جزییات قتلهای سریالی شکارچی کودکان/ عاقبت قاتل روانپریش چه شد؟
دیوید مایکل کروگر، که بیشتر با نام اصلیاش پیتر وودکاک شناخته میشود، یک قاتل زنجیرهای، متجاوز به کودکان و روانپریش کانادایی بود. او به خاطر قتل سه کودک خردسال در تورنتو در اواخر دهه ۱۹۵۰ و همچنین قتلی در سال ۱۹۹۱ در اولین روز آزادی از موسسه روانپزشکی شهرت یافت.
دیوید مایکل کروگر، که بیشتر با نام اصلیاش پیتر وودکاک شناخته میشود، یک قاتل زنجیرهای، متجاوز به کودکان و روانپریش کانادایی بود. او به خاطر قتل سه کودک خردسال در تورنتو در اواخر دهه ۱۹۵۰ و همچنین قتلی در سال ۱۹۹۱ در اولین روز آزادی از موسسه روانپزشکی شهرت یافت.
به گزارش سایت جنایی، مادر پیتر وودکاک یک کارگر ۱۷ساله بود که پس از یک ماه شیر دادن به فرزندش، او را به فرزندخواندگی سپرد. سوابق آژانس فرزندخواندگی گزارش میدهد نوزاد مشکلات تغذیهای نشان میداد و دائماً گریه میکرد. او در دوران نوزادی در پرورشگاههای گوناگونی ماند و قادر به برقراری ارتباط با هیچیک از زوجهای متقاضی سرپرستی نبود.
پیتر وودکاک در یکسالگی از نزدیک شدن هر کسی به خودش وحشت داشت و گفتارش نامفهوم بود. او همچنین از طرف حداقل یکی از سرپرستان اولیه خود آزار جسمی دید، به طوری که در دوسالگی پس از ضرب و شتم، به دلیل آسیب گردن تحت درمان پزشکی قرار گرفت. او در سهسالگی به فرانک و سوزان مینارد، یک زوج از طبقه متوسط رو به بالا با یک پسر دیگر، سپرده شد. سوزان مینارد، که «زنی زورگو با حس اغراقآمیزی از ادب و نزاکت» توصیف شده بود، بهشدت به کودک ناسازگار وابسته شد اما وودکاک تا پنجسالگی از نظر اجتماعی ناسازگار باقی ماند و هدف قلدرهای محله قرار گرفت.
فرانک و سوزان مینارد که نگران وضعیت عاطفی شکننده کودک بودند، مرتب او را به بیمارستان کودکان بیمار میبردند، جایی که وودکاک تحت درمان گسترده قرار گرفت. وودکاک به یک مدرسه خصوصی فرستاده شد، اما دوباره نتوانست دوستی پیدا کند و منزوی ماند. در ۱۱سالگی، او یک "پسر کوچک عصبانی" نامیده شد. در گزارشی از انجمن کمک به کودکان در آن زمان آمده است: جثه کوچک، ظاهری مرتب، چشمانی درخشان و کاملاً باز، حالت چهره نگران، گاهی چشمان درهم کشیده، سریع و راست راه میرود، بهسرعت حرکت میکند، به جلو میدود، علاقهمند به دانستن و دائماً در حال سوال پرسیدن است. از برخی جهات، پیتر ظرفیت کمی برای کنترل خود دارد. به نظر میرسد تقریباً هر چیزی را که فکر میکند به نمایش میگذارد و محبت بیش از حدی به مادرخوانده خود نشان میدهد. اگرچه او کینه خود را نسبت به کودکان دیگر به زبان میآورد، اما هرگز دیده نشده که به کودک دیگری حمله فیزیکی کند. ظاهراً پیتر هیچ دوستی ندارد. او بعضی اوقات با کودکان کوچکتر بازی میکند و بازی را مدیریت میکند. وقتی با بچههای همسن خودش است، لاف میزند و قاطعانه ایدههایی را بیان میکند که قابل قبول نیستند.
نشانههایی از خیالپردازیهای خشونتآمیز در این زمان در وودکاک دیده میشد. وودکاک به مدرسهای برای کودکان دچار اختلال عاطفی در کینگستون، انتاریو فرستاده شد و شروع به رفتارهای جنسی قوی کرد. وودکاک اذعان کرد که در آنجا در ۱۳سالگی با یک دختر ۱۲ساله رابطه جنسی داشت. او وقتی به ۱۵سالگی رسید، از این مدرسه مرخص شد و به زندگی با والدین رضاعی خود بازگشت، اما خیلی زود دوباره در مدرسه خصوصی ثبتنام شد، جایی که دوباره نتوانست با همسالان خود ارتباط برقرار کند. در ۱۶سالگی، او دوباره مدرسه خصوصی را ترک کرد و به یک دبیرستان دولتی فرستاده شد، جایی که بچههای محله فوراً او را شناختند و قلدری را در قبالش از سر گرفتند. وودکاک شش هفته بعد به یک دبیرستان خصوصی منتقل شد. در حالی که همسالانش دوباره از او دوری میکردند، معلمانش او را به عنوان دانشآموزی بسیار باهوش که در علوم، تاریخ و انگلیسی سرآمد بود و اغلب در آزمونهایش نمره صد درصد میگرفت، به یاد میآوردند.
دارایی ارزشمند پیتر وودکاک یک دوچرخه قرمز و سفید شوین بود که با آن میل مداوم خود به پرسه زدن را ارضا میکرد. او با دوچرخه به دورترین نقاط شهر میرفت- حتی در زمستانهای سرد و طولانی تورنتو- و در خیال خود رهبری گروهی از ۵۰۰ پسر نامرئی دوچرخهسوار به نام «دارودسته وینچستر هایتس» را بر عهده داشت. والدین ناتنی او از این خیالپردازی و میل او به پرسه زدن آگاه بودند، اما نمیدانستند که او با دوچرخهاش در تورنتو سفر و به کودکان تجاوز جنسی کرده است.
وودکاک ۱۷ساله در ۱۵ سپتامبر ۱۹۵۶، در حال دوچرخهسواری در محوطه یک نمایشگاه بود که با وین مالت هفتساله آشنا شد. او پسر را فریب داد و سپس او را خفه کرد. جسد مالت در ساعات اولیه ۱۶ سپتامبر پیدا شد. به نظر میرسید لباسهایش را درآورده و دوباره لباس تنش کرده بودند. صورتش به خاک مالیده شده بود و دو جای گازگرفتگی روی بدنش پیدا شده بود. با این حال، هیچ مدرکی دال بر تجاوز وجود نداشت. سکههایی در نزدیکی جسد پراکنده شده بود. وودکاک نیز در کنار قربانی مدفوع کرده بود.
پلیس تورنتو در ابتدا پسر دیگری به نام ران موفات را دستگیر و بازجویی کرد. با بازجوییهای بیوقفه، آنها از موفات که در آن زمان ۱۴ سال داشت اعتراف گرفتند. با وجود شاهدانی که بهوضوح او را قبل و بعد از قتل وین مالت در یک سینما دیده بودند، او گناهکار شناخته و به حبس در دارالتأدیب محکوم شد.
ششم اکتبر ۱۹۵۶، وودکاک در حال دوچرخهسواری در اطراف کبیجتاون بود که گری موریس ۹ساله را سوار کرد. سپس پسر را به چری بیچ برد، جایی که او را خفه کرد و تا سر حد مرگ کتکش زد. جسد موریس با جای گازگرفتگی روی گلویش پیدا شد و این بار، به نظر میرسید گیرههای کاغذ در نزدیکی جسد پاشیده شده بود. دوباره، لباسهای قربانی را درآورده و سپس لباسش را به تنش پوشانده بودند.
در ۱۹ ژانویه ۱۹۵۷، وودکاک دوباره در حال دوچرخهسواری بود که به کارول وویس چهارساله نزدیک شد و به او پیشنهاد سواری داد. سپس او را زیر پل بلور برد و به قتل رساند. وقتی او را پیدا کردند، لباسهایش را درآورده بودند. به نظر میرسید او را خفه کرده و آزار جنسی داده بودند.
شاهدان نوجوانی را دیده بودند که با دوچرخه از صحنه قتل کارول وویس دور شده بود. بر اساس توصیفات آن شاهدان، یک تصویر از قاتل کشیده شد. این طرح در صفحه اول تورنتو استار منتشر و منجر به دستگیری وودکاک در 21 ژانویه 1957 و اعتراف بعدی او به هر سه قتل شد.
او پس از دستگیریاش به یاد میآورد: «ترس من این بود که مادرم بفهمد. مادرم بزرگترین ترس من بود. نمیدانستم پلیس به او اجازه میدهد به من حمله کند یا نه.» وودکاک فقط به جرم قتل کارول وویس محاکمه و در ۱۱ آوریل ۱۹۵۷، پس از یک محاکمه چهارروزه، به دلیل جنون بیگناه شناخته شد و به بخش اوک ریج مرکز بهداشت روان پنتانگویشنه با حداکثر امنیت فرستاده شد.
وودکاک در دوران حبس، یک روانپریش تشخیص داده شد. او تحت انواع گوناگون رواندرمانی قرار گرفت. وودکاک به این درمانها پاسخ خوبی نداد و زندانی ایدهآلی نبود. او به اعمال جنسی اجباری دست میزد و از همبندان خود که اغلب از او کمهوشتر یا کمعقلتر بودند سوءاستفاده میکرد. او زندانیان را متقاعد کرد که با یک باند خیالی به نام «برادری» در بیرون از زندان در ارتباط است و برای اینکه عضوی از گروه شود، زندانیان باید کارهای غیراخلاقی انجام بدهند و برایش سیگار هدیه بیاورند.
وودکاک سرانجام به موسساتی با محدودیتهای کمتر منتقل شد و در نهایت به بیمارستان روانی بروکویل رسید. در آنجا، کارکنان او را به موزه راهآهن و حتی تماشای فیلم سکوت برهها بردند. در این مدت، او به طور قانونی نام خود را به دیوید مایکل کروگر تغییر داد و رابطهاش را با بروس همیل، یک قاتل اتاوا که از اوک ریج آزاد شده بود و به عنوان نگهبان امنیتی در دادگاه اتاوا کار میکرد، شروع کرد. کروگر، همیل را متقاعد کرد که اگر به قتل یکی دیگر از زندانیان بروکویل به نام دنیس کر کمک کند، یک انجمن برادری بیگانگان مشکلات او را حل خواهد کرد.
در ۱۳ جولای ۱۹۹۱، بروس همیل به یک فروشگاه ابزارآلات رفت، یک آچار لولهکش، تبر، چاقو و کیسهخواب خرید، سپس به بیمارستان بروکویل رفت و کروگر ۵۲ساله را با اولین مجوز روزانه مرخص کرد. کروگر در اولین ساعت آزادی ترتیب ملاقات با دنیس کر را در جنگل داد. وقتی دنیس کر رسید، کروگر با آچار لولهکش به سر او ضربه وارد کرد و همچنان تا حد بیهوشی کتکش زد. سپس کروگر و همیل بدن قربانی را مثله و تقریباً سرش را از تنش جدا و به جسد تجاوز کردند. کروگر بعد از آن صحنه را ترک کرد، به سمت ایستگاه پلیسی که حدود دو مایل دورتر بود رفت و خود را تسلیم کرد.
کروگر به جرم قتل دنیس کر، به مرکز سلامت روان منتقل شد، جایی که بیشتر ۳۴ سال زندگی گذشته خود را در آن گذرانده بود. در سالهای پس از قتل کر، او محور یک زندگینامه و چندین فیلم مستند بود و گاهی سعی میکرد توضیح دهد که چرا مرتکب قتل شده است، اما هرگز دلایل منطقی ارائه نکرد. او در مصاحبهای در سال ۱۹۹۳ گفت: «من به نداشتن اخلاق متهم شدهام، که ارزیابی منصفانهای است.» او در ۵ مارس ۲۰۱۰، در هفتاد و یکمین سالگرد تولدش به مرگ طبیعی درگذشت.
دیدگاه تان را بنویسید