گزارش اعتماد از زخمی که روان امدادگران هلالاحمر در جنگ ۴۰ روزه برداشت / روایت یک امدادگر از ماجرای پیدا کردن جسد دختربچه در کابینت آشپزخانه
روزنامه اعتماد نوشت: روایتهای آنان نشان میدهد که این جنگ نهتنها میدان امدادرسانی، بلکه میدان آزمون تابآوری روانی برای امدادگرانی بود که اغلب در سکوت، با زخمهای کمتر دیده شده به خانه بازمیگشتند و عدهای حتی به خانه بازنگشتند. یکی از امدادگران جنازه کودکی را در کابینت پیدا کرد، دیگری صدای التماس پسر جوانی را شنید که مادرش زیر آوار بانک تخریب شده مانده بود.
فائزه فتحی رستمی-جنگ برای عدهای در آمار تخریب و بیانیههای رسمی خلاصه میشود، اما برای کسانی که جزییترین و ریزترین مسائل زندگیشان تحت تاثیر جنگ است، مساله از تاثیرات اقتصادی و ماموریتهای اداری فراتر میرود و به روان افراد گره میخورد.
به گزارش اعتماد، جنگ چهل روزهای که الان چند روزی از آتشبسش میگذرد، فقط در ساختار کلان اقتصادی موثر نبود. یکی از گروههایی که در این جنگ و هر جنگ دیگری بسیار آسیب میبینند اما کمتر به آنها پرداخته میشود، هلالاحمر است. در میان آوارها، گروهی از امدادگران هلال احمر پیش از همه به صحنه رسیدند؛ کسانی که همزمان با جستوجوی مجروحان و پیکر قربانیان، باید بار سنگین اندوه بازماندگان خودشان را نیز تحمل میکردند. روایتهای آنان نشان میدهد که این جنگ نهتنها میدان امدادرسانی، بلکه میدان آزمون تابآوری روانی برای امدادگرانی بود که اغلب در سکوت، با زخمهای کمتر دیده شده به خانه بازمیگشتند و عدهای حتی به خانه بازنگشتند. یکی از امدادگران جنازه کودکی را در کابینت پیدا کرد، دیگری صدای التماس پسر جوانی را شنید که مادرش زیر آوار بانک تخریب شده مانده بود و سومی شبها با کابوس صحنههای آواربرداری و اجساد قطعه قطعه از خواب میپرید. اینها روایتهای نیروهای هلال احمر از جنگ چهل روزه است؛ روایتی که نشان میدهد خط مقدم امداد، همزمان میدان فشار شدید روانی برای امدادگران بوده است.
در روزهای جنگ با اعلام ورود جنگنده به کشور، نیروهای هلال احمر در کنار خودروهای امدادی در حالت آمادهباش قرار میگرفتند تا در صورت وقوع انفجار، عملیات امدادرسانی را آغاز کنند. «صفایی»، یکی از اعضای تیم امدادی هلال احمر، در گفتوگو با «اعتماد» از سازوکاری میگوید که برای مواجهه با خطر حملات هوایی در میان نیروها شکل گرفته بود. به گفته او، امدادگران از کدهای مشخصی برای اطلاع از ورود جنگندهها استفاده میکردند. «یک کدی داریم به اسم ۱۰–۱۰. وقتی جنگنده وارد کشور میشود، همکاران ما این کد را اعلام میکنند. در آن لحظه همه کنار خودروهای عملیاتی در حالت آمادهباش میایستند و منتظر دستور میشوند. خیلی اوقات حتی اگر شیفت ما برای عملیات نبود، نمیتوانستیم در مقر بمانیم زیرا ممکن بود به مقر هلالاحمر حمله شود، همانطور که بسیار زیاد چنین اتفاقی افتاد.»
این آمادهباش اما تنها به معنای انتظار نبود. به گفته امدادگران، فاصله میان وقوع حمله تا حضور آنان در محل حادثه گاهی تنها چند دقیقه بود. صفایی توضیح میدهد که تیمهای امدادی معمولا در کمتر از چهار دقیقه خود را به محل میرسانند تا عملیات جستوجو، آواربرداری و انتقال مصدومان آغاز شود. اما این سرعت عمل، روی دیگر سکهای است که فشار شدید جسمی و روانی را به همراه دارد؛ فشاری که به گفته اعضای تیم، تنها با آموزش، قابل مدیریت است.
عملیات امداد در مناطق جنگزده تنها به توان بدنی نیاز ندارد، بلکه بسیاری از امدادگران میگویند که مهمترین چالش، مواجهه با صحنههایی است که هر انسانی را بهطور طبیعی دچار شوک میکند. صفایی میگوید: «هرکسی نمیتواند با دیدن پیکرهای تکهتکه یا سرهای جدا شده کار کند. ما آموزشهای زیادی میبینیم؛ از جستوجو و آواربرداری گرفته تا انتقال مجروح و کمکهای اولیه. بخش مهمی از این آموزشها هم مربوط به آمادگی روانی است.» به گفته او، نیروهای هلال احمر نهتنها باید عملیات امداد را انجام دهند، بلکه در بسیاری از موارد با خانوادههایی مواجه میشوند که عزیزان خود را از دست دادهاند و در وضعیت شدید روانی قرار دارند. در چنین شرایطی امدادگران ناچارند همزمان با کار عملیاتی، نقش آرامکننده و همراه برای بازماندگان را نیز ایفا کنند.
در میان روایتهای امدادگران، یکی از تلخترین تجربهها زمانی رخ میدهد که امدادگر در میان قربانیان، یکی از بستگان خود را پیدا کند. صفایی میگوید در مواردی برخی از نیروها هنگام آواربرداری با پیکر یا مجروحیت یکی از اعضای خانواده خود مواجه شدند، اما با وجود این شوک، عملیات را متوقف نکردند بلکه اول کار را تمام کردند، گزارش دادند و بعد برای عزیزشان عزاداری کردند.
امداد به موازات پرواز جنگندهها
تقریبا همه امدادگرانی که در عملیات حضور داشتند، از یک تجربه مشترک به عنوان سختترین لحظههای کارشان یاد میکنند؛ مواجهه با پیکر کودکان. صفایی میگوید: «بدترین صحنهها برای ما مربوط به کودکان است. در بسیاری از آواربرداریها، کودکانی دو تا شش ساله پیدا میکردیم. دیدن این صحنهها واقعا سخت است.» در بسیاری از موارد، خانوادههایی بودند که تنها در چند ثانیه بخش بزرگی از اعضای خود را از دست داده بودند. امدادگران میگویند اطلاع دادن این خبر به بازماندگان یکی از دشوارترین بخشهای کارشان است.
به گفته آنان، گاهی در یک خانواده پنجنفره، سه نفر جان خود را از دست داده بودند و دو نفر باقیمانده باید با واقعیتی روبرو میشدند که پذیرش آن بسیار دشوار بود.
روان امدادگران؛ زخمی که دیده نمیشود
در کنار تیمهای امداد و آواربرداری، گروه دیگری نیز در مناطق آسیبدیده حضور داشتند؛ تیم «سحر» که مخفف «سفیران حمایت روانی» است. «مرضیه جلالی»، فرمانده این تیم، به «اعتماد» توضیح میدهد که اعضای تیم سحر ترکیبی از مددکاران اجتماعی، امدادگران و روانشناسان هستند که وظیفه اصلی آنها حمایت روانی از آسیبدیدگان است. به گفته او، در روزهای نخست حضور در مناطق حادثهدیده، مردم به این تیم اعتماد نمیکردند. بسیاری از خانوادهها در شوک و خشم بودند و تمایلی به گفتوگو نداشتند. او میگفت: «ما تلاش میکردیم به آنها توضیح بدهیم که برای کمک آمدهایم. کمکم اعتماد شکل گرفت و مردم شروع کردند از حال و احساساتشان بگویند.» در هر تیم چهار نفره، یک روانشناس حضور داشت. این روانشناسان تلاش میکردند با روشهای تخصصی، اضطراب شدید، شوک و خشم بازماندگان را کنترل کنند. جلالی از یکی از صحنههایی میگوید که هنوز در ذهنش مانده است؛ زنی که یکی از عزیزانش زیر آوار مانده بود و در شرایط جسمی خاصی قرار داشت. او میگوید: «آن خانم بیماری خاص داشت. با هیچکس حرف نمیزد و فقط فریاد میزد که عزیزش را از زیر آوار بیرون بیاورند. یکی از روانشناسان تیم با اجازه او کنارش نشست و تلاش کرد با او ارتباط برقرار کند. گفتوگو به آرامی شروع شد و به مرور فضای اعتماد شکل گرفت. روانشناس ما حتی از او پرسید میخواهی ماسکی بدهم که همسرت بزند؟ همین گفتوگوهای ساده باعث شد آرامتر شود. در نهایت آن زن به روانشناس تیم وابسته شد و از او میخواست که کنار او بماند. در شرایطی که تماس فیزیکی با آسیبدیدگان محدود و امدادگران بدون اجازه آسیبدیدگان، حق لمسشان را ندارند، آن زن حتی از اعضای تیم خواست او را در آغوش بگیرند؛ نشانهای از نیاز شدید به حمایت عاطفی در میان بحران.»
یکی از وظایف مهم تیم سحر، مراقبت از کودکانی بود که در میان بحران گرفتار شده بودند. جلالی میگوید: «بعضی کودکان زیر آوار گیر کرده بودند و ما تلاش میکردیم با آنها صحبت کنیم یا حتی بازی کنیم تا آرام شوند تا زمانی که خانوادهشان بیرون آورده شود.» اما این داستانها پایان خوش نداشت. بسیاری از کودکان خانواده خود را از دست داده بودند و پس از پایان عملیات به بستگان دیگر تحویل داده میشدند. در چنین شرایطی، تیم سحر تا پایان عملیات در محل باقی میماند؛ از لحظه آغاز آواربرداری تا زمانی که آخرین مصدوم یا قربانی از زیر آوار خارج شود.»
در کنار حمایت از آسیبدیدگان، موضوع دیگری نیز اهمیت داشت؛ سلامت روان خود امدادگران. به گفته جلالی، تهران در جریان این بحران به چند پهنه امدادی تقسیم شده بود و در هر پهنه، روانشناس و روانکاو حضور داشت تا در صورت نیاز به اعضای هلال احمر کمک کند. او میگوید: «شنیدن و دیدن آن حجم از رنج و اندوه طبیعی است که روی روان نیروها تاثیر بگذارد. به همین دلیل تلاش کردیم برای خود امدادگران هم حمایت روانی فراهم کنیم.»
داوطلبانی که بدون آموزش وارد میدان شدند
در میان نیروهای حاضر در عملیات، همه امدادگر حرفهای نبودند. برخی از شهروندان نیز به صورت داوطلبانه به هلالاحمر پیوستند. «یاسین» یکی از این داوطلبان است. او میگوید پیش از این هیچ فعالیتی در هلال احمر نداشته، اما با آغاز جنگ تصمیم گرفته برای کمک وارد میدان شود. او به «اعتماد» میگوید: «شغل من دولتی است، اما وقتی جنگ شروع شد داوطلب شدم. در پهنه شرق تهران شروع به فعالیت کردم.» او از نخستین روزهای حضورش میگوید: «وقتی از آواربرداری به خانه برگشتم، همسرم فکر کرد زخمی شدهام. چون هلال احمر کلاه ایمنی به اندازه نداشت که به همهمان بدهد و من کلاه کاسکت سرم بود و وقتی به خانه رسیدم کل کلاه خونی شده بود.» با وجود فشار روحی، او میگوید تصمیم گرفت به کار ادامه دهد. او از روزی که انفجار یک بانک چندین نفر را زیر آوار برد میگوید: «پسر جوانی را دیدم که وسط خیابان گریه میکرد و از ناراحتی به سرش مشت میزد. گفت مادرم داخل بانک بود. آن جوان تعریف کرده بود که مادرش را برای گرفتن پول نقد پیش از نوروز به بانک آورده و خود در ماشین منتظر مانده بود. چند دقیقه بعد انفجار رخ داده و ساختمان بانک فرو ریخته بود. او با داد و التماس از من میخواست که وارد بانک شوم و مادرش را پیدا کنم. به من میگفت شاید هنوز نفس میکشد. خودش را سرزنش میکرد که چرا خودش هم همراه مادرش به داخل بانک نرفته بود چرا داخل ماشین منتظر بود.» یاسین میگوید این جملات مدتها در ذهنش تکرار میشد و گاهی شبها هنگام خواب دوباره به یادش میآمد. نیروهای هلالاحمر حتی اگر آموزش هم دیده باشند، اول انسان هستند و دیدن صحنههای جراحت و جسدهای قطعه قطعه شده تاثیرات بسیار مخربی بر روان آنها میگذارد.
کابینتی که به پناهگاه تبدیل شد
یکی از امدادگران از صحنهای میگوید که هنوز پس از گذشت زمان، او را رها نکرده است. در یکی از حملات که چندین خانه مسکونی آسیب دیده بود، تیم امداد برای جستوجوی اجساد وارد ساختمانها شد. در چنین شرایطی، امدادگران باید همه نقاط خانه را بررسی کنند؛ حتی کمدها و کابینتها را، زیرا ممکن است بچهای از ترس داخل کابینت یا کمد قایم شده باشد. او میگوید: «در کابینتی را باز کردم و با صحنهای بهشدت دلخراش مواجه شدم؛ جنازه دختربچهای حدود پنج ساله را دیدم که داخل کابینت قایم شده بود.» او میگوید که در خانه دیگری قابلمه غذای پخش شده در آشپزخانه بود و خانمی حدود 40 ساله که تمام صورتش خونی بود و نمیتوانست راه برود، خانم با آن وضعیت زیر لب میگفت: «من وسایل خانهام را قاشق قاشق جمع کردم، دیگر چطور میتوانم وسیله جدیدی برای خانهام بخرم.» اصطلاح قاشق قاشق دقیقا چیزی بود که آن خانم به امدادگر گفته بود. امدادگر هلال احمر میگفت که در این مدت سعی به فراموشی این حرفها داشته است ولی هیچ کدام از این حرفها از ذهنش پاک نمیشود.
فشار کار در بسیاری از مواقع آنقدر شدید بود که برخی امدادگران از خستگی دچار سرگیجه و افت فشار میشدند. یکی از اعضای تیم میگوید: «چند بار از شدت خستگی سرم زدیم. شبها هم بعضی بچهها با داد از خواب میپریدند، چون صحنههایی که دیده بودند مدام در ذهنشان تکرار میشد.» او اضافه میکند که دیدن اعضای بدن جدا شده یا پیکرهای متلاشیشده، بخشی از واقعیت روزمره عملیات بود که هیچوقت برای ما عادی نمیشد.
در طول این درگیریها، زیرساختهای امدادی نیز از آسیب در امان نماندند. به گفته امدادگران، تعدادی از مقرهای هلال احمر هدف حمله قرار گرفت و شماری از اعضای این مجموعه زخمی شدند یا جان باختند. در بسیاری از مواقع، امدادگران حتی نمیتوانستند در مقرهای خود بمانند و مجبور بودند در خودروها یا نقاط مختلف شهر منتظر آغاز عملیات بعدی باشند. در خیابانهای شهر، دیدن خودروهای هلال احمر که در گوشهای پارک شده بودند و نیروهایی که در آن استراحت کوتاهی میکردند، به تصویری آشنا تبدیل شده بود. برای برخی از امدادگران، بازگشت به خانه نیز ساده نبود. یکی از آنها میگوید تازه صاحب فرزند شده و در طول آن چهل روز فرصت کمی برای دیدن خانوادهاش داشته است اما حتی زمانی که در خانه حضور داشتند، ذهنشان همچنان در میان آوارها باقی میماند. یکی از آنها میگفت: «وقتی کنار خانوادهام بودم، مدام به کودکانی فکر میکردم که زیر آوار مانده بودند. هر روز تعداد زیادی انگشت و دست و پای قطع شده میدیدیم که باید آنها را جمع میکردیم برای شناسایی. در چنین شریطی نمیتوانستم حال خوبی داشته باشم.»
روایتهای امدادگران هلال احمر نشان میدهد که در بحرانهای بزرگ، امدادرسانی تنها به معنای بیرون کشیدن مجروحان از زیر آوار نیست. این کار با مواجهه دایمی با مرگ، سوگ و رنج انسانی همراه است. در چنین شرایطی، تابآوری روانی امدادگران به اندازه تجهیزات و مهارتهای عملیاتی اهمیت دارد. تجربه جنگ چهلروزه نشان داد که نیروهای امدادی نه تنها در خط مقدم کمکرسانی قرار دارند، بلکه در بسیاری از موارد باید بدون فرصت سوگواری، از کنار تلخترین صحنهها عبور کنند تا جان دیگری را نجات دهند. در میان آوار ساختمانها و صدای آژیرها، امدادگران هلال احمر روایتگر بخشی از واقعیتی هستند که کمتر دیده میشود؛ واقعیتی که در آن، کمک به دیگران گاهی به معنای حمل زخمی است که تا مدتها در قلب و مغز باقی میماند. جنگ چهلروزه برای نیروهای هلال احمر با پایان عملیاتها تمام نشد. بسیاری از امدادگرانی که در این مدت میان آوارها به دنبال نشانهای از زندگی میگشتند، حالا با حافظهای از صحنههایی زندگی میکنند که بهسادگی از ذهن پاک نمیشود. گزارشها از خسارت ساختمانها و شمار قربانیان معمولا سریع منتشر میشود، اما کمتر به هزینهای پرداخته میشود که نیروهای امدادی در سطح روانی و جسمی میپردازند.
دیدگاه تان را بنویسید