین‌اش به پرویز، رها شدن از قفسی بود که در خانه پدری در آن گرفتار شده بود. پدر فروغ شخصیتی متفرعن داشت. سرهنگ بود. اخلاقی کاملا خشک و نظامی داشت. با فرزندانش سلوکی نداشت. فروغ در آن قفس با حداقل امکانات، به شکلی تحقیرآمیز دوران کودکی و نوجوانی‌اش شکل گرفته بود و ازدواج با پرویزشاپور را فرصتی برای رهایی از آن قفس یافته بود. او در یکی از نامه‌هایش به پرویزشاپور نوشته بود: 

«پرویز جان امشب دیگر از ‌دست  داد‌و‌فریاد و دعوا و مرافعه به این اتاق پناه آورده‌ام. من از وقتی که خودم را شناختم با این چیزها مخالف بودم و همیشه آرزوی یک زندگی آرام و بی‌سر و صدا را می‌کردم ولی گاهی اوقات خدا هم با آدم لجبازی می‌کند. چه می‌توان کرد. همین الان توی حیاط مشغول توطئه‌چینی هستند تا چراغ مرا از من بگیرند. می‌دانی این اتاق که گنجه من در آن قرار دارد چراغ برق ندارد و لامپ مدت‌هاست سوخته ... من هم هر شب تقریبا یک ساعت از چراغ نفتی استفاده می‌کنم. صاحب خانه‌ها [کنایه از خانواده‌اش]عصبانی شده‌اند. مگر می‌شود هم نفت سوزاند و هم برق . این منطق آنهاست در صورتی که روزی یک پیت نفت فقط برای روشن کردن اتو و اجاق مصرف می‌شود .از صبح تا حالا مشغول جدال و مبارزه با اهل خانه هستم آنقدر گریه کرده‌ام که هنوز چشمانم می‌سوزد. پرویز به من ایراد می‌گیرند که چرا هر روز برای تو نامه می‌نویسم من نمی‌فهمم آخر مگرکار گناه است، مگر من بدبخت آدم نیستم و حق ندارم کسی را دوست داشته باشم و برای او نامه بنویسم.

من حق ندارم به خانه شما بروم، حق ندارم پایم را از خانه بیرون بگذارم. من دیوانه می‌شوم آخر مگر من زندانی هستم مگر من جز خانه شما جای دیگری رفته‌ام مگر من جوان نیستم و احتیاج به گردش و تفریح ندارم، می‌گویم تنها نمی‌روم دنبالم بیایید هر کسی می‌خواهد بیاید مگر می‌شنوند؟ گریه می‌کنم فریاد می‌زنم هیچ کس توی این خانه حرف حسابی سرش نمی‌شودیا اگر شعوری دارد از ترس نمی‌تواند اظهاری کند همه خودخواه همه مستبد و زورگو هستند. من هم آخر‌سر فرار می‌کنم جز این چاره‌ای نیست یک وقت متوجه می‌شوند که من دیگر نیستم. چند روزی بود با هیچ کس حرف نمی‌زدم فکر می‌کردم این طور بهتر است چون اگر من بخواهم یک کلمه حرف بزنم زود دیگران از فرصت استفاده می‌کنند و دو مرتبه آن صحنه‌هایی که من از دیدنش نفرت دارم، تجدید می‌شود. امروز صبح قیچی گم شده آخر من دزد هستم، مگر من قیچی راقایم کرده‌ام تا بفروشم. من خودم قیچی دارم بعد از یک ساعت استنطاق و بازپرسی همین که من در گنجه‌ام را باز کرده‌ام به گنجه حمله کرده‌اند من در این خانه فقط یک گنجه دارم ولی اختیار آن هم با من نیست هر وقت کسی چیزی بخواهد زود از غیبت من استفاده می‌کند میخ‌ها کشیده می‌شود و مقصود انجام می‌یابد بعد دو مرتبه قفل به حالت اولیه در می‌آید بعد از رفتن تو من سعی می‌کردم همیشه این نصیحت تو را که می‌گفتی با دقت باشم عملی کنم هر روز لباس‌هایم را سرکشی می‌کردم اسباب‌هایم را مرتب می‌کردم گنجه‌ام را چک می‌کردم ولی متاسفانه در حمله تاریخی امروز همه اشیا آن به هم ریخته و ضایع شده البته من چیز مهمی نداشتم ولی این کار شایسته‌ای نبود من هم تا می‌توانستم دفاع می‌کردم پرویز جان به خدا بمب افکن‌های امریکایی در کره آنقدر خرابکاری نکردند که صاحب خانه‌ها امروز در گنجه من کردند . بالاخره قیچی پیدا شد و من راحت شدم یک ساعت بعد از بخت بد من ماتیک گم شد من که هیچ‌وقت ماتیک استعمال نمی‌کنم باز مرافعه باز دعوا که تهمت دزدیدن ماتیک ... آه من باید چه قدر احمق باشم که حاضر شوم به خاطر یک ماتیک این همه دعوا و مرافعه گوش بدهم (چراغ مرا بردند حالا من چه کار کنم؟) 

 (بعد از یک دعوای مفصل بقیه نامه‌ام را برایت می‌نویسم آن هم در تاریکی) بالاخره ماتیک پیدا شد و خوشبختانه این دفعه گنجه بدبخت از خطر حمله مجدد محفوظ ماند. عصری به علت اینکه زود برای خوردن چای اقدام کرده‌ام یک مشت سنگینی توی کله‌ام خورده بعد چون قصد رفتن به خانه شما را داشتم یک ساعت دعوا و گریه کرده‌ام و بالاخره هم شب شده و مغلوب و سرشکسته تاریکی را بر روشنایی پر از جار و جنجال ترجیح داده‌ام . 

این است زندگی روزانه من. پرویز‌جان من گاهی اوقات فکر می‌کنم که نباید این چیزها را برای تو بنویسم و باعث ناراحتی خیال تو بشوم ولی خودت بگو اگر به تو ننویسم چه کسی حاضر می‌شود به این همه شکایت من گوش بدهد و چه کسی مرا مظلوم و بی‌گناه خواهد شمرد. زندگی من هم تماشایی است امشب دیگر همین قدر کافی‌ست خداحافظ تو تا فردا شب... فروغ تو.»

این نامه را فروغ پیش از ازدواج - در ۱۵ سالگی - برای پرویزشاپور نوشته است. از این نامه و نامه‌های دیگر او در آن سن و سال، می‌توان تسلط او را در نگارش دید. بسیار روان و بی‌پروا می‌نوشته است. بیش از هرکس بر احوال خود آگاه بوده است. روحیه ماجراجوی خود را درک کرده و در پی پر و بال دادن به آن بوده است. فاصله میان این نامه تا مرگش در ۳۲ سالگی، فقط ۱۷ سال بوده است. در این فاصله زندگی او روی تند چنان پر شتاب پیش رفته است که انبوهی ماجرا را در خود جا داده است.

۱۳۲۹ - ازدواج با پرویز شاپور

۱۳۳۰ - تولد فرزندش کامیار

۱۳۳۱ - انتشار دفتر شعر اسیر

۱۳۳۲ - شروع اقامت در اهواز به دلیل شغل همسر

۱۳۳۳ - بروز اختلاف با همسر

۱۳۳۴ - انتشار چاپ دوم دفتر شعر اسیر 

جدایی از پرویز شاپور

۱۳۳۵ - انتشار دفتر شعر دیوار

۱۳۳۶ - انتشار دفتر شعر عصیان

۱۳۳۷ - استخدام در سازمان فیلم گلستان به عنوان ماشین‌نویس و مسوول بایگانی

۱۳۳۸ - آغاز تدوین فیلم مستند یک آتش 

سفر به انگلستان 

شروع ساخت فیلم‌های مستند چشم‌انداز

۱۳۳۹ - همکاری با ابراهیم گلستان به عنوان دستیار و تدوینگر پنج قسمت از فیلم‌های مستند چشم‌انداز

۱۳۴۰ - بازی در فیلم خواستگاری به کارگردانی ابراهیم گلستان، همکاری در دوبله فیلم مهر هفتم به سرپرستی پرویز بهرام، بازی در فیلم دریا، ساختن فیلم تبلیغاتی یک‌دقیقه‌ای برای موسسه کیهان

۱۳۴۱ - ساخت و نمایش فیلم مستند خانه سیاه است

۱۳۴۲ - دریافت جایزه بهترین فیلم مستند از جشنواره جهانی اوبرهاوزن برای فیلم خانه سیاه است، بازی در نمایشنامه شش شخصیت در جست‌وجوی نویسنده به کارگردانی پری صابری

۱۳۴۳ - انتشار مجموعه زیباترین اشعار فروغ فرخزاد، انتشار دفتر شعر تولدی دیگر، انتشار برگزیده اشعار فروغ، بازی در فیلم خشت و آینه به کارگردانی ابراهیم گلستان، سفر چهارماهه به آلمان، ایتالیا و فرانسه

۱۳۴۵- چاپ اشعار فروغ در آلمان، سوئد، انگلستان و فرانسه

این مرور فهرست‌وار زندگی پرماجرای فروغ، نشان می‌دهد او تازه به اوج شکوفایی و خلاقیت رسیده بود و تازه در مسیر تکامل - چه در شعر و چه در فیلمسازی - قرار گرفته بود که در آن سانحه مرگبار از دست رفته بود. مرگی هولناک که فضای ادبیات ایران را به کلی متاثر و سوگوار کرده بود. او در یکی از نامه‌هایش پس از جدایی از پرویزشاپور به او نوشته بود: «اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته‌ام، چون سرگردانی روح من درمان‌پذیر نیست و من می‌دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید. در من نیرویی هست.نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می‌کنم و می‌بینم که در این زندان پابند شده‌ام. من اگر تلاش می‌کنم، برای اینکه از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیا‌های دیگر و سرزمین‌های دیگر جالب و قابل توجه است نه ... من زندگی می‌کنم برای اینکه زودتر این‌بار را به مقصد برسانم‌... تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی‌کند. مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب‌ها دنبال جواهر می‌گردم ... کاش می‌توانستم برای کلمه موفقیت ارزشی قایل بشوم ... ولی افسوس که دیگر نمی‌توانم خودم را گول بزنم ... امروز خودم را توی آینه تماشا می‌کردم. حالا کم‌کم از قیافه خودم وحشت می‌کنم. آیا من همان فروغ هستم همان فروغی که صبح تا شب مقابل آینه می‌ایستاد و خودش را هزار شکل درست می‌کرد و به همین دلخوش بود.»

دیدگاه تان را بنویسید

خواندنی ها