کد خبر: 765489
|
۱۴۰۴/۱۲/۲۵ ۱۰:۲۴:۵۷
| |

گزارش «اعتماد» از تهرانی‌هایی که بعد از بمباران راهی شمال کشور شدند؛تهران در چمدانمان جا نشد!

سه‌شنبه عصر در ارتفاعاتی در شمال شرق تهران ایستاده‌ام. شهر زیر پایمان است، اما آنچه می‌بینیم منظره‌ای است که شبیه هیچ ‌وقت قبل از این نیست. هیچ غروبی به این غمگینی نبوده است. جنگنده‌ها بالای سرمان می‌چرخند و می‌چرخند و موشک‌ها را مثل کنجد روی نان، میان شهر پخش می‌کنند.

گزارش «اعتماد» از تهرانی‌هایی که بعد از بمباران راهی شمال کشور شدند؛تهران در چمدانمان جا نشد!
کد خبر: 765489
|
۱۴۰۴/۱۲/۲۵ ۱۰:۲۴:۵۷

شفق محمد حسینی- دوشنبه ظهر، روز سوم آغاز حملات به ایران بود که در پارک نزدیک خانه‌مان مشغول دویدن بودم تا کمی احوالم تغییر کند. اما آنقدر شمال و جنوبم موشک‌باران شد که یکی‌یکی همه آنها که برای قدم زدن یا تغییر حال و احوال خود همراه کودک یا دوستشان به پارک آمده بودند یا حتی آن جمعیت شطرنج‌بازها که در آلاچیقی در پارک می‌نشستند و حتی برف و کولاک هم خللی در بازیشان ایجاد نمی‌کرد، محوطه را خالی کردند. من اما همچنان به دویدن ادامه دادم. میان صداها می‌دویدم و خودم را به آن راه می‌زدم. با خود گفتم فوقش موشک می‌خورد مقابلم و تمام. با وجود صداهایی که مدام نزدیک‌تر می‌شدند، نیم ساعت دویدم. دقیقه‌های آخر، ترس داشت جایش را میان ذهن و جسمم باز می‌کرد که ایستادم. هنوز چند نفری در پارک مانده بودند. در هر کدام از کوچه‌های مسیر برگشت من تا خانه، چند خودرو با جمعیتی داخلش باقی مانده بودند که کله کشیده بودند تا رد دود را بیابند و چند نفری هم پیاده بودند. سر همه ما رو به آسمان بود. نمی‌دانم دقیق کجا را زدند، اما هنوز به میدان هروی نرسیده بودم که صدایی از جنوب میدان و بسیار نزدیک با دودی برخاست. مادرم زنگ زد که کجایی. تلفن مادرم قطع نشده، رفیقم زنگ زد و پشت سرش باز مرتب پیام می‌آمد که دقیقا کجایی؟ من دقیقا در میدان هروی بودم و خبری از آن چند جوانی که موقع رفتن وقتی از آنجا رد شدم ماسک به چهره، خودروها را بازرسی می‌کردند، نبود. تنها جمعیتی اندک دور میدان مشغول بازگشت به خانه بودند. صداها نزدیک‌تر می‌شد. تا شب صداها بیشتر شد. ساعت از نیمه شب گذشته بود که آماده خوابیدن می‌شدیم، اما صداهایی که نمی‌دانم هواپیما بودند یا جنگنده درست از بالای سرمان آمد. صداها که برای چند لحظه قطع شد، دیگر خانه با همه شیشه‌هایش می‌لرزید. برادرزاده‌ام میان خواب و بیداری شوکه شده بود و گریه می‌کرد و آرام نمی‌گرفت. نشستیم کنار راهرو و چسبیدیم به هم.

صداها قطع نمی‌شد و مدام به ما از رگ گردن نزدیک‌تر می‌شد. حالا حتی به پارکی که روز گذشته در آن می‌دویدم هم رحم نکرده بودند. شکافی عمیق در انتهای پارک، چون زخمی هولناک باز شده بود و تعدادی از درختان قشنگ و کهنسال آن از ریشه درآمده بودند. همه نگران مسجد پشت خانه ما بودند که نکند آن را بزنند و از ابتدای شب مادرم دیگر می‌گفت برویم. هر چه می‌کردیم آرام نمی‌شد. ما شرطی شده بودیم. در همه طول روزهای بعد هم، حتی در ساعت‌هایی که صدایی نبود، با کوچک‌ترین صدایی از جا می‌پریدیم. 

سه‌شنبه عصر در ارتفاعاتی در شمال شرق تهران ایستاده‌ام. شهر زیر پایمان است، اما آنچه می‌بینیم منظره‌ای است که شبیه هیچ ‌وقت قبل از این نیست. هیچ غروبی به این غمگینی نبوده است. جنگنده‌ها بالای سرمان می‌چرخند و می‌چرخند و موشک‌ها را مثل کنجد روی نان، میان شهر پخش می‌کنند. باورم نمی‌شود این صداهایی که می‌شنوم و این آسمانی متفاوت از شهر زیبای من است که حالا بیش از همه دود می‌بینم و تنها دود. جنگنده‌ها می‌چرخند و بعد در میان ساختمان‌ها نقطه‌هایی ابتدا با آتش و در نهایت با صدای مهیب و دودی که از آن بلند می‌شود، می‌سوزند. جمعیتی اینجاست که با بغض به تصویر روبه‌رو می‌نگرد. هیچ کس دلش نمی‌آید چشم بدوزد به این شهر. این همان تهرانی است که می‌شناختیم و در خیابان‌هایش قدم می‌زدیم؟ من این شهر پر دود را نمی‌خواهم. همه نگاه‌ها به دودی است که از شرق برمی‌خیزد که ناگهان دود غریب و سیاهی کل غرب را دربرمی‌گیرد. دودی ممتد در آستانه غروب خورشید. سرخی آسمان و اشک در چشمان ما و آسمانی که بین سیاهی و سرخی گیر کرده است. باورمان نمی‌شود از این تصاویری که مشاهده می‌کنیم. اینجا تهران است؟ علامت سوال را نگذاشته‌ام که لرزشی عمیق و انفجاری چند خیابان پایین‌تر از محلی که ایستاده‌ایم و دود، کل خیابان‌های اطراف را برمی‌دارد. به‌طوری که همه خودرو‌ها چراغ‌ها را روشن کرده‌اند. بوی باروت کل خیابان را برداشته و چشم‌های ما میان سرخی و سیاهی، میخکوب شهری است که دوستش داریم. شهری که میان دود و سرخی و دردهای عمیق، دست و پا می‌زند. به خانه می‌روم، اما همه جا بوی باروت می‌آید. دیگر مادرم تهران را تاب نمی‌آورد. 

می‌گویند چمدانت را ببند. اما مگر تهران و همه دلبستگی‌هایم در چمدانی سرخ و کوچک جا می‌شود؟ رفقایم که در تهران مانده‌اند را چه کنم؟ آنقدر دلشوره دارم که نمی‌فهمم چه برداشتم و چه برنداشتم . جاده‌های تهران به سمت شمال، در روزهای منتهی به آخر اولین هفته جنگ خلوت بودند. اما هر چه به سمت آخر هفته رفتیم و با موشک‌باران صبح جمعه که آنها که تهران مانده بودند، می‌گویند سنگین‌ترین حمله تا آن لحظه بود، جاده‌ها و شهرهای شمالی تهران هم شلوغ‌تر شدند. شنبه و یکشنبه، با انفجار چند انبار سوخت در تهران، دیگر جمعیت همه شهرهای شمالی ایران، افزایش قابل توجهی یافت. هر چند هنوز خیلی از تهرانی‌ها به هزار و یک دلیل یا نمی‌توانستند یا نمی‌خواستند شهر را ترک کنند؛ شهری را که از انتهای شب شنبه تا روز یکشنبه همچنان غرق در دود است و غبار. 

اینجا اما آنقدر آرام است که باورت نمی‌شود در ایران و در هفته دوم جنگ به سر می‌بری. عصرها خیابان‌ها شلوغ‌تر است. شب‌ها در برخی خیابان‌ها ایست بازرسی است و همه اقلام خوراکی هم تقریبا به همان قیمتی که در تهران عرضه می‌شود، یافت می‌شود. یک باکس آب معدنی همچنان 150هزار تومان است. تا ظهر یکشنبه اقامتگاه و هتل‌ها همچنان جا برای مسافران دارند. هر چند که قیمت‌ها کمی متفاوت است و می‌شود گفت از حدود شبی دو تا سه میلیون تومان جا پیدا می‌شود. تهرانی‌ها در شهرهای مختلف شمالی پراکنده هستند و حوصله صحبت کردن ندارند. تنها نگرانی در چشم‌هایشان دودو می‌زند. مدام دنبال چیزی می‌گردند و بغضی را فرو می‌دهند. برخی کنار ساحل قدم می‌زنند و تعدادی هم در مراکز خرید و کافه‌ها، روزهای جنگ را سپری می‌کنند. اما نگاه همه‌شان غم دارد. خانواده‌ای سه نفره می‌گویند دلمان تکه‌تکه است، چون یکی از فرزندانمان تهران مانده است. کسی دل و دماغ صحبت کردن ندارد. همه می‌خواهند فقط این روزهای کشدار تمام شود. 

مردی با دو کودک و همسرش گوشه‌ای از ساحل آتشی افروخته‌اند که باد مجال نمی‌دهد بال و پر بگیرد. یک باکس آب معدنی از صندوق عقب خودرو بیرون زده و زن با غمی طولانی زل زده است به دریا. 

دو مرد دیگر کنار پارک کوچکی قدم می‌زنند و گفت‌وگو می‌کنند. اما صدای هیچ کس بلند نمی‌شود. همه در سکوتی غریب، فریاد درونشان را انگار خاموش می‌کنند.

برخی هم عصرها به مراکز خرید پناه می‌برند تا کمی خسته شوند و شب راحت‌تر بخوابند. خوابی که روزهاست به سادگی به چشم هیچ کدام‌مان نیامده است. فروشنده‌ای می‌گوید این جمعیتی که در فروشگاه‌ها می‌بینی، بیشتر تماشا می‌کنند تا خرید. کسی نه حوصله خرید کردن دارد و نه توانش را. قیمت‌ها تقریبا مشابه تهران است. چند نفری هم خرید کوچکی می‌کنند؛ آنها که بار یک سفر حسابی را با خود نیاورده بودند. مثل زن جوانی که می‌گوید آنقدر هول شدم که یادم رفته است لباس کافی بیاورم و حالا آمده است که لباس راحتی بخرد. اینها صبح جمعه راه افتادند.

خانواده‌ای هم آخر شب شنبه بعد از انفجارهای انبار سوخت‌ها در تهران بار سفر بستند و می‌گویند از خانه که بیرون زدیم، مثل فیلم‌ها مدام اطرافمان صدای انفجار می‌آمد. باورشان نمی‌شود که اینجا آنقدر آرام است. همه انگار دوقطبی شده‌اند. میان صداهای تهران و سکوت شهرهای شمالی. اما همچنان هیچ کس آرام ندارد. مردم مدام اخبار را چک می‌کنند یا از یکدیگر سراغ می‌گیرند. در قطعی طولانی اینترنت، اخبار دهان به دهان می‌چرخد و مدام کم و زیاد می‌شود. اینجا هم می‌گویند بنزین از تهران می‌آید و ساکنان شهرهای شمالی هم نگران همان باک پر خودروی خود هستند که نکند خالی شود و بنزین کافی نباشد. 

اما همه اقبال سفر و خروج از تهران را ندارند. برخی شاغل هستند و بخشی هم جایی برای رفتن ندارند و از پس هزینه‌های سفری که نمی‌دانند کی تمام خواهد شد، برنمی‌آیند. زنی که دختر چهار ساله‌ای دارد، به خاطر اینکه مادرش تازه جراحی کرده است و نمی‌تواند هنوز به راحتی راه برود، در تهران ماندند. دخترکش کلافه شب‌ها از خواب می‌پرد و پدرش می‌گوید صدای آتش‌بازی و ترقه است. 

آنها که تهران ماندند، از پشت پنجره‌ها با درد، دود تهران را استنشاق می‌کنند و روزشان به تاریکی شبی است که با صداهای ممتد و بوی سوختگی و باروت می‌گذرد. آنها که شمال هستند نیز دلشان در تهران است؛ شهری که حالا نه مردمانش و نه درودیوارش شبیه دو هفته قبلش هم نیستند. 

دیدگاه تان را بنویسید

خواندنی ها