بهزاد نبوی از دهه ۶۰ میگوید
اختلاف رییس جمهور و نخست وزیر ریشه قانونی داشت
نبوی گفت:حتی برای انتخاب آقای رجایی هم رقابت جدی صورت نگرفت. در دوره نامزدی بنی صدر به دلیل وجود شرایط عادی در کشور رقابت مطرح بود و آقای حبیبی جدی برای رقابت به صحنه آمده بود. آقای مدنی هم به صورت جدی تلاش داشت که رییس جمهور شود. ولی در دوره آقای رجایی رقابت جدی وجود نداشت. فضایی بود که اگر کسی از طرفداران امام کاندیدا میشد قطعا رای میآورد. به نظر من رد صلاحیت آقای یزدی هم در آن زمان اشتباه محض بود.
اعتمادآنلاین/مهشید ستوده-روشنایی روز در حال کمرنگ شدن است. غروب نزدیک و قد روز خمیده شده است. روزهای انتهایی زمستان است و سرما رخنه کرده است، نور اما به زودی بازمیگردد حتی اگر کمرش امروز خمیده باشد. مرد 74 سالهای که روبه رویم نشسته است چراغها را روشن میکند و میگوید این وقت روز که میشود هم نور هست و هم نور نیست، میخندد و میگوید بلاتکلیف است نور این وقت روز. از عمر 74 سالهاش سالیان درازی را در بازداشت گذرانده. برایش هم حبس ابد بریدهاند و هم حبس شش ساله. در مواجهه با ماموران ساواک سیانور خورده بود که عمل نکرد تا او در تمام سالهای پس از انقلاب هم مبارز باشد و هم مسوول. هم وزیر باشد و هم نماینده مجلس و حالا مردی که همه برای اصول اخلاقی و شخصیتیاش احترامی عجیب قایلاند. برای خودش اصول دارد. اصول اخلاقی و شخصیتی که او را به «چریک پیر» مبدل کرده است. بهزاد نبوی پر از ناگفته هاست. ناگفته هایی که معلوم نیست به نوشتن خاطرات منتهی شده است یا نه؟سالها از آن روزهایی که او «وزیر مشاور» دولت شهید رجایی و شهید باهنر بوده میگذرد. مردی که در سالهای جنگ مسوولیت صنایع سنگین را برعهده داشت اما از اقتصاد سالهای جنگ رضایت دارد.
اختلاف نظرهای اقتصادی آن روزها را نقطه شروع تقسیم بندیهای چپ و راست میداند و روش گروههای سیاسی برای تخریب رقبا را نکوهش میکند و از سالهایی میگوید که به خطبه های آیتالله هاشمیرفسنجانی هم حمله میکردند. از سالهایی میگوید که رییس جمهور و نخستوزیر ترور شده بودند و کشور دچار روزهای بحرانی بود. از اینکه انتخابات ریاستجمهوری بدون شرایط رقابتی برگزار شده بود و این نظر امام و هواداران او بود که نتیجه انتخابات را مشخص میکرد. گفتوگوی «اعتماد» با بهزاد نبوی، مردی که تجربه سالها مبارزه و مسوولیت ، برای کلمهای به نام «ایران» داشته است را در ادامه بخوانید:
میخواهم اگر اجازه بدهید از فضای انتخاباتی سال 1360 شروع کنیم. سالی که انتخابات ریاستجمهوری در یک فضای غیرعادی در حال برگزاری بود. رییسجمهور وقت مورد سوءقصد قرار گرفته بود و کشور شرایط بحرانی داشت. کاندیداهای دیگری جز آقای خامنه ای وجود داشتند اما دوست دارم بدانم که چگونه شد که ایشان کاندیدای ریاستجمهوری شدند؟ امام پیش از آن با حضور روحانیون در این عرصه موافق نبودند. چه شد که نظرشان تغییر کرد؟
من نمیتوانم به صورت دقیق بگویم که چگونه نظر امام در این مورد تغییر کرد اما آنچه خودم استنباط میکنم این است که تا قبل از ریاست جمهوری آقای خامنه ای، امام استنباط میکرد چهره های غیرروحانی مناسبی هستند که میتوانند این مسوولیت را عهده دار شوند و خوب است که از این چهره ها استفاده بشود. بعد از شهادت رجایی کشور در یک حالت بحرانی بود. بالاخره هفت تیر اتفاق افتاده و هفتاد و چند نفر از مسوولان و بزرگان اجرایی کشور شهید شده بودند و بعد از آن هم هشت شهریور اتفاق افتاد و رییس جمهور و نخست وزیر شهید شده بودند. شرایطی در کشور حاکم بود که دیگر بحث و گفتوگو صورت بگیرد و اینکه دنبال افراد جدید باشیم ممکن نبود. باید از نیروهای موجود بهترین و مناسبترین استفاده میشد. به نظر میرسد در حزب جمهوری تصمیم گیری شد که آقای خامنه ای برای ریاست جمهوری کاندیدا بشود. ظاهرا امام هم مخالفتی نمیکند. آقای خامنه ای جزو پنج نفر اصلی تشکیلدهنده حزب هم بودند. بقیه کاندیداها هم کاندیداهای سایه بودند و خودشان هم مدعی انتخاب شدن و رییسجمهور شدن نبودند. صرفا به این خاطر که خدای نکرده مشکلی برای آقای خامنه ای پیش بیاید آماده نقش آفرینی باشند کاندیدا
شده بودند.
پس میتوان گفت که یک انتخابات کاملا یکدست در حال برگزاری بود و مخالفتی وجود نداشت.
من یادم نمیآید که کسی مخالفتی کرده باشد. همه تقریبا این را طبیعی میدانستند که فردی همچون آقای خامنه ای بیاید و کاندیدای ریاستجمهوری شود. به دلیل شرایط خاص کشور و حوادثی همچون هفتم تیر و هشتم شهریور، گروههای مخالف هم خیلی در عرصه سیاست فعال نبودند.
آقای یزدی هم کاندیدا شدند و بعد رد صلاحیت شدند.
معالوصف این گروهها خیلی آمادگی حضور فعال نداشتند. آقای یزدی هم که کاندیدا شده بود به احتمال زیاد نه الزاما برای رییسجمهور شدن.
از همان شهریور 60 تا مهر ماه که انتخابات برگزار شد فضای خاصی در کشور حاکم بود؟ یعنی اصلا چیزی تحت عنوان رقابت انتخاباتی در کشور وجود داشت؟
نه. در آن زمان تصور میکنم برای هیچ گروهی بحث رقابت مطرح نبود.
در همه انتخاباتهای آن سالها اینگونه بود یا تنها آن انتخابات؟
حتی برای انتخاب آقای رجایی هم رقابت جدی صورت نگرفت. در دوره نامزدی بنیصدر به دلیل وجود شرایط عادی در کشور رقابت مطرح بود و آقای حبیبی جدی برای رقابت به صحنه آمده بود. آقای مدنی هم به صورت جدی تلاش داشت که رییسجمهور شود. ولی در دوره آقای رجایی رقابت جدی وجود نداشت. فضایی بود که اگر کسی از طرفداران امام کاندیدا میشد قطعا رای میآورد. به نظر من رد صلاحیت آقای یزدی هم در آن زمان اشتباه محض بود. اگر به فرض رد صلاحیت ایشان برای جلوگیری از انتخاب ایشان بود، به احتمال بسیار قوی، با توجه به شرایط خاص کشور در آن زمان، چنانچه آقای یزدی ردصلاحیت هم نمیشد، رای نمیآورد.
یعنی در آن زمان این نظر امام بود که تکلیف انتخاباتها را تعیین میکرد و تاثیرگذار بود؟
یعنی نظر امام، یاران و هوادارانش در آن زمان و شرایط کاملا حاکم بود. هیچکس دیگری نمیتوانست رای مردم را جلب کند. لذا به همین دلیل هم انتخابات حالت رقابتی نداشت و آن سه، چهار کاندیدای دیگر هم در کنار آقای خامنه ای کاندیدا بودند رای جدی نداشتند.
بله فاصله رای کاندیداهای دیگر با برنده انتخابات بسیار زیاد بود.
همین طور است.
در ابتدای آغاز به کار دولت، آقای علیاکبر ولایتی به عنوان نخستوزیر به مجلس معرفی شدند که با مخالفت مجلس مواجه شدند. بعدها آقای ولایتی اعلام کردند که به دلیل تلاشهای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بوده است که رای نیاوردهاند چراکه نظر سازمان به انتخاب آقای میرحسین موسوی بوده است. این روایت چقدر درست است؟
من نمیدانم نظر سازمان چقدر موثر بوده است، اما میدانم که فرمایش دکتر ولایتی درست است. ما با نخستوزیری ایشان موافق نبودیم و پیشنهاد نخستوزیری مهندس موسوی را داشتیم و برای این منظور هم اعضای سازمان دیداری با آقای خامنه ای به عنوان رییسجمهور داشتند.
قبل از معرفی آقای ولایتی به مجلس؟
درست خاطرم نیست. اما در آن جلسه ما نظرمان را نسبت به مهندس موسوی به آقای خامنه ای منتقل کردیم.
ایشان چه نظری داشتند؟
ایشان مخالف نبودند چراکه همراه با مهندس موسوی عضو حزب بودند و هر دو در روزنامه جمهوری اسلامی با یکدیگر همکار بودند؛ یکی صاحب امتیاز و دیگری مدیر مسوول بودند. همشهری و فامیل هم بودند. بعید بود که با هم مشکلی داشته باشند اما به هر حال ما دیدگاه خودمان را منتقل کردیم. اما نمیدانم که نظر ما در انتخاب آقای مهندس موسوی به عنوان نخستوزیر موثر بود یا خیر، اما این را میدانم که اظهارنظر آقای ولایتی درست بوده است که ما طرفدار انتخاب مهندس موسوی بودیم.
در راستای همین نظری که داشتید مذاکرهای هم با نمایندگان مجلس کردید که آنها را از رای دادن به آقای ولایتی منصرف کنید؟
سازمان یک جمعی را در مجلس اول داشت که حدودا بیست و چند نماینده بودند. این جمع هم لابیهای خودشان را در مجلس میکردند.
نظر امام نسبت به معرفی آقای ولایتی به مجلس چه بود؟
نمیدانم. ما نظر سازمان را به آقای خامنه ای منتقل کردیم.
در مورد اقتصاد جنگ صحبت کنیم. اقتصاد جنگ ویژگیهایی داشت که هنوز از آن به نیکی یاد میشود. البته عدهای هم در این میان بودند که منتقد این سیاستها بودند. شخص رییسجمهور وقت هم انتقادهای خاص خودش را به این سیاستها داشت.
سیاستهای اقتصادی زمان آقای موسوی ادامه سیاستهای اقتصادی دوره ریاستجمهوری و نخستوزیری آقای رجایی و دوره آقای مهدویکنی بود. به اعتقاد ما آن سیاستها، سیاستهایی بودند که بعد از شروع جنگ اتخاذ شدند. مثلا سهمیهبندی کالا یا کنترل بیشتر دولت بر اقتصاد تقریبا در تمام کشورهایی که شرایط جنگی دارند کم و بیش اتفاق میافتد. حتی در کشورهای کاملا سرمایهداری هم در شرایط جنگی کنترل دولت بر اقتصاد بیشتر میشود و سهمیهبندی هم صورت میگیرد. اتخاذ این سیاستها دلایل و علل مشخصی داشت. برای نمونه روغن نباتی مایع خام از بندر خرمشهر وارد کشور و در آنجا در تانکرهای بسیار بزرگ دپو میشد. با تصرف آن بندر توسط عراقیها، در هیچ بندر دیگری امکان تخلیه روغن وجود نداشت. کالاهای دیگری هم بودند که برای وارداتشان مشکلات مشابه وجود داشت و ناچار بودیم آنها را سهمیهبندی کنیم. دولت باید قیمتها را کنترل میکرد تا در زمان جنگ مشکلات اقتصادی گریبان توده مردم را نگیرد. این سیاستها در دولت آقای موسوی هم ادامه داشت. برای اینکه یادآوری شود میگویم که ما طرحی را در ستاد بسیج اقتصادی در اواخر دوره رجایی شروع کردیم تحت عنوان «طرح برنج».
شما در دوره آقای رجایی ریاست ستاد بسیج اقتصادی را هم برعهده داشتید؟
بله؛ من وزیر مشاور در امور اجرایی و در عین حال سرپرست ستاد بسیج اقتصادی دولت شهید رجایی بودم. در آن زمان به دلیل مشکلات ارزی ناشی از جنگ، طرحی را تصویب کردیم برای جلوگیری از واردات برنج. چه باید میکردیم؟ باید تولید داخل را بالا میبردیم. برای این کار طرحی اجرا شد که برنجهای پرمحصول که طبعا کیفیت پایینتری داشتند، تولید بیشتری داشته باشد. چگونه؟ باید این نوع برنجها از زارعین نسبت به برنجهای مرغوبتر و کممحصولتر گرانتر خریداری میشد. لذا نیاز به دخالت دولت در مساله خرید و توزیع برنج در داخل کشور بود. مخالفان سیاستهای دولت بهشدت با این طرح مخالف بودند. دلایلی هم داشتند. یادم میآید که در کابینه 40 روزه مرحوم آقای مهدویکنی بعد از شهادت رجایی، آقای مهدوی از امام در مورد اجرای طرح برنج استفسار کردند.
استدلال مخالفان چه بود؟
می گفتند که شما کار خلاف شرع میکنید. جادهها را بستهاید و نمیگذارید برنج از زارعین شمال خریداری و به قیمت دلخواه در مناطق دیگر به فروش برسد. خلاصه از کنترل دولت در این زمینه ناراضی بودند. آقای مهدوی خدمت امام رفت و شرایط اجرای طرح برنج و نحوه خروج این محصول را از شمال و کنترل جادهها برای جلوگیری از خروج برنج از استانهای شمالی را خارج از کنترل دولت، برای ایشان تشریح کرد. امام در پاسخ بر بلااشکال بودن اقدام دولت از نظر شرعی تاکید فرموده بودند و فرموده بودند جادهها متعلق به دولت است و میتواند اجازه دهد که یک محصولی از آن جاده عبور کند یا نکند. به یاد دارم دوره 40 روزه دولت مرحوم آقای مهدوی، جلسهای میان عدهای از تجار بازار با ایشان برگزار شد تا اعتراضشان به این طرح برنج را مطرح کنند. آقای مهدوی از من هم خواستند که در آن جلسه حضور پیدا کنم.
چه سمتی داشتید در دولت آقای مهدویکنی؟
من همان مسوولیتهای دولت آقای رجایی را در دولت آقای مهدوی هم داشتم. در آن جلسه یکی از این آقایان شروع به اعتراض به طرح برنج کردند. اعتقاد داشتند که طرح مذکور غیرشرعی است. آقای مهدوی بهشدت عصبانی شد و فریاد کشید که «تو شرع را بهتر میفهمی یا امام؟ تو شرع را بهتر میفهمی یا من؟ این کار شرعی است و امام هم آن را تایید کرده است.» مساله «چپ» و «راست» از همانجا شروع شد یعنی از همان دوره آقای رجایی و به دلیل دیدگاههای اقتصادی.
یعنی مخالفان و موافقان سیاستهای اقتصادی تبدیل به چپ و راست شدند؟
بله؛ موافقان شدند چپ و مخالفان شدند راست. مخالفان میگفتند کوپونیزم همان کمونیسم است و بعدها تا آنجا پیش رفتند که خطبههای مرحوم هاشمیرفسنجانی در نماز جمعه در مورد عدالت اجتماعی را بهشدت مورد حمله قرار میدادند و در جلسات خصوصیشان میگفتند که زیر عمامه آقای هاشمیرفسنجانی علامت داس و چکش است. میخواهم بگویم که این اختلافات بدان معنی نبود که یک طرف واقعا اقتصاد سوسیالیستی و کمونیستی را و طرف دیگر اقتصاد سرمایهداری را میخواست حاکم کند. بهطور خلاصه چون ما در کشور جنگ داشتیم و بحران اقتصادی به دنبال جنگ گریزناپذیر بود، ناچار بودیم که سیاستهایی را برای جلوگیری از بحران اعمال کنیم تا فشار بر طبقات محروم تخفیف پیدا کند. سهمیهبندی یک کار تفننی و تفریحی نبود. برای این بود که مردم در شرایط جنگی دچار بحران و مشکلات جدیتر نشوند. به هر حال در اثر اجرای سیاستهای فوق، دولت از سوی جناح راست آن زمان، متهم به حاکم کردن اقتصاد دولتی و کمونیستی و سوسیالیستی و متقابلا آن جناح هم از سوی چپها به حمایت از سرمایهداری شد. به هر حال سیاستهای اقتصادی که دوره مهندس موسوی در چارچوب اقتصاد مختلط و همان چیزی بود که در قانون اساسی آمده و از
زمان آقای رجایی و آقای مهدوی اجرایی شد مبتکر آن آقای موسوی نبود.
در زمان آقایان رجایی و مهدوی هم این انتقادها بود؟ یا اینکه در دوره ریاستجمهوری آقای خامنه ای و نخستوزیری آقای موسوی بیشتر شد؟
دوران مسوولیت آقایان رجایی و مهدوی کوتاه بود. معالوصف در همان دورههای کوتاه هم انتقاداتی وجود داشت که طرح برنج را برایتان مثال زدم. طنز ماجرا هم بیشتر از این باب است که همه کسانی که در آن دورهها یک طیفی را متهم به اقتصاد سوسیالیستی و دولتی میکردند بعدها در شرایطی که دیگر در کشور شرایط جنگی حاکم نبود و نیاز به توسعه و سرمایهگذاری خارجی وجود داشت، در موضع سوسیالیستی قرار گرفتند و حمله به سرمایهگذاری خصوصا سرمایهگذاری خارجی را آغاز کردند و به سمت حاکمیت اقتصاد دولتی و شبیه آن حرکت کردند.
همین را میخواهم بدانم که چقدر این انتقادها را واقعا انتقاد میدانستید؟ چقدر هدفشان تخریب بود؟
در کشور ما اشکال کار این است که وقتی جریانی با جریان دیگر مخالف است، تلاش میکند به هر وسیلهای ولو نامشروع (که البته به آن جنبه شرعی میدهند) را از میدان به در کند. متاسفانه همه طیفها کم و بیش از چنین روشهایی استفاده میکنند. آن دوره هم دو جناح معمولا از این روش برای حذف و تخریب رقیب استفاده میکردند. به عنوان مثال بر سر سفر آقای چائوشسکو به ایران که خودش هم خبر نداشت قرار است علیهاش کودتا شود دیدیم چه کردند. بیشک اگر چائوشسکو میدانست که نمیآمد اما عدهای از وزیر خارجه، که آقای دکتر ولایتی بود سوال کردند چرا اطلاعات خارجی دولت اینقدر ضعیف است که رییسجمهوری را که بلافاصله پس از بازگشت از ایران سرنگون میشود به کشور دعوت میکند؟ این در حالی بود که بالاخره چائوشسکو نخستین رییسجمهور اروپایی بود که بعد از پیروزی انقلاب به ایران میآمد و این توفیق خوبی برای وزارت خارجه مان بود.
در مجلس؟
بله نمایندگان موسوم به راست از آقای دکتر ولایتی سوال کردند.
چه شد که شما از پست «وزیر مشاوری» در دولتهای قبل، در دولت آقای موسوی وزیر صنایع سنگین شدید؟
وقتی شهید رجایی نخستوزیری را قبول کرده و از مجلس رای اعتماد گرفته بود، میخواست از همکاری من استفاده کند، اما آقای بنیصدر به عنوان رییسجمهور با حضور من در هر سمتی موافقت نمیکرد. البته در ابتدای امر با حضورم در هیچ سمتی موافق نبود. بعدا آقایان یزدی و انواری از جامعه مدرسین و روحانیت مبارز با وی ملاقاتهایی کرده و قول گرفته بودند که اگر نبوی قول بدهد علیه رییسجمهور اقدامی نکند من موافقت میکنم آن هم نه برای هر سمتی. فقط برای سمت وزیر مشاور.
چرا موافق حضورتان در این سمت بود؟
فکر میکرد که وزیر مشاور کارهای نیست چراکه وزارتخانهای در اختیار ندارد پس بهتر است که اگر قرار است نبوی وزیر شود حداقل در این سمت باشد. آقای رجایی هم بعد از موافقت بنیصدر مرا به عنوان وزیر مشاور در امور اجرایی منصوب کرد. در کابینههای بسیار کوتاه شهید باهنر و مرحوم آقای مهدویکنی هم من کماکان در همان سمت باقی ماندم. البته بعدها و در دوره مهندس موسوی طیف مقابل که در تلاش مبنی بر رای عدم اعتماد به من در مجلس موفق نشده بود به شورای نگهبان متوسل شد، تا این شورا اصولا پست وزیر مشاور را غیرقانونی اعلام کند. شورای نگهبان هم این کار را کرد. البته قبل از این اتفاق من از سمت وزیر مشاور کنار و به وزارت صنایع سنگین رفته بودم. در کابینه آقای موسوی، آقای آقازاده به ایشان نزدیکتر و همخرجی ایشان هم بودند و طبعا برای این سمت تناسب بیشتری داشتند. در سال 1361 وزارت صنایع سنگین تازه در حال شکلگیری بود و مهندس موسوی به من پیشنهاد وزارت در وزارتخانه جدید را دادند و من هم قبول و به دلایل پیش گفته، استقبال کردم.
حضور شما در وزارت صنایع سنگین پیشنهاد خود آقای موسوی بود یا اینکه آقای خامنه ای هم در این مورد نظری داشتند؟
به من آقای موسوی پیشنهاد وزارت را دادند.
روایات بسیاری وجود دارد که آقای خامنه ای در انتخابات سال 64 تمایلی به کاندیداتوری نداشتند و با تاکید حضرت امام برای این کار کاندیدا شدند اما این شرط را داشتند که نخستوزیر با نظر خودشان انتخاب شود. اما گویا پیغامی که از جبهههای جنگ میآید، باعث میشود که امام در مورد انتخاب مهندس موسوی برای نخستوزیری تاکید ویژهای داشته باشند.
در مورد قسمت اول سوال شما اطلاعی ندارم یا حداقل یادم نیست ولی در مورد قسمت دوم تا آنجا که من اطلاع دارم سردار محسن رضایی نامهای به امام نوشتند و در آن از تاثیر منفی کنار گذاشتن آقای موسوی بر جبههها آگاهی دادند.
می خواهم بدانم که این تنها دلیل اصرار امام برای معرفی دوباره آقای موسوی به عنوان نخستوزیر بود؟
دقیقا نمیدانم، فقط اطلاع دارم که امام در حاشیه همان نامه یا در یک نامه جداگانهای به نمایندگان توصیه مثبتی در مورد نخستوزیری مجدد مهندس موسوی کردند.
بله، گویا تعدادی از نمایندگان نامهای به امام مینویسند و نظر ایشان را در مورد مهندس موسوی و انتخاب دوباره ایشان برای نخستوزیری میپرسند.
اینکه مجلس استفسار کرده بود یا امام راسا به مجلسیان نامه نوشته بودند را به یاد ندارم.
آقای هاشمی هم در بخشی از خاطراتشان اسمی از شما میآورند که به همراه آقای نوربخش نزد ایشان میروید و از احتمال عدم معرفی آقای موسوی به عنوان نخستوزیر ابراز نگرانی میکنید.
به خاطر نمیآورم ولی اگر آقای هاشمی این مطلب را مکتوب کردهاند، مبتنی بر یادداشتهای روزانهشان بود و حتما درست است.
ادامه همان اختلاف نظرها در مورد سیاستهای اقتصادی بود که منجر به تمایل آقای خامنه ای برای معرفی فردی به جز آقای موسوی به مجلس شد یا اینکه مسائل دیگری هم پیش آمده بود؟
آقایان موسوی و خامنه ای هر دو از حزب جمهوری بودند و به هم خیلی هم نزدیک بودند اما بعد از ریاستجمهوری به تدریج اختلافاتی عمدتا بر سر مسائل اقتصادی بروز پیدا کرد. اما به نظرم میرسد که اشکال در قانون اساسی قبلی ما بود. در واقع بر اساس آن قانون، ریاستجمهوری یک سمت نسبتا تشریفاتی بود و نخستوزیر عمدتا مسوول اداره امور اجرایی کشور بود. به همین علت هم شاید اختلاف بنیصدر با شهید رجایی هم علاوه بر اختلافات دیدگاهی، تا اندازهای محصول این مشکل ساختاری نخستوزیری و ریاستجمهوری بود. سرآغاز اختلاف آقای خامنه ای، رییسجمهور با آقای موسوی، نخستوزیر هم به احتمال زیاد عمدتا ناشی از همان شکل ساختاری بود. رییسجمهور از یک طرف مستقیما منتخب مردم بود، اما از طرف دیگر در اداره امور کشور تقریبا نقش تشریفاتی داشت و بالطبع اختلاف پیش میآمد. به همین دلیل بود که در بازنگری قانون اساسی پست نخستوزیری حذف شد و رییسجمهور عمدتا وظایف وی را عهدهدار شد.
بعد از اینکه آقای موسوی بهعنوان نخستوزیر به مجلس معرفی شدند با وجود نظر صریح و مثبت امام در مورد ایشان، شاهد بودیم که 99 نماینده مجلس به ایشان رای منفی دادند. در آن زمان کسی تصور میکرد که به ایشان رای منفی داده شود؟
بعد از ارتحال امام در اوایل دهه 70سخنرانی داشتم. در آن سخنرانی فردی از من سوال کرد که آیا این 99 نفر ضد ولایت فقیه نبودند؟ من پاسخ دادم خیر؛ آنان ضدولایت فقیه نبودند، بلکه نظرشان با نظر امام متفاوت بود. نظر امام یک حکم فقهی و شرعی و لازمالاطاعه نبود و صرفا توصیهای برای تداوم نخستوزیری به نمایندگان بوده است که عدهای آن را پذیرفته و 99 نفر نپذیرفتند و هیچ خطایی مرتکب نشدند و فقط دیدگاهشان در این مورد با امام تفاوت داشت. برای دفاع بیشتر از آن 99 نفر در آن جلسه تاکید کردم که «ما هم بعضی از نظرات امام را نمیپسندیدیم» و به مواردی هم اشاره کردم که با کمال تاسف همفکران آن 99 نفر بلافاصله از همین جمله علیه من و همفکرانم در جهت «ضدولایت فقیه» بودن ما سوءاستفاده کردند! به هر حال متاسفانه برخی از دوستان همفکر ما که این موضوع را خیلی بزرگ کردند بعدها پیامدهایش را تجربه کردند و از همین حربه ناصواب علیه خودشان استفاده شد.
روایاتی از استعفاهای متعدد آقای موسوی از نخستوزیری در دولت آیتالله خامنه ای وجود دارد. اما گویا استعفای آخر ایشان از سایر استعفاها جدیتر بود.
من چند بار استعفای آقای موسوی از نخستوزیری را به یاد ندارم. یک بار شنیدم که آقای موسوی استعفا دادند ولی باید بگویم که ما در دولت از استعفای ایشان اطلاعی نداشتیم.
یعنی ناگهانی بود؟
یعنی بدون اطلاع ما بود. شنیدهام که دلیل استعفا، اتخاذ و اجرای تصمیماتی بدون نظر و حتی اطلاع نخستوزیر بوده است. البته نمیدانم چه مصادیقی برای این اعتراض داشتند. شنیدهام امام هم به این استعفا پاسخ منفی محکمی دادهاند. علت پاسخ ایشان هم ظاهرا این بوده که آقای موسوی استعفایشان را برای امام فرستاده بودند.
در کل دولت مورد اشاره را با وجود اختلافات موجود میان نخستوزیر و رییسجمهور که شما آنها را عمدتا ساختاری میدانید، موفق میدانید یا خیر؟
فکر میکنم همین که دولت موسوی توانست هشت سال جنگ را اداره و نیازهای آن را تامین کند خودش یک موفقیت بزرگ است. البته خصوصا در سالهای اخیر و بعد از حوادث 1388، برخی مخالفان دولت ایشان انتقاد میکنند که آن دولت کمکی به جنگ نکرد! که این هم از مصادیق رسیدن به هدف (تخریب موسوی و دولتش) با هر وسیله است.
منظور از کمک چه بود؟
مثلا اینکه نیازهای جنگ را تامین نکردند. میدانید که قانونا دولت در امر جنگ دخالتی جز در پشتیبانی و تدارکات نمیتواند داشته باشد. یعنی تامین مالی و تسلیحاتی جنگ در حد امکانات کشور بر عهده دولت است وگرنه کارهای دیگر همچون فرماندهی و اداره جنگ بر عهده دولت نیست. دولت آقای موسوی برخلاف تبلیغاتی که میکنند واقعا از اول تا آخر با تمام توان در جهت حمایت و پشتیانی جنگ که وظیفه قانونیاش هم بود، تلاش کرد. من یادم میآید که سال 65 به بعد و سه سال آخر جنگ وضع اقتصادی کشور بسیار بحرانی بود. درآمد نفتی ما به زیر هفت میلیارد دلار در سال رسیده بود. از این هفت میلیارد دلار، دولت سه میلیارد دلار را به تامین نیازهای جنگ و جبهه تخصیص داده بود و سه میلیارد دلار صرف خرید کالاهای اساسی یعنی کالاهای سهمیهبندی شده و ضروری برای آحاد مردم میشد. یک میلیارد دلار هم میماند برای کل کشور. یعنی بیشتر از این دولت نمیتوانست که به جنگ کمک بکند و اگر این کار را میکرد مردم بودند که از گرسنگی دچار مشکل میشدند. آن یک میلیارد دلاری هم که گفته بودم عمدتا برای هواپیماهایی که در فرودگاهها فرود میآمدند یا کشتیها که در بندرها پهلو میگرفتند و باید دلار
میدادند خرج میشد و اگر آنها هم نداشتند دیگر هیچ کشوری اجازه نمیداد که هواپیمای ایرانی در فرودگاههایش بنشیند. هیچ بندری هم اجازه نمیداد که کشتی ایرانی در بندرها پهلو بگیرد. لذا دولت در امر جنگ کاملا به وظایف خودش عمل کرد و به تدریج بیشتر هم کار کرد. یعنی در نخستوزیری آقای موسوی یک کمیسیون پشتیبانی مهندسی صنعتی جنگ تشکیل داد و مسوول آن هم سرلشکر فیروزآبادی که بعدها جانشین و سپس رییس ستاد نیروهای مسلح شد و این اواخر هم استعفا داد و حالا مشاور رهبری هستند، بود. دو کمیته صنعتی و مهندسی هم برای پشتیبانی جنگ بود. تلاش دولت این بود که علاوه بر پشتیبانی لجستیکی نیازهای صنعتی و مهندسی جبهه و جنگ را نیز در حد توان تامین کند. لازم به ذکر است که از ابتدای شروع جنگ تقریبا هیچ دولتی به ما تجهیزات نظامی و اسلحه نمیفروخت. تلاش دولت در کمیسیون پشتیبانی جنگ بر این بود که حتیالامکان نیازهای تسلیحاتی و مهندسی جنگ را با استفاده از ظرفیتهای تولیدی و مهندسی داخلی تامین کند. تقریبا میتوان گفت که در سالهای آخر جنگ تمام گلولههای توپ و خمپارهای که در جنگ استفاده میشد توسط ساصد و واحدهای تولیدی داخلی تامین میشد. تمام پلهای شناور و
غیرشناوری که در جنگ استفاده شد توسط تولیدکنندههای داخلی تامین میشد. حتی در اواخر تکنولوژی ساخت لوله توپ و ساخت نفربرهای زرهی را وزارتخانههای صنعتی و تولیدی از خارج گرفتند و به یاد دارم زمانی که معاون لجستیک ستاد کل فرماندهی کل قوا بودم، این تکنولوژیها به صنایع دفاع واگذار شد. خلاصه هرکاری که از عهده دولت در جهت حمایت و پشتیبانی از جنگ بر میآمد انجام شد. بعضا کملطفیهایی میبینم که میگویند دولت کمکی نکرد که این موضعگیریها را ناشی از همان اختلاف نظرها میدانم. چندی پیش عزیزی گفته بود که در طول جنگ صنایع سنگین توالت صحرایی را به قیمت چند برابر مشابه خارجی به ما فروختند! در حالی که اصولا محصولی تحت عنوان توالت صحرایی در تولیدات واحدهای صنعتی وجود نداشت که بخواهند به چند برابر قیمت خارجی به نیروهای مسلح بفروشند. اصولا توالت صحرایی به کار گرفته شده در جبههها چیزی شبیه یک باجه تلفن ساده و بدون شیشه بود که هر آهنگر مبتدی محلی در مناطق جنگی میتوانست آن را بسازد و وارد کردن آن بیشتر شبیه یک لطیفه است. وای به حال ارگانی که ارز محدود و حاصل از فروش منابع زیرزمینی را بخواهد صرف واردات بکند، با این ادعای کذب که واحدهای
تولیدی داخلی قیمت آن را به چند برابر قیمت مشابه خارجی آن میفروختهاند!! و در دوران جنگ واحدهای تولیدی و داخلی، تمام خطوط تولیدات ریختهگری و ماشین کاری خود را به تولید گلولههای توپ و خمپاره در اشل چند میلیونی اختصاص دادند. مطالب فوق را در زندان که بودم خواندم و متاسفانه امکان پاسخگویی هم نداشتم.
در روزنامه خواندید؟
بله .
شما در دولتهای مختلفی حضور داشتید. از دولت بنیصدر تا دولت رجایی و بعدتر در دولت آقای مهدویکنی و آیتالله خامنه ای. اگر بخواهید مقایسهای داشته باشید چه میگویید؟
اولا من در دولت بنیصدر (اگر منظور دولت شورای انقلاب باشد) حضور نداشتم. دولتهای شهید باهنر و مهدوی بسیار کوتاه بود. میماند دولتهای شهید رجایی و مهندس موسوی. دولتهای موسوی و رجایی هم با هم قابل مقایسه نیستند. دولت رجایی- بنیصدر، رییسجمهور بنیصدر بود و تنها 10 ماه به طول انجامید ولی دولت آقای موسوی هشت سال عمر داشت. پس نمیتوان آنها را با هم مقایسه کرد. من دولت مهندس موسوی را در مجموع دولت موفقی میدانم. به ویژه در امر اداره جنگ. در سال آخر جنگ آقای هاشمی به صورت رسمی با دریافت حکم از امام جانشین فرمانده کل قوا شد و بلافاصله مهندس موسوی را بهعنوان رییس ستاد نیروهای مسلح انتخاب کرد. تقریبا تعدادی از وزرای کابینه آقای موسوی هم به عنوان معاونین ستاد فرماندهی کل قوا منصوب شدند. آقای خاتمی که وزیر ارشاد بود معاون فرهنگی ستاد، آقای زنجانی در عین حال که رییس سازمان برنامه و بودجه بود معاون برنامهریزی ستاد هم شدند. من هم به عنوان معاون لجستیک ستاد فرماندهی کل قوا مسوولیت گرفتم. دولت دیگر بهطور کامل وارد جنگ شد و در هر حملهای دولت تمام امکانات کشور را جمع میکرد و در اختیار جبههها میگذاشت. حمله انجام و امکانات مصرف میشد
و برای حمله بعدی باز تمام امکانات کشور جمع میشد.
در مورد پایان جنگ چطور؟چه بعد از فتح خرمشهر و چه در همان سالهای پایانی جنگ که دولت رسما وارد جنگ شد، چه نظراتی وجود داشت؟ دولتیها چه نظری در مورد پایان دادن به جنگ داشتند؟
به یاد ندارم در دولت بحثی در این مورد شده باشد، اما شنیده بودم که امام نظرش این بود که بعد از فتح خرمشهر خوب است که جنگ را متوقف کنیم.
و چه شد که این نشد؟
ظاهرا مسوولان و فرماندهان جنگ مخالف و مدعی بودند چیزی به پایان کار صدام نمانده است. به هر حال در آن مرحله جنگ تمام نشد.
از ماجرای مک فارلین بگویید. دولتیها در جریان بودند؟
اصولا در دولت آقای موسوی هیچ کس از ماجرای مک فارلین باخبر نبود.
خود آقای موسوی چطور؟
نمی دانم. من ماجرای مک فارلین را از خطبههای نماز جمعه آقای هاشمی شنیده بودم. البته ظاهرا قبل از آن، روزنامه الشراع لبنان ماجرا را فاش کرده بوده است.
رابطه دولت و مجلس در آن روزها چگونه بود؟
رابطه دولت و مجلس در آن دوران خوب بود و اختلافی با هم در جهت پشتیبانی از جنگ نداشتند.
در مورد وزرا چطور؟ نظری نمیدادند؟ سوال یا استیضاح چطور؟
طبیعتا بعضیها مخالفانی داشتند و استیضاح و سوال صورت میگرفت که عادی و طبیعی بود.
دیدگاه تان را بنویسید