گزارش روزنامه اعتماد از رنج کارتنخوابی در شبهای زمستان؛ سرما چطور جان کارتنخوابها را میگیرد؟
روزنامه اعتماد نوشت: توی ایام کارتنخوابی، بدترین روزای عمرم، زمستون بود. عجز تمام کارتنخوابا، توی فصل زمستون رو میشه. کارتن خوابی رو اصلا باید توی زمستون تعریف کنی. اعتیاد با کارتنخوابی خیلی فرق میکنه. کارتنخوابی، رنج مقدسه.
بنفشه سامگیس-دکهدار، لیوان چای را داد دست داوود و داوود، چای داغ را یک جا سر کشید. حنجرهای که از سرما سوخته بود، داغی چای را درک نمیکرد. آستین نازک بادگیرش را بالا زد و خالکوبی سبز رنگ روی استخوان مچش را نشانم داد. «هر وقت با من کار داشتی، بیا پشت پاسگاه، بگو با داوود خالدار کار دارم.»
به گزارش اعتماد، داوود، کارتن خواب پشت پاسگاه نعمتآباد بود. ظهر چهارشنبه که سوز باد پشت بند برف شب قبلش، آدمها را مچاله میکرد، داوود، جایی نزدیک به مرز سرمازدگی، سطلهای زباله خیابان آزادی را هم میزد که تکهای پلاستیک، آلومینیوم و مقوا پیدا کند و به کول بکشد تا ایستگاه اتوبوسهایی که از میدان به سمت پاسگاه میرفت. کیسهاش باید در حدی پر میشد که پول یک گرم سورچه جور شود. گاراژدار، برای هر کیلو زباله درهم 12 هزار تومان میداد و هر گرم سورچه 600 هزار تومان بود. هوا سرد شده بود و مشتری کم شده بود و قیمت جنس پایین آمده بود. یک ماه قبل، از کارتنخوابی که میرفت سمت انبار گندم قیمت گرفته بودم، اوایل دی، هرگرم سورچه 800 هزار تومان بود. داوود مثل خیلی از کارتنخوابها، بدنش تاب نمیآورد روزی یک گرم سورچه بزند. یک گرم را برای دو روز تخس میکرد ولی همین یک گرم هم مفت نبود. خیلی چیزها باید فدای مواد میشد. مهمترینش میل سیری و درد گرسنگی بود. داوود، چند تکه استخوان بود که لباس به تنش کشیده بودند. سه روز بود که با یک عدد کیک سر کرده بود. هر پولی که از فروش زباله به دست میامد، مستقیم میرفت توی جیب موادفروش. موادفروشی که این شبهای سرد و زیر صفر، هر شب یک پشته چوب ریخته بود کف پاتوق که مشتریهای بینوایش را تا صبح فردا زنده نگه دارد. داوود، آب دماغش را با پشت دستش پاک کرد و کف دو دست را جلوی دهانش گرفت و ها کرد که بخار بیجان نفسش، این دستهای خشکیده چرک زمخت از کثافت زبالهگردی را کمی گرم کند و گفت: «یاد گرفتیم چطور زنده بمونیم.»
غمانگیزترین شیوه بقاست یاد گرفتن چگونه زنده ماندن در کارتنخوابی. آنقدر تلاش برای این جور زنده ماندن غمانگیز است که بهبود یافتههای کارتنخوابی هم رغبت به یادآوری خاطراتشان ندارند. ملغمهای است از طعم تحقیر و استیصال گرسنگی و کورسوی امید و رضایت به مرگ و در نهایت، یک لباس جعلی به نام زنده گی که هیچ جور به زنده بودن شبیه نیست. زمستانهایش، یک قصه دارد و تابستانهایش، یک قصه و همه کارتنخوابها از زمستان بیزارند. سنگینی نکبتی که در سرمای زمستان بر سرشان آوار میشود، به جایی میرساندشان که هر شب آرزو میکنند صبح فردا را به چشم نبینند. این جمله را داور گفت؛ بهبودیافتهای که 18 سال است پاک است و 18 سال است که خانه و زندگی ندارد و 18 سال است که همراه مردانی مثل خودش، در یکی از خانههای «طلوع بینشانها» زندگی میکند و مثل هر سال، برای اولین ماه زمستان «چله عدسی» گرفته و در این شبهای سردی که تهران پشت سر گذاشت، با وانتش، ظرفهای عدسی داغ بین کارتنخوابهای شمال و جنوب تهران پخش کرده است.
«شبای سرد، اگه بیپناه و ناامید باشی و هیچ امیدی به فردا نداشته باشی، کارت تمومه. غم تنهایی کارتنخواب، شبیه هیچ غمی نیست. تا چند شب میتونی آتیش روشن کنی؟ توی تنهایی و سرمای زمستون، تنها میشی، سوز میره زیر پوستت. دلت نمیخواد صبح رو ببینی. اون موقع به خدا میگی، تو که قصه زندگی ما رو میدونی چرا با ما قهر کردی؟ یادمه که خیلیها توی پارک پشت انبار گندم از سرما مردن. مواد جلوی دستشون بود ولی هوا انقدر سرد بود که حتی نمیتونستن دستشون رو تکون بدن که فندک زیر کفی بگیرن. یادمه که تمام شبای سرد کارتنخوابی، وقتی چراغای پارک هرندی رو خاموش میکردن، کز میکردم پشت پنجره خونهها که کمتر بترسم. شبای کارتنخوابی خیلی ترس داره و تو با همه قدرتت از شبای کارتنخوابی میترسی. بیشتر، از خودت میترسی. چون کارتنخواب، روحش رو در بیخانمانی از دست میده و ازش فقط یک جسم باقی میمونه و این خیلی درد داره. چون روح، جای امید و دلگرمیه. وقتی روح در بدنت نیست، یعنی دیگه هیچ چیز با ارزشی نداری و جسمت پر میشه از ترس و خشم و حقارت.»
داور، زمستانهای سیاهی را به یاد میآورد که از غروب، به کوچه پسکوچهها پناه میبرد تا به تماشای چراغ روشن خانهها بنشیند و وقتی آخر شب، بنا به عرف رایج یک زندگی معمولی، چراغ هر خانه خاموش میشد، مثل این بود که دمای هوا، همان سرمای منفی 3 درجه و منفی 5 درجه، یک باره 10 درجه سقوط میکرد. داور میگفت، حقارتی که سرمای اولین زمستان کارتنخوابی همه وجود آدم را پر میکند، باعث میشود در همه روزها و شبهای بعد، چه بهار و چه تابستان و چه پاییز و چه زمستان بعدش، بخواهد جوری زندگی کند که اصلا کسی او را نشناسد و از یاد همه پاک شود. داور این حقارت را خیلی خوب میشناخت. اصلا برای همین شناختنها بود که وقتی هفته قبل، یک مادر کارتنخواب و نوزاد 45 روزهاش را در پارک شوش پیدا کرد و به خانه امن مادران و کودکان «طلوع» رساند، در طول مسیر، هیچ جملهای به زبانش نیامد و همه مسیر، سکوت بود و سکوت.
«بدترین خاطره من از کارتنخوابی، شبای سرد زمستونایی بود که برای من خبر میآوردن مادرم داره زار میزنه که برگردم خونه و من نمیتونستم برگردم.»
داور، موقع خداحافظی، یک سوال از من پرسید. سوالی که جوابی برایش نداشتم و... نخواهم داشت.
«بنفشه، تو که معتاد نیستی. چرا میخوای قصه این آدما رو بنویسی؟»
دامنه کوههای مشرف به دره فرحزاد، سه تا پاتوق دارد؛ پاتوقهایی متعلق به سه برادر که خودشان هم ساکن تهران نیستند و در یکی از استانهای مرکزی زندگی میکنند. هر پاتوق باید شبی 80 میلیون تومان باج بدهد تا سرپا بماند وگرنه همه بساطش به آتش کشیده میشود. کارتنخوابهایی که به این پاتوقها میآیند، مثل همانهایی که خودشان را تا بیابانهای جنوب تهران میکشانند، آخرخطیهای کارتنخوابیاند؛ دور از دسترس، دور از نماد و نشانههای زندگی شهری، ناپیدا، یک جور مردههای متحرکی که فقط برای گروهی خاص معنا و هویت دارند. مثلا برای احمد که 11 سال قبل، در آخرین زمستان کارتن خوابیاش، لباسهای تنش را هم کند و داخل آتش انداخت که شعلهها زنده بمانند و حالا یاور «طلوع» برای کمکرسانی به همین پاتوقهاست. امیر هم، بهبود یافتهای است که روبهروی یکی از این پاتوقها زندگی میکند و تا دو سال قبل، در جمع کارتنخوابهای همین پاتوق دامنه کوه مشرف به فرحزاد مینشست و حالا، برای بچههای «طلوع» از تعداد کارتنخوابهای کوه آمار میگیرد که بدانند برای چند نفر باید کلاه و جوراب و پتو و غذا و چوب ببرند. امیر، صبح جمعه 75 نفر و غروب جمعه، 40 نفر را توی پاتوق جنگلی دامنه روبهروی خانهاش شمرد.
«اینجا، دمای شب، میرسه به 10 درجه زیر صفر و توی این هوا، احتمال مرگ کارتنخواب خیلی زیادتره، چون زور گرمای آتیش به این سرما نمیرسه. اینجا چوب پیدا نمیشه. انقدر برف اومده که تمام درختا خیس شدن و نمیسوزن. حتی لباس گرم هم فایده نداره چون بدنشون سرده. این شبا، بدترین و سردترین پاتوقای تهران، همین پاتوقای دامنه رو به دره فرحزاده.»
تا دو سال قبل، پایین دامن کوههای مشرف به دره فرحزاد، هم یک گرمخانه بود و هم یک سرپناه شبانه. گرمخانه، ملک دولتی بود و پاییز دو سال قبل، گرمخانه تعطیل شد و حالا فقط یک سرپناه شبانه باقی مانده، خانه کوچکی حوالی پل ذوالفقار که طبق مجوز، برای 18 نفر جا دارد اما صاحبش میگوید در این شبهای پر از سوز تا 30 نفر را هم پناه داده و از نگاه خودش که 25 سال، کارتنخواب خانه خودش بوده، کف خوابی روی زمین خالی سرپناه، شرف دارد به مرگ در دامنههای بیدیوار مشرف به دره.
«چند نفر از کارتنخوابای پاتوقای کوه، نمیتونن از دامنه پایین بیان. سنشون بالاست، توان ندارن، علیل و مریضن، سالهاست همون جا توی کوه، توی پاتوق زمینگیر شدن. توی دیوار کوه حفره کندن و توی اون حفرهها زندگی میکنن. خرج شیشه و دواشون رو با دست به دست کردن مواد و پر کردن گاز فندک جور میکنن، گاهی هم یکی یک لقمه نونی براشون میبره که از گرسنگی نمیرن. اگه الان شعله آتیشی روی کوه میبینی، برای همینا روشن شده که از سرما یخ نزنن. دامنه کوه یک سری کولبر چوب داره که مثلا یک پشته چوب رو دو میلیون تومن به پاتوق میفروشن. چوب و پلاستیک آتیش میزنن که یخ نبندن.»
رنج بیخانمانی در سرما را باید از آنهایی پرسید که خاطره زمستانهای کارتنخوابیشان، هنوز چشمشان را تر میکند. مثلا از کسی مثل عظیم که 8 سال کارتنخواب بود و حالا برای خودش آقایی است خوشاسم که میتواند با افتخار، برای روزگار اعتیادش، فعل ماضی صرف کند. عظیم، از بهبود یافتههای «طلوع بینشانها» و یاور کمکرسانی برای بیخانمانها در شبهای سهشنبه است. محمد؛ یکی از بهبود یافتههای طلوع، هر سال، یک چهار دیواری سرپا میکند برای شبهای سرد زمستان؛ یک گرمخانه امن و بدون شرط، فقط برای زنده ماندن. هر سال، با اولین برف و بارندگی و سوز سرما، محمد به تمام یاورها پیام میدهد که شبها در خیابانهای خواب رفته تهران بچرخند و اگر بینوای تنهایی پیدا کردند، او را به این چهار دیواری بیاورند و این از آن «چَشم»هایی است که عظیم با جان و دل به زبان میاورد. عظیم، هنوز بعد از 11 سال پاکی، گاهی به دروازه غار و ترمینال میدان آزادی میرود تا رد سوختگی آجرها با آتش کارتنخوابی را ببیند و به یادش بماند که در زمستانهای بیخانمانی، نه سرما، نه گرسنگی، نه خماری، اینها هیچ کدام باعث مرگ کارتنخواب نمیشود و فقط «تنهایی»؛ این شوربختی چسبیده به پوست و دست و بدن و غلتیده در رگهای نازک کارتنخواب است که عین جذام، از نوک انگشت پاهایش را میجود تا میرسد به قلب و مغز و اسکلتی باقی میگذارد و تمام.
«ما هیچ امیدی نداشتیم. این چند روز که تهران برفی بود، وقتی ساعت 6 صبح به سمت محل کارم میرفتم، یک کارتنخواب میدیدم که زیر پل، زیر چند لا پتو مچاله شده بود. من خیلی خوب میفهمیدم که ساعت 4 صبح به این کارتنخواب چی گذشته. تو هیچ وقت نمیتونی بفهمی که سوختن استخون از سرما یعنی چی ولی من میفهمم چون 8 سال استخونم از سرمای زمستون کارتنخوابی سوخت و اشک ریختم از سرما و هیچ جایی نبود که پناه بگیرم. خیلی خوب یادمه که پشت دیوار ساختمونای دروازه غار، 7 نفر یا 8 نفر به هم میچسبیدیم که گرم بمونیم. یادمه که وقتی توی دره فرحزاد بودم، کف دره چاله میکندیم و روی چاله پتو مینداختیم که توی اون چاله تا صبح دووم بیاریم و از سرما یخ نزنیم. خیلی از بچههای دره به خاطر همون سرما، دیگه صبح فردا رو ندیدن. یک بار که هیچ پولی برای خرید مواد نداشتم، از ترمینال جنوب با پای پیاده رفتم تا میدون خراسون و تا میدون شهدا و تا پارک مسگرآباد و از اونجا دوباره برگشتم به ترمینال جنوب و این همه راه رفتم فقط برای اینکه یخ نزنم. ما این طوری زنده موندیم. هفته قبل، با بهبود یافتههای طلوع برای کارتنخوابای دامنه فرحزاد چوب بردیم که آتیش بزنن و آتیش داشته باشن چون ما خیلی خوب میفهمیدیم ساعت 4 صبح یک روز برفی و یخ بندون، چه بلایی قراره سر کارتنخواب بیاد. من خیلی خوب یادمه که تمام شبای زمستون به این امید بیدار میموندم که صبح، آفتاب بزنه و کمی گرم بشم. زور سرما در حدی بود که گرسنگی توی دلش گم میشد. توی زمستونای کارتنخوابی، فقط زمانی که دیگه از شدت گرسنگی، نمیتونستم روی پا بایستم، میرفتم سراغ سطل زباله که چیزی برای خوردن پیدا کنم یا میرفتم دم یک نونوایی که اگه بشه یک تیکه نون بگیرم. همه جوره از زمستون بدمون میاومد. توی ایام کارتنخوابی، بدترین روزای عمرم، زمستون بود. عجز تمام کارتنخوابا، توی فصل زمستون رو میشه. کارتن خوابی رو اصلا باید توی زمستون تعریف کنی. اعتیاد با کارتنخوابی خیلی فرق میکنه. کارتنخوابی، رنج مقدسه.»
سرما چطور جان کارتنخوابها را میگیرد؟
به ته رسیدن زندگی با یخ زدن و مردن از سرما، خیلی از چشمهای کارتنخوابها دور نیست. در زمستانهای کارتنخوابی، مرگ، گرسنه و طمعکار، قدم به قدم، از این پاتوق به آن پاتوق راه میکشد و اینها خودشان را گول میزنند که در سوز سرد، با مرفین گرم میشوند و بیشترو بیشتر دود میکنند که توهم زنده ماندن با مرفین را باور کنند اما مرگ؛ چنبره زده پشت شعلههای کوچک آتشی که در حال فرو مردن است، زبردستانه، قلاب میاندازد به قلب یکی از میان جمع و نفس شان را مثل برش بیخطای دشنهای، قطع میکند و اینطور میشود که مرفین، به جای سرما، انجام وظیفه میکند. محمدصادق شیرازی که سابقه طولانی درمان اعتیاد و کمکرسانی به بیخانمانهای معتاد را دارد، از تباه شدن کارتنخوابها در دوگانه تلخ سرما و بیش مصرفی میگوید: «با مصرف مرفین احساس گرمای کاذب پیدا میکنن چون مصرف مرفین، باعث اتساع عروق محیطی و باز شدن شریانها میشه و خون بیشتری روی پوست میاد و بنابراین، حس گرمای موقت ایجاد میکنه در حالی که این گرمای موقت، فقط بر اثر سرعت گرفتن جریان خون در عروقه و با همین سرعت هم فروکش میکنه. بنابراین، مصرف مرفین بیشتر در سرما و برای زنده موندن در سرما، یک فکر مرگباره. حالا اگر در یک محیط امن و گرم نباشن و حتی دچار اوردوز نشن چطور ممکنه از سرما بمیرن؟ سرمازدگی، با سرکوب اعصاب مرکزی، تعادل حرارتی رو از بین میبره. دمای معمولی بدن 37 درجه است. کارتنخوابی که در محیط سرد قرار میگیره، دمای بدنش به تدریج به زیر 37 درجه میرسه. وقتی دمای بدن به کمتر از 35 درجه برسه، عروق دچار انقباض میشه تا خون به قلب و مغز و ریه که حیاتیترین ارگانها هستن برسه. یخزدگی معمولا از دستها و پاها شروع میشه چون دیگه خونی در دستها و پاها نیست. در این زمان، به دلیل انقباض سریع عضله برای تولید گرما، بدن به لرز میافته و کارتنخواب، دچار گیجی و خوابآلودگی میشه. با افت دمای بدن به زیر 32 درجه، سطح هوشیاری و متابولیسم کاهش پیدا میکنه و در نهایت به بیهوشی میرسه. وقتی دمای بدن به زیر 28 درجه برسه، یا مرگ ناگهانی به دلیل ایست قلبی و مغزی رخ میده، یا به دلیل اتساع عروق مغزی، پارادوکس تلخ گُر گرفتگی اتفاق میافته و کارتنخواب در این لحظه، شروع میکنه به کندن لباسها و بعد از این لحظه، مرگه.»
دیدگاه تان را بنویسید