کد خبر: 773638
|
۱۴۰۵/۰۲/۲۷ ۰۸:۵۵:۰۰
| |

قسمت پایانی گزارش اعتماد از فاجعه مدرسه میناب؛ یک امدادگر هلال‌احمر: زیر آوار هر معلمی پیدا می‌کریم زیرش چند دانش‌آموز بود

یک امدادگر هلال احمر گفت: ما به معلم‌های اینجا افتخار می‌کنیم. آنها شانس رفتن و نجات خودشان را داشتند، می‌توانستند بروند بیرون، ولی نرفتند. هر معلمی پیدا می‌کردیم، وقتی بلندش می‌کردیم، چیزی از معلم نمانده بود، اما زیرش چند دانش‌آموز بود که پیکرهایشان سالم‌تر بود و معلم‌شان از آنها محافظت کرده بود. آنها واقعا فداکاری کردند.

قسمت پایانی گزارش اعتماد از فاجعه مدرسه میناب؛ یک امدادگر هلال‌احمر: زیر آوار هر معلمی پیدا می‌کریم زیرش چند دانش‌آموز بود
کد خبر: 773638
|
۱۴۰۵/۰۲/۲۷ ۰۸:۵۵:۰۰

غزل حضرتی- این گزارش، سومین و آخرین قسمت از گزارش‌هایی است که در سفر به میناب، درباره حمله موشکی امریکا به مدرسه ابتدایی شجره طیبه این شهر تهیه کرده‌ام. شاید گزارش من درباره میناب تمام شود، اما غم میناب پایان ندارد و تا ابد روی قلب‌هایمان سنگینی می‌کند. در این نوشته، روایت امدادگران هلال‌احمر از شنبه سیاه میناب، آمار و ارقام اعلامی ازسوی بنیاد شهید شهرستان میناب و سخنان فرماندار این شهر را می‌خوانید. 

به گزارش اعتماد، امدادگران خونسردند، باید خونسرد باشند تا بتوانند کارشان را پیش ببرند. اصلا هر کس که امدادگر می‌شود باید کم‌کم به دیدن صحنه‌های ناخوشایند عادت کند. اگر خیلی دل‌نازک باشد شاید نتواند این کار را ادامه دهد. امدادگران هلال‌احمر میناب هم مثل بقیه امدادگران صحنه‌های عجیب و دلخراش زیاد دیده‌اند، اما وقتی از مدرسه حرف می‌زنند، صدایشان طور دیگری می‌شود. وقتی یاد سر و بدن جداشده بچه مدرسه‌‌ای‌های شهرشان می‌افتند، دگرگون می‌شوند، سعی می‌کنند نفس‌های عمیق بکشند و همه‌چیز را آرام و بدون بغض تعریف کنند. 

«احسان خردمند» نجاتگر یکم هلال‌احمر شهرستان میناب است. گروه اولی بود که به مدرسه رسیده بود؛ تقریبا نیم ساعت بعد از اصابت موشک. همراه همکارانش برای بازسازی صحنه‌های شنبه ۹ اسفند با ما راهی مدرسه شده. مدرسه که نه، خرابه‌های مدرسه. گودال معروف که قبلا نمازخانه بوده را نشانم می‌دهد. «اینجا جاییه که موشک تاماهاک امریکایی که از بحرین اومد، خورد. سه انفجار اینجا رخ داده؛ ساعت ۱۱ بود. از پنجره خانه‌مان ستون دود را دیدم. همین‌جا حدودا ۱۰ تا ۱۲ پیکر را بیرون آوردیم. خیلی صحنه دردناکی بود. اولین صحنه‌ای که دیدم، پسر بچه‌ای بود که بین میز و صندلی گیر کرده بود، سرش شکافته بود. صحنه دلخراشی بود. دو، سه تا بچه دیگه را هم دیدم گیر کرده بودند. با کمک همکاران پیکرهایشان را بیرون آوردیم. دست و پای جدا شده بود که پخش شده بود روی خرابه‌ها. سر یک دختربچه گوشه حیاط افتاده بود. به سختی می‌توانستیم خودمان را سرپا نگه داریم.» 

خردمند ۱۸ پیکر را از زیر آوار بیرون آورده. او معلمی را از زیر آوار درآورده که پایش از بیخ کنده شده بود، مانده بود زیر ستون. «ما که رسیدیم فقط پیکر شهید بود. تیم اول، زخمی‌ها را نجات دادند. گویا بمب اول که می‌خورد، می‌ترسند و به نمازخانه پناه می‌برند. بمب دوم می‌خورد به نمازخانه، ۲۰، ۳۰ نفر که در محل همین گودال جمع شده بودند، شهید می‌شوند.» 

۴۰ امدادگر هلال‌احمر، آتش‌نشانی و اورژانس، مسوولانی که برای رسیدگی حاضر شده بودند، والدین بچه‌ها و تعداد زیادی مردم عادی که برای کمک آمده بودند جمعی حدودا ۱۰۰ نفره را درست کرده بودند. خردمند خودش پدر یک دختر ۲۰ ماهه است، می‌گوید: «ما صحنه‌های دلخراش در تصادفات جاده‌ای زیاد دیدیم، ولی تحمل این صحنه‌ها سخت بود، خیلی بغض و اشک داشتیم، اما خودمان را کنترل می‌کردیم تا بتوانیم بچه‌ها را نجات دهیم. بعضی از همکاران خودشان را می‌باختند، اما با این وجود کمک می‌کردند. نفس می‌کشیدیم، بسم‌الله می‌گفتیم و پیکر شهدا را بیرون می‌آوردیم. دو روز کامل اینجا بودیم، باز هم تعدادی شهدا بودند که داشتیم درمی‌آوردیم، دیگر رسیده بودیم به جزییاتی چون پوست و موی افراد. در حال حاضر تقریبا چیزی دیگر نمانده، از یکی از بچه‌ها هم هیچ‌چیز جز یک کفش و پولیور آبی پیدا نشد؛ ماکان نصیری.»

پدری در حال کمک به آواربرداری، جانباز شد

ساختمان جمعیت هلال‌احمر نزدیک مدرسه است. از صبح که خبر جنگ آمده بود، امدادگران آماده‌باش بودند. 8 تیم امدادی آماده شده بودند و باقی نیروها هم فراخوانده شده بودند. احسان محسنی، رییس جمعیت هلال‌احمر شهرستان میناب است. او نیز مانند باقی امدادگران در ساختمان جمعیت بود که انفجار اول اتفاق افتاد. «ساعت ۱۱ و خرده‌ای که اولین صدای انفجار را شنیدیم. اول احساس کردم انبار اداره را زدند، فاصله ما با مدرسه ۵۰۰ متر است. تا از اتاق آمدیم بیرون، در راه‌پله بودم که انفجار دوم و سوم اتفاق افتاد. فکر کردم سپاه را زدند، اما وقتی درست دیدم، فهمیدم دود از سمت راست ماست، درحالی که سپاه سمت چپ ماست. ما با خودرو عملیاتی راهی منطقه شدیم. خیابان قفل شده بود، با آژیر مسیر را باز کردیم و بعضی از نیروها پیاده رفتند.» 

لحظه ورود به مدرسه را از خیلی‌ها شنیدیم که دچار بهت و شوک شدند. اما شوک برای امدادگر هلال‌احمر معنایی ندارد. این نیروها همیشه در چنین صحنه‌هایی حاضر شده‌اند و خودشان را برای دیدن دلخراش‌ترین صحنه‌ها آماده کرده‌اند. اما آنچه نصیب امدادگران شد هم بهت بود. هیچ‌کدام نمی‌دانستند هدف موشک‌ها، مدرسه ابتدایی بوده است.  «رسیدیم، دیدیم مدرسه را زدند. خیلی صحنه وحشتناکی بود. نیروهای مردمی و بسیج اینجا بودند. من از در مدرسه که آمدم داخل، بدو آمدم دم کلاس اول، یک دانش‌آموز دختری را دادند دست من که شهید شده بود. با اینکه فهمیدم شهید شده، بردمش زیر درخت حیاط تا عملیات احیا را انجام دهیم. دیدم نبض ندارد، عملیات احیا را انجام دادیم، اما برنگشت. برگشتم یک دختر دیگر را دیدم، یک سوراخی وسط پیشانی‌اش بود، شهید شده بود. کلی دانش‌آموز زنده و شهید درمی‌آوردیم. آمبولانس‌ها، مصدومین و مجروحین را منتقل می‌کردند به بیمارستان حضرت ابوالفضل.»

امدادگران هلال‌احمر ۲۴ ساعت مداوم در مدرسه کار آواربرداری انجام دادند تا رسیدند به محل نمازخانه؛ همان گودی معروفی که وسط حیاط مدرسه دخترانه درست شده. همان‌جایی که تعداد زیادی از بچه‌ها و معلم‌هایشان برای فرار از حمله به آنجا پناه برده بودند. «بعد از یک روز کامل رسیدیم به نمازخانه، همان‌جایی که تجمع دانش‌آموزان در آن قسمت بود. معلم می‌خواست بچه‌ها را از حیاط بیاورد داخل که جایشان امن باشد که موشک سوم خورده بود به راه‌پله که پایینش نمازخانه بود. اکثر شهدا آنجا بودند. یادم است یک معلم شهیدی داشتیم که ستون مدرسه وسط بدنش فرود آمده بود، یا یک معلم دیگر سه دانش‌آموز را در بغل خودش گرفته بود. احتمالا برای اینکه بچه‌ها ترسیده بودند یا می‌خواست آواری رویشان نیاید و همه‌شان با فشار آوار و گازی که منتشر شده بود، شهید شده بودند. صحنه‌های وحشتناکی را تجربه کردیم.»

بعد از دو روز کامل عملیات آواربرداری و بیرون آوردن پیکرهای بچه‌ها و معلمان‌شان، هنوز تعدادی از بچه‌ها پیدا نشده بودند و خانواده‌هایشان در پی‌شان بودند. محسنی از دستور فرماندار شهر برای ادامه عملیات می‌گوید «صبح زود روز سوم آقای فرماندار تماس گرفتند، گفتند تعدادی از خانواده‌ها بچه‌هایشان را پیدا نکرده‌اند، عملیات را ادامه دهید. با سگ جست‌وجو نجاتی که از روز اول در اختیارمان بود محوطه را گشتیم، نه جسدی را پیدا می‌کردیم، نه اندامی را. یکی از همکاران نجاتگر خانم‌مان سر یک دانش‌آموز را از فاصله صد متر بیرون از مدرسه پیدا کرده بود، آورده بود تحویل بدهد. تعدادی از اندام‌های بدن بچه‌ها شامل دست، پا، سر در زمین ورزش افتاده بود. اینها بچه‌هایی بودند که بیرون منتظر ایستاده بودند که بچه‌های آتش‌نشانی جمع کردند. سه روز کامل عملیات آواربرداری و جست‌وجو و نجات طول کشید. در پروسه آواربرداری، ستاد بحران و مردم عادی هم بودند. افرادی بودند که با بیل مکانیکی آمده بودند کمک دهند. هر کسی هر ابزار آلاتی داشت، از موتوربرق تا پیکور، آمده بودند پای کار.»

9 اسفند موشک به مدرسه شجره طیبه میناب خورد. 73 نفر امدادگر هلال‌احمر در مدرسه اجساد را خارج کردند. 12 اسفند 155 جنازه تشییع و به خاک سپرده شد. محسنی در ادامه ماجراهای روزهای آواربرداری می‌گوید «یک پدری داشت اینجا کمک می‌داد، بچه‌اش؛ حنا دهقانی را خودش نجات داد، بچه را با آمبولانس منتقل کردند بیمارستان. دخترش همان روز یا روز بعدش شهید شد. پدر در حال کمک به انجام عملیات بود، سه نفر را هم از زیر آوار درآورده بود که دیوار سقوط کرد رویش و پایش قطع شد. نمی‌دانست که دخترش شهید شده. چند روز بعد وقتی از بیمارستان مرخص شد، به او گفتند دخترت شهید شده. خانواده‌های دو بچه‌دار و سه بچه‌دار زیاد بودند؛ سبحان و هانیه احمدی، خواهر و برادرند. از خانواده ذاکری ۵ نفر شهید شدند؛ خانواده کهریانی دو دانش‌آموز داشتند.»

همه در حال فرار بودند

«علیرضا دادقلی» کارشناس مدیریت عملیات امداد و نجات شعبه ویژه میناب است. او هم مانند بقیه همکارانش، برای هزارمین بار در مکان مدرسه حاضر شده و دارد روز واقعه را تعریف می‌کند. «اول تیم ارزیاب را فرستادیم، محل اصابت را نمی‌دانستیم، تیم ارزیاب آمد در منطقه، مشخص شد مدرسه است. همه توان امدادی‌مان را جمع کردیم، بچه‌ها را چهار نفر، چهار نفر با تجهیزات می‌فرستادیم به مدرسه. ما جزو دو تیم آخری بودیم که پیاده آمدیم با کوله‌پشتی و برانکارد.»

در یکی از کلاس‌های باقیمانده طبقه اول، زمین کنده شده. دادقلی از شایعه‌ای می‌گوید که همان یکی، دو روز اول پخش شده بود و خانواده‌ها را نگران کرده بود. «شایعاتی آمده بود که هم خانواده‌ها را اذیت می‌کرد و هم تمرکز ما را به‌هم ریخته ‌بود. اینکه ۱۴ دانش‌آموز در زیرزمین مدرسه گیر کردند و دارند پیام می‌دهند که ما اینجا گیر کردیم. به ما فشار می‌آوردند که اینجا را بکنید و بچه‌ها را نجات دهید. هرچه ما می‌گفتیم اینجا زیرزمین ندارد، باور نمی‌کردند. درنهایت ما اینجا را کندیم تا خانواده‌ها مطمئن شوند زیرزمینی در کار نیست. به هر حال امید داشتند که شاید بچه‌شان آنجا باشند.»

امدادگران هلال‌احمر برایشان چند چیز در حادثه اهمیت دارد؛ یکی از این فاکتورها زمان وقوع حادثه است. وقتی مکان انفجار یک مکان عمومی مثل مدرسه باشد، زمان فاکتور مهمی است. «اولین چیزی که ذهن ما را درگیر کرد، این بود که صبح این اتفاق افتاد و دانش‌آموزان در مدرسه هستند. اگر شب بود خیلی برای ما اهمیت نداشت. اینکه در فصل مدارس هستیم، تایم این واقعه به لحاظ تجمع دانش‌آموزان و والدین خیلی مهم بود. اولین کسانی که شروع به نجات بچه‌ها کردند، خود والدین بودند. صحنه‌هایی که در بدو ورود می‌دیدیم، دانش‌آموزان و والدینی بودند که سراسیمه با سر و صورت‌ پر از گرد و خاک با خونریزی می‌دویدند. ما از در مدرسه پسرانه وارد شدیم. ساختمان دو ضلع شرقی و غربی دارد، ضلع شرقی تقریبا سالم مانده، اصابت موشک‌ها به ضلع غربی مدرسه بود. بیشتر بچه‌ها در همان ضلع بودند که آمار تلفات را برد بالا. به گفته والدین و معلم‌ها، زمان اصابت، بچه‌ها در حیاط بودند، می‌ترسند و می‌آیند داخل مدرسه. اکثر بچه‌هایی که پیدا شدند، در راهروها تجمع کرده بودند. همه در حال فرار بودند. چه، کسانی که از حیاط آمده بودند، چه بچه‌هایی که با کوله‌پشتی بودند و داشتند می‌رفتند بیرون که آوار ریخت روی سرشان.» 

دردناک‌ترین صحنه‌ای که امدادگران دیدند، اجساد متلاشی دانش‌آموزان بود. «دانش‌آموزانی که از زیر آوار بیرون می‌آوردیم، دست‌ها له بود، کنده می‌شد. با کوله‌پشتی بودند، این خیلی دردناکش می‌کرد. این بچه‌ها جنگ را نمی‌فهمیدند. نمی‌دانستند موشک چیست. خیلی آزاردهنده بود. بچه ای بود که یک جامدادی دستش بود، تعدادی را از زیر آوار بیرون آوردیم که دست بچه‌اش در دستش بود. خدا کند این روزها دیگر تکرار نشود، روزهای سختی بود. ما به معلم‌های اینجا افتخار می‌کنیم. آنها شانس رفتن و نجات خودشان را داشتند، می‌توانستند بروند بیرون، ولی نرفتند. هر معلمی پیدا می‌کردیم، وقتی بلندش می‌کردیم، چیزی از معلم نمانده بود، اما زیرش چند دانش‌آموز بود که پیکرهایشان سالم‌تر بود و معلم‌شان از آنها محافظت کرده بود. آنها واقعا فداکاری کردند.»

قرار است مدرسه موزه شود

دادقلی روی خرابه‌های مدرسه راه می‌رود، دیوار نقاشی شده پیش‌دبستانی پشتش است. به همان دیوارها اشاره می‌کند و می‌گوید: «اینجا تکه‌های بدن چسبیده بود به همین دیوارها.» تلخی صحنه‌هایی که دیده را این‌طور توضیح می‌دهد؛ «بچه‌های هلال‌احمر با این عقبه و تجربه سوانح، جا خورده بودند. کسی فکرش را نمی‌کرد مدرسه را بزند. ما در مدرسه آموزش می‌دادیم، نقاط ایمن را می‌گفتیم، ولی انفجار با این قدرت و موج، مجالی به کسی نمی‌داد که پناه بگیرد. حتی لباس، بر تن پیکر شهدا نبود، لباس‌ها پودر شده بود. ما روز سوم، یک بوی بد شیمیایی استشمام می‌کردیم، نمی‌فهمیدیم بوی چیست تا اینکه از آن قسمت گودی که ایجاد شده بود، لاشه موشک تاماهاک پیدا کردیم. ماسک زدیم رفتیم داخل تا بتوانیم لاشه موشک را بیرون بیاوریم. حفره‌ای که ایجاد کردیم برای رسیدن به لاشه موشک، دورتادورش قسمت‌هایی از بدن بچه‌ها بود. تا روز سوم یکسری بچه‌ها هنوز پیدا نشده بودند. خانواده‌ها نمی‌رفتند، ایستاده بودند منتظر بچه‌هایشان. دنبال بوی تعفن رفتیم. ما دیگر به کف ساختمان رسیده بودیم. روز سوم از مدیریت بحران گفتند باز بگردید، خانواده‌ها، بچه‌هایشان را می‌خواهند. آن حفره را کندیم، احتمال دادیم پیکری مانده باشد. با حساسیت زیاد، آوار را برداشتیم. یک جایی از بس پیکرها ظریف و متلاشی بودند، نمی‌شد با بیل کند، با دست می‌کندیم. همین‌طور که پایین می‌رفتیم، تکه‌هایی از بدن بود که قابل انتقال به کیسه جسد نبودند، نایلون آوردیم، هر قسمت را در یک نایلون می‌گذاشتیم. لاشه را که دیدیم، ترسیدیم. هم از انفجار مجدد و هم از بزرگی لاشه. بچه‌های چک و خنثی خطر را رفع کردند. حفره را یک مترونیم عمیق کردیم. بوی سوخت موشک بود یا یک گازی بود که وقتی می‌زنند کسانی که زیر آوارند، هم خفه شوند. هر چه بود طوری بود که بچه‌های ما نمی‌توانستند در فضای باز نفس بکشند. خیلی دانش‌آموزان دچار خفگی شده بودند یا از آوار یا از همین گاز. حتی توی براده‌های موشک هم گوشت و پوست بود. صحنه‌های خیلی تلخی بود. سه، چهار روز بعد، خانواده ماکان که بی‌تابی می‌کردند، آمدند اینجا. مادرش گفت این ستون جای کلاس اول بود؛ کلاس ماکان. موشک از بالا آمده بود بچه‌ها را با خود کشیده بود، آورده بود پایین. ما خیلی کندیم تا رسیدیم به آن. این موشک دوم بود که مستقیم خورده بود، آورده بود پایین. موشک عجیب و غریب وحشتناکی بود.»

موشک اول روی سوله خورده، دومی روی سقف طبقه دوم، سومی روی راه‌پله‌ای که زیرش نمازخانه بود. بدن‌های متلاشی شده از شدت انفجار، آن‌قدر متلاشی بودند که نمی‌شد به بدن دست بزنی. دادقلی از تکه‌های بدن‌هایی می‌گوید که انگار گذاشته بودند داخل چرخ گوشت. از رد خون روی دیوار و تکه‌های ریز بدن انسان‌ها می‌گوید که چسبیده بود به دیوار. «فیلمی آمده بود از ورود والدین به مدرسه؛ فیلم بدی بود. تکه‌های بدن دانش‌آموزان در فیلم دیده می‌شود. یک جاهایی از بدن را پیدا می‌کردیم، می‌دانستیم مال انسان است، اما نمی‌دانستیم مال کجای بدن است. خیلی از مردم ایستاده بودند، می‌ترسیدند بیایند نزدیک، این صحنه‌ها را ندیده بودند. زیر پایشان گوشت بود، تکه‌های بدن پخش شده بود. من خودم یک استخوانی پیدا کردم، نمی‌دانستم مال کجای بدن است، سر است، دست است، پاست. چون حجم آوار بالاست، احتمال دارد باز هم تکه‌های ‌ریزی پیدا شود.» 

پدر محمدطاها خودش بچه‌اش را پیدا کرد

«اصغر وثوقی»؛ نجاتگر جمعیت هلال‌احمر هم مثل بقیه روز حادثه را طوری تعریف می‌کند که مو به تن آدم سیخ می‌شود. «با تجربه ۲۰ ساله‌ای که در جمعیت دارم، تا به حال با این صحنه مواجه نشده بودم. آمدم سمت مدرسه، مردم و نیروهای امدادی بودند، نسبت‌شان ۱۰ به ۲ بود. موشک دومی و سومی نزدیک درمانگاه شهید آبسالان خورد، یک نفر هم آنجا شهید شد. آن لحظه کل بچه‌هایی که داشتند آواربرداری انجام می‌دادند، رفتند بیرون تا گردوخاک و حرارتی که ایجاد شده فروکش کند. من از سمت پسرانه شروع کردم. ماه رمضان بود، ما روزه بودیم، هوا گرم بود، گرد و خاک بود، شرایط را سخت‌تر کرده بود. روز اول تا شبش دم افطار کار کردیم. هر چه پیکرها را درمی‌آوردیم اوضاع پیکرها بدتر می‌شد. فکر کردیم نهایتا 10 تا ۲۰ دانش‌آموزند که نتوانستند بروند بیرون، ولی هر چه می‌آمدیم جلوتر، تعداد بیشتر می‌شد. سگ زنده‌یاب هم آمده بود، داشت می‌چرخید. متاسفانه سگ زنده‌یاب هم چیزی پیدا نکرد.»

وثوقی از صبح روز دوم می‌گوید، وقتی پدری به التماس آمده بود دنبال همسر و دو فرزندش. «وحشتناک‌تر از همه این بود که سحر روز دوم بود، داشتیم آوار برمی‌داشتیم، پدری آمد با التماس که همسرش معلم بود و دو بچه‌اش را هم از دست داده بود. از سحر روز دوم دیگر امیدی به زنده ماندن نفرات نبود، فقط می‌خواستند گوشه‌ای از پیکر بچه‌هایشان را پیدا کنند. طبقه بالا نمازخانه بود، طبقه پایین بوفه. بعد از اذان صبح بود آقایی آمد کنار من نشست، گفت آقا اینجا بوفه بوده، خانمم اینجا در بوفه کار می‌کرد. میشه من کمکت کنم، گفتم مشکلی نیست، داشتم آوارها را کنار می‌زدم، تکه‌ای مانتو دستم آمد. نشانش دادم، گفت این مانتوی خانم منه، صبح که می‌آمد این را پوشیده بود. به یک لنگه کفش رسیدیم، گفت این کفش هم مال خانم منه. کمی بعدش به پای یک خانم رسیدیم. گفت این خانم منه، کیسه جسد آوردیم، جسد را تحویل دادیم. سحر روز دوم یک آقایی آمد با خواهرش و خانمش گفت پسرم محمدطاها ملاحی نیست، شما این اسم را ندیدید؟ گفتم یادم نمی‌آید. آن‌قدر اسم‌ها زیاد بود که در خاطرم نمی‌ماند. این بنده خدا ایستاده بود، داشتم آواربرداری می‌کردم، یک کیفی پیدا شد، آوردم بیرون، گفت این شبیه کیف پسر من است، کیف را باز کردم، کتاب‌ها را آوردم بیرون، رویش را دید اسمش نوشته بود، کیف پسرش بود. یک جایی آواربرداری سخت شده بود. طبقه دوم بودیم، دیدم از زیر آوار سه تا پای بچه بدون کفش معلوم است، یک پا از یک پیکر کامل بود. پدر محمدطاها گفت این پسر من است، آوار را زدیم کنار، گفت این پسر من است. من به او گفتم شما بروید بیرون، بچه‌ات را در این شرایط ببینی حالت بد می‌شود. حدود 10 دقیقه با او حرف زدم تا متقاعد شد برود بیرون. پیکر را بیرون آوردیم، تحویل آمبولانس دادیم.»

110 خانواده جدید به بنیاد شهید اضافه شدند

براساس صحبت‌هایی که مسوولان میناب می‌کنند، زمین‌هایی که شامل مدرسه و کارواش و درمانگاه و داروخانه بود، به شکل سنتی برای نیروی دریایی سپاه بود. از زمانی که شهر گسترش پیدا کرد، به دستور آقای تنگسیری مراکز سپاه از شهر خارج شد، پادگان امام علی هم از شهر خارج شد. دیگر مرکز نظامی به آن شکل در شهر نداریم، اولین مرکز نظامی ۴۵ کیلومتر با شهر فاصله دارد. 

عبدالرسول قدوسی؛ رییس بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان میناب است. او در گزارشی که می‌دهد، می‌گوید: «ما در دفاع مقدس 8 ساله، ۲۵۷ شهید داشتیم، به اضافه ۷۶ آزاده و نزدیک به ۵۰۰ جانباز. در جنگ اسراییل شهید نداشتیم. در این جنگ اما ۱۷۵ شهید اضافه شدند. قریب به ۱۰۰ نفر هم دانش‌آموز جانباز و مجروح داریم. برای بچه‌ها و والدین جانباز، از بیمارستان لیست پذیرش را گرفتیم، مدارک بالینی را هم گرفتیم. نزدیک به ۳۰ و خرده‌ای سوختگی داریم، تعدادی هم در حد ترکش کوچک دارند که از بدن خارج شده، تعدادی شکستگی پا، دست، پارگی بعضی از اعضای بدن و موج گرفتگی داریم، از بین رفتن مهره‌های کمر داریم، بعضی هم نیاز به مشاوره دارند. ۱۱۰ خانواده داریم. مشکلات روحی روانی خانواده‌ها را بررسی می‌کنیم. دو نفر شهید پاسدار نیروی دریایی کشتی دنا را داریم. برای شهدای مدرسه و مراکز نظامی انتظامی تشکیل پرونده دادیم. دنبال احراز شهادت‌شان هستیم.» 

قدوسی درباره احداث ساختمان جدید مدرسه می‌گوید: «کلنگ مدرسه جدید شجره را در مکانی جدید زدند که ان‌شاءالله زودتر ساخته شود. 10 نفر از معلم‌های مدرسه سالم مانده‌اند که دارند آنلاین به بچه‌ها تدریس می‌کنند.»

این آدم‌ها برای مادر و پدر شهید بودن خیلی جوان‌اند

فرماندار میناب از قدیمی‌های شهر است. سال‌ها بخشدار بوده و از دولت اول روحانی فرماندار میناب بود. «محمد رادمهر»، در این بیش از دو ماه دایم در حال سرکشی به خانواده‌های بچه‌های شهید مدرسه بود، می‌گوید: «صحنه‌ها و روایت‌های بسیار دردناکی دیدیم و شنیدیم. پدری داریم که می‌گوید آن روز بچه‌ام لج کرده بود، نمی‌خواست برود مدرسه، من به زور بردمش، گفتم عزیزم برو، ظهر میام دنبالت. باز بهانه کرد دنبال من راه افتاد. من بردمش داخل مدرسه. بچه‌ام نمی‌خواست برود مدرسه، من به زور بردمش. الان حالش خراب است، خیلی خراب. دارد دیوانه می‌شود، دایم خودش را شماتت می‌کند. از خانه بیرون نمی‌آید. یکی دیگر از پدرها هست که هر روز صبح ساعت ۶ با موتورش می‌رود سر مزار، با کیف بچه‌اش. ظهر سر ساعت تعطیلی مدرسه باز می‌رود مزار، انگار که بچه را برده مدرسه و ظهر شده باید برود دنبالش. آدم اینها را می‌بیند، می‌خواهد سر بگذارد به بیابان. قلب‌مان تکه‌تکه شده از دیدن این صحنه‌ها. این پدرومادرها سنی ندارند، خیلی جوان‌اند. برای مادر و پدر شهید شدن خیلی جوان‌اند.» فرماندار هم مثل بقیه آدم‌های شهر، صبح شنبه 9 اسفند در محل کارش بود و مشغول پیگیری امور جاری. او هم مانند امدادگران، مثل دیگر مسوولان، با شنیدن صدای انفجار تلاش کرده از میان انبوه جمعیت خودش را به مدرسه برساند. او هم مثل بقیه شاهد صحنه‌های عجیب و تلخ زیادی بوده که به قول خودش آن‌قدر غم این صحنه‌ها زیاد است که خیلی قابل توصیف و قابل انتقال نیست. 

رادمهر می‌گوید بچه‌های مدرسه شجره طیبه از شهرهای مختلف استان و حتی استان‌های همسایه بودند. خانواده‌ها برای کار آمده بودند میناب و بچه‌هایشان در این مدرسه بودند. این مدرسه سال‌هاست که دارد کار می‌کند و هیچ پایگاه نظامی کنارش نیست. «از استان فارس، کرمان، اصفهان، کردستان و سیستان و بلوچستان دانش‌آموز داشتیم. حتی ما دو دانش‌آموز اهل سنت داشتیم از سراوان و سنندج.»

او در این مدت با خانواده‌های زیادی حرف زده و بی‌تابی‌هایشان را شنیده است. «یکی از والدین از روی خال پشت گردن بچه‌اش او را شناسایی کرد. چون بچه سوخته بود. یکی از مادرها متولد 77 بود، بچه اولش بود، می‌گفت من چند سال بچه‌دار نشده بودم، نذر و نیاز امام رضا کردم. دخترم خیلی پرانرژی بود، موهایش هم بلند بود، همیشه در خانه با او درگیر بودم که موهایت را جمع کن می‌ریزد توی خانه، الان توی خانه راه می‌روم زیر فرش را نگاه می‌کنم دنبال یک تار مویش می‌گردم. یک‌بار رفتم گلزار شهدا دیدم مادری نشسته کنار قبر بچه‌اش دارد با دستش روی سنگ می‌کشد انگار دارد سنگ را پاک می‌کند. کنجکاو شدم، رفتم پیشش، گفتم شما مادر بچه هستید؟ گفت مادر این بچه فوت کرده بود. من خاله‌اش هستم، پیش من بزرگ شده، من هر شب این بچه را باید نوازش می‌کردم تا خوابش ببرد.» خاطراتش از خانواده‌های بچه‌ها تمام نمی‌شود. 

به داد مدارس فرسوده میناب برسید

مدرسه شجره طیبه یکی از مدرسه‌های خیلی خوب میناب بود. این را همه کسانی که با آنها حرف زدیم می‌گویند. اما در کنارش این را هم می‌گویند که اوضاع مدارس در شهر میناب اصلا خوب نیست. باتوجه به محروم بودن شهرستان، هم کمبود مدرسه وجود دارد و هم نیاز به نوسازی مدارس. فرماندار میناب هم به این موضوع اشاره می‌کند و می‌گوید «اینجا شهرستان محرومی است. تعداد مدارس فرسوده ما خیلی زیاد است. شهرستان میناب ۶۴ هزار دانش‌آموز دارد. چهار تا پنج هزار فرهنگی دارد. جمعیت شهرستان ۳۰۰ هزار نفر است. میناب، دومین شهر هرمزگان است به لحاظ جمعیتی، اما به لحاظ سابقه تاریخی، از بندرعباس قدیمی‌تر است. زمان شهر شدنش با اصفهان و خوزستان بوده، یعنی سابقه تاریخی بندر تیاب خیلی زیاد است؛ زمانی که آفریقا با هند تجارت می‌کرد، زمانی که کشورهای عربی نبودند، میناب بود. آن زمان کشورهای عربی می‌آمدند اینجا نخلستان‌های میناب را اجاره می‌کردند، شیخ‌نشین‌ها و عرب‌های امارات می‌آمدند اینجا، نخل‌های ما را اجاره می‌کردند خرما می‌بردند.

میناب هم مثل خیلی از شهرهای قدیمی و تاریخی ایران، وقتی بزرگ شد، وقتی جمعیتش زیاد شد، وقتی موج بیکاری گریبانش را گرفت، محروم و محروم‌تر شد. کاش غم بزرگ بچه‌های میناب را به کار بزرگ تبدیل کنیم. کاش لااقل مدرسه‌های شهر نوسازی شوند، کاش لااقل یک بیمارستان شهر بشود دو بیمارستان. کاش زمین‌های بازی بچه‌ها زیاد شود، کاش غبار محرومیت از شهری با قدمت میناب پاک شود.

برای مطالعه و بررسی آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال اعتمادآنلاین در «روبیکا» و «بله» مراجعه کنید.

دیدگاه تان را بنویسید

خواندنی ها