نقد حقشناس به اظهارات غنینژاد درباره علی شریعتی / «شیاد» خواندن یک متفکر، جایگزین نقد آثار و اندیشههای او نمیشود
محمدجواد حقشناس نوشت: «شیاد» خواندن یک متفکر، جایگزین نقد آثار و اندیشههای او نمیشود. اگر شریعتی در فهم اسلام، مارکسیسم، جامعه و تاریخ دچار خطا بوده است، باید این خطاها را با استدلال، سند و مراجعه به آثارش نشان داد.
محمدجواد حقشناس در یادداشتی با عنوان «شریعتی مساله دیروز یا پرسش امروز» در روزنامه اعتماد نوشت: در روزهای گذشته، اظهارنظر موسی غنینژاد درباره دکتر علی شریعتی و واکنشهایی که در پی آن شکل گرفت، بار دیگر نام شریعتی را به فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی بازگرداند. غنینژاد در نقد شریعتی از تعابیری استفاده کرد که به نظر من، حتی اگر اصل نقد او را وارد بدانیم، با ادبیات علمی و اخلاقی یک نقد جدی سازگار نیست. «شیاد» خواندن یک متفکر، جایگزین نقد آثار و اندیشههای او نمیشود. اگر شریعتی در فهم اسلام، مارکسیسم، جامعه و تاریخ دچار خطا بوده است، باید این خطاها را با استدلال، سند و مراجعه به آثارش نشان داد. با این حال، پیش از ورود به جزییات این مناقشه، لازم است روشن شود که مساله اصلی این یادداشت صرفا داوری درباره درستی یا نادرستی سخنان غنینژاد نیست. پرسش مهمتر این است که این نوع مناقشهها، با این ادبیات و در این زمان، چه نسبتی با نیازهای فکری و اجتماعی امروز ایران دارند و چه چیزی به آن اضافه میکنند. در همین نقطه، میتوان بحث را به دو سطح تفکیک کرد: نخست، سطح نقد شریعتی به عنوان یک متفکر تاریخی و دوم، سطح نزاعهای معاصر بر سر او. این تفکیک برای فهم ادامه بحث ضروری است. شریعتی نزدیک به 50 سال است که از میان ما رفته. او نه مصون از نقد است و نه مقدس. آثارش میتواند و باید همچنان موضوع مطالعه، نقد و حتی رد و پذیرش باشد. نسبت او با اسلام، تشیع، مارکسیسم، سوسیالیسم، غرب، مدرنیته و انقلاب، همگی موضوعاتی جدی برای پژوهشند. نسلهای جدید نیز حق دارند شریعتی را بشناسند و درباره او داوری کنند. در این سطح، هیچ مناقشهای بر اصل نقد وارد نیست. اما میان «پژوهش درباره شریعتی» و «نزاع بر سر شریعتی» تفاوتی جدی وجود دارد. مشکل از جایی آغاز میشود که بحث از حوزه پژوهش تاریخی و فکری خارج شده و به عرصه جدالهای هویتی و رسانهای وارد میشود. برای روشنتر شدن این تمایز، میتوان به پرسشهایی اشاره کرد که این روزها از سوی برخی چهرههای نامآشنا، از جمله آقایان آقاجری و دکتر سروش، مطرح یا بازتولید شده است. اینکه شریعتی تا چه اندازه به مناسک اهمیت میداده یا در زندگی شخصی چه نسبتی با برخی شعائر داشته است، یا حتی برگزاری مناظرههایی که احتمالا به بازتولید جنجالهای گذشته منجر میشود، پس از گذشت نزدیک به پنج دهه از درگذشت او، چه نسبتی با نیازهای فکری امروز جامعه دارد؟ اگر این پرسشها در قالب یک پژوهش تاریخی مستند و روشمند مطرح شوند، طبعا ارزش علمی خود را دارند. اما اگر هدف از طرح آنها، اثبات یا نفی ایمان یا اعتبار یک شخصیت تاریخی باشد؟ باید از خود بپرسیم که حاصل اجتماعی و فکری این نوع بحثها چیست و چه مسالهای از جامعه امروز را حل میکند. در اینجا لازم است یک گام به عقب برداریم و به زمینه تاریخی شریعتی توجه کنیم. شریعتی محصول دهههای ۴۰ و ۵۰ خورشیدی بود؛ دورانی که جهان درگیر جنگ سرد بود، مارکسیسم و سوسیالیسم در بسیاری از جوامع نفوذ و جذابیت داشت، جنبشهای رهاییبخش جهان سوم در اوج بودند، استبداد در کشور به اوج رسیده بود و روشنفکران مسلمان در پی یافتن نسبتی تازه میان اسلام و جهان جدید بودند. بدون درک این زمینه تاریخی، فهم شریعتی ناقص و حتی گمراهکننده خواهد بود. اما این توجه به زمینه تاریخی، نباید به معنای مصونسازی شریعتی از نقد باشد. میتوان او را در بستر زمانهاش فهمید و سپس اندیشههایش را با معیارهای امروز سنجید. آنچه نادرست است، خلط این دو سطح است: از یکسو، محاکمه گذشته با معیارهای امروز و ازسوی دیگر، توجیه کامل خطاهای فکری گذشته به بهانه شرایط تاریخی. با روشن شدن این تمایز، میتوان به پرسش اصلی بازگشت: آیا اساسا ورود به این مناقشات در شکل کنونی آنها ضروری است؟ به گمان من، مساله نه سکوت در برابر شریعتی است و نه توقف نقد او. جامعه به گفتوگو نیاز دارد و اندیشه بدون نقد و پرسش زنده نمیماند. مساله اصلی، شیوه گفتوگوست. اگر نقدی بر شریعتی وجود دارد، باید با مراجعه به آثار او، با استدلال، سند و روش علمی مطرح شود و اگر پاسخی به آن نقد وجود دارد، باید در همان چارچوب ارایه شود. در این میان، نقش نخبگان فکری اهمیت ویژهای پیدا میکند. استادانی چون موسی غنینژاد در اقتصاد، عبدالکریم سروش در فلسفه و اندیشه و هاشم آقاجری در تاریخ و علوم انسانی، هر یک بخشی از گروه مرجع فکری جامعه ایرانی هستند. جامعه از آنان انتظار ندارد که همنظر باشند؛ اختلافنظر و نقد، ذات حیات فکری است. اما انتظار دارد که این اختلافها به ارتقای فهم عمومی منجر شود، نه به تشدید التهاب و قطبیسازی. از این منظر، مساله تنها در ادبیات یک طرف خلاصه نمیشود. اگر استفاده از تعابیری مانند «شیاد» برای نقد یک متفکر نادرست است، پاسخ دادن با تعابیری چون گستاخی، نادانی یا بیادبی نیز کمکی به بهبود کیفیت گفتوگو نمیکند.
در چنین فضایی، به جای شکلگیری یک بحث فکری، شاهد تبدیل آن به نزاعی رسانهای و شخصی خواهیم بود. در اینجا میتوان به یک معیار راهنمای قرآنی نیز اشاره کرد.: «وجادِلْهُم بِالتِی هِی أحْسنُ». این آیه نه نفی گفتوگو، بلکه تاکید بر کیفیت آن است. اختلافنظر امری طبیعی است، اما شیوه بیان آن بخشی از مسوولیت اخلاقی و فکری ماست. بر این اساس: شریعتی را نه باید بر عرش نشاند و نه بر فرش کوبید؛ باید او را در جایگاه درستش در تاریخ نشاند. باید به قدر ضرورت آثارش را خواند، فهمید، نقد کرد و در صورت لزوم از او عبور کرد. اما شاید مهمتر از داوری درباره شریعتی، این باشد که ببینیم خود ما چگونه با میراث فکریمان و با یکدیگر گفتوگو میکنیم. درنهایت، جامعه ایران امروز بیش از آنکه نیازمند داوریهای تازه درباره جزییات زندگی یا ایمان شریعتی باشد، نیازمند نمونههایی از گفتوگوی اخلاقی، عالمانه و مسوولانه است. اگر این مناقشه قرار است دستکم فایدهای داشته باشد، باید ما را به این درک برساند که نقد اندیشه میتواند صریح و جدی باشد، اما بینیاز از توهین است و اختلافنظر، اگر با احترام و انصاف همراه شود، میتواند به سرمایهای برای جامعه تبدیل شود نه عاملی برای تشدید شکافها. شاید از همینجا بتوان یک پرسش بزرگتر را مطرح کرد: آیا وقت آن نرسیده است که بخشی از گفتوگوی سیاسی و فکری ما از بازخوانی بیپایان منازعات گذشته، به گفتوگو درباره آینده ایران منتقل شود؟ ما همچنان درگیر داوری درباره چهرهها و جریانهایی هستیم که هر یک متعلق به دورهای از تاریخ معاصر ایرانند؛ از شریعتی، آلاحمد و مصدق تا چپ و راست و سنت و تجدد. حال آنکه نسل امروز حق دارد بداند سهم او از این همه مناقشه چیست و ایران فردا چگونه باید ساخته شود. شاید یکی از ضرورتهای امروز، عبور از این دوگانههای فرسوده و رسیدن به گفتوگویی تازه درباره «جمهوری سوم» باشد؛ جمهوریای که نه انکار گذشته است و نه اسیر گذشته، بلکه میکوشد از تجربه جمهوری اسلامی و همه فراز و فرودهای یک قرن اخیر برای ساختن آیندهای متفاوت، عقلانی، ملی و متکی بر شهروندان ایران استفاده کند. شریعتی را نه باید بر عرش نشاند و نه بر فرش کوبید؛ باید او را در تاریخ نشاند. تاریخ برای ماندن در گذشته نیست؛ برای آموختن و ساختن آینده است. شاید وقت آن رسیده باشد که به جای ادامه جنگ بر سر اینکه شریعتی چه بود، از خود بپرسیم ایران امروز چه میخواهد و نسل فردا چه ایرانی را میخواهد. اینجاست که گفتوگوی ما از شریعتی فراتر میرود و به پرسش بزرگتری میرسد: آیا میتوان از تجربههای گذشته عبور کرد و وارد مرحلهای تازه از حیات سیاسی و اجتماعی ایران شد؛ مرحلهای که میتوان از آن با عنوان «جمهوری سوم» یاد کرد؟ شاید شریعتی امروز بیش از آنکه موضوع داوری ما باشد، فرصتی باشد برای اینکه از گذشته عبور کرده و درباره وضعیت امروز و آینده ایران گفتوگو کنیم.
دیدگاه تان را بنویسید