ببخش آقای مسی؛ اینبار تو قهرمان من نیستی
یک منتقد سینما نوشت : ببخش مسی... اینبار، تو قهرمان فیلم من نیستی. امروز قهرمان داستان من، تیمی است که احساس میکنم نماینده شجاعت، همدلی و ایستادگی است. شاید فردا، دوباره با جادوی فوتبال تو از جا برخیزم و همان هوادار قدیمی آرژانتین باشم، اما امروز، دوربین زندگی روی جای دیگری فوکوس کرده است.
سینما اعتماد ، حسن تهرانی در روزنامه اعتماد نوشت : اگر زندگی یک فیلم باشد، هر انسانی سکانسی دارد که تمام گذشتهاش را زیر سوال میبرد. سکانسی که قهرمان داستان ناگهان در برابر انتخابی میایستد که هیچگاه تصورش را نمیکرد؛ انتخابی که نه با عقل، بلکه با قلب نوشته میشود. من امروز در همان سکانس ایستادهام.
سالهاست که آرژانتین بخشی از خاطرات فوتبالی من است. از مارادونا تا مسی، هر دو برای من تنها فوتبالیست نبودند؛ شخصیتهای ماندگار فیلمی بودند که نامش «فوتبال» است. بارها با گلهایشان از جا پریدهام، بارها شکستهایشان را با اندوه تماشا کردهام و سالها با افتخار گفتهام که آرژانتین، تیم محبوب من است.
اما هر فیلمی، پرده آخری دارد و گاهی پرده آخر، تمام داستان را دگرگون میکند. امروز من بیش از آنکه یک تماشاگر فوتبال باشم، یک ایرانی هستم.
بیش از 40 سال است که در امریکا زندگی میکنم. امنیت دارم، خانه دارم، خانوادهام کنار من هستند، اما هیچکدام نتوانستهاند فاصلهای میان من و ایران ایجاد کنند. انسان شاید کشور محل زندگیاش را عوض کند، اما وطن را هرگز از قلبش بیرون نمیبرد. من پیش از هر عنوان دیگری، یک ایرانی هستم. در این روزها که امریکا به جنوب ایران حمله میکند و حتی بیمارستان کودکان سرطانی اهواز نیز از آتش جنگ در امان نمانده است، چگونه میتوانم فیلم زندگی را متوقف کنم و تنها به 90 دقیقه فوتبال فکر کنم؟ چگونه میتوانم صدای تشویق ورزشگاه را بشنوم، وقتی در ذهنم صدای رنج هموطنانم طنینانداز است؟
نه…
اینبار، سناریوی زندگی چیز دیگری نوشته است. اگر این روزها را یک فیلم تصور کنیم، هیچ کارگردانی نمیتوانست چنین تقابلی خلق کند؛ در یکسو، زیباترین بازی جهان، و در سوی دیگر، تلخترین تصاویر از سرزمینی که هنوز خانه قلب من است.
من هزاران کیلومتر از ایران دورم، اما هر خبر از وطن، مانند نمایی کلوزآپ، مستقیم بر قلبم فرود میآید. فاصله، تنها روی نقشه معنا دارد؛ عشق به وطن، فاصله نمیشناسد.
در چنین فیلمی، دیگر قهرمان را تنها با تعداد گلهایش انتخاب نمیکنند. قهرمان، کسی است که در کنار انسانیت بایستد، به همین دلیل است که اینبار آرزو میکنم اسپانیا قهرمان شود. نه فقط به خاطر فوتبال زیبایش. نه فقط به خاطر نسل درخشان بازیکنانش.
بلکه به خاطر اینکه احساس میکنم این کشور در برابر بسیاری از رنجهای انسان امروز، سکوت را انتخاب نکرده است. برای من، این موضعگیریها، بخشی از شخصیت این فیلم شدهاند.
و در میان بازیگران این روایت، جوانی حضور دارد که نقش خود را تنها با پاهایش بازی نمیکند.
لامین یامال. وقتی او پرچم فلسطین را در جشن قهرمانی بارسلونا در دست گرفت، برای من آن تصویر، تنها یک قاب فوتبالی نبود؛ یکی از ماندگارترین نماهای این سالهای فوتبال بود. گویی دوربین، برای چند ثانیه فوتبال را کنار گذاشت و انسانیت را در مرکز قاب قرار داد. اما حالا باید از مردی سخن بگویم که سالها قهرمان فیلم فوتبال من بوده است.
لیونل مسی. مسی برای من فقط یک فوتبالیست نیست. او شاعری است که به جای قلم، توپ را به حرکت درمیآورد. هر دریبلش، هر پاسش، هر نگاهش به زمین، شبیه معجزهای است که قوانین فوتبال را از نو مینویسد. سالها از تماشای بازی او لذت بردهام و هنوز هم باور دارم که تاریخ فوتبال، کمتر هنرمندی مانند او به خود دیده است. اما بعضی سکانسها، حتی قهرمان محبوب فیلم را هم کنار میزنند. پس بگذار این جمله را با احترام و اندوه بگویم. ببخش مسی… اینبار، تو قهرمان فیلم من نیستی. امروز قهرمان داستان من، تیمی است که احساس میکنم نماینده شجاعت، همدلی و ایستادگی است. شاید فردا، دوباره با جادوی فوتبال تو از جا برخیزم و همان هوادار قدیمی آرژانتین باشم، اما امروز، دوربین زندگی روی جای دیگری فوکوس کرده است. امروز، فیلمنامه را درد مردم سرزمینم نوشته است. امروز، موسیقی متن این فیلم را صدای قلب یک ایرانی ساخته است. و پایان این فیلم، برای من تنها یک جمله دارد؛ جملهای که پیش از آنکه یک آرزوی فوتبالی باشد، انتخاب وجدان من است. در آخرین سکانس این فیلم، دوست دارم جام در دستان اسپانیای شجاع بالا برود.
دیدگاه تان را بنویسید