چرا رویای ترامپ برای اشغال جزیره خارک نمیتواند به واقعیت تبدیل شود؟
نخستین و بزرگترین بنبست تاکتیکی امریکا در این سناریو، موقعیت جغرافیایی خاص جزیره خارگ و مفهوم «محاصره از خاک اصلی» است. خارگ یک جزیره دورافتاده در میان اقیانوس نیست که بتوان آن را مانند جزایر مالویناس یا گوآم منزوی کرد؛ این جزیره در فاصله بسیار کوتاهی (حدود ۳۰ کیلومتری) از سواحل بوشهر و بندر گناوه قرار دارد.
از نهم اسفندماه سال گذشته که حملات نظامی امریکا و اسراییل برای بار دوم علیه ایران آغاز شد، بارها و بارها به صورت مستقیم و غیرمستقیم، دونالد ترامپ تمایل قدیمی و ریشهدار خود برای تصرف جزیره خارگ را مطرح کرد.
به گزارش اعتماد، در روزهای اخیر، والاستریت ژورنال نوشته است که بر اساس اطلاعات منابع آگاه خود، دونالد ترامپ مایل به گسترش دامنه عملیات نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران است. بر اساس این گزارش، مقامهای آگاه امریکایی فاش کردهاند که رییسجمهور ایالات متحده و دستیاران ارشدش در جریان یک نشست امنیتی، سناریوهای تهاجمی جدیدی را علیه ایران به بحث گذاشتهاند .
طبق مستندات این گزارش، در اتاق وضعیت کاخ سفید گزینههایی جدی پیرامون احتمال اشغال نظامی جزیره خارگ (به عنوان شریان حیاتی صادرات ۹۰ درصد نفت ایران) مطرح شده است. با این حال، والاستریت ژورنال تاکید میکند که ترامپ بهرغم بررسی این طرح، هنوز در مورد اعزام نیروهای زمینی برای اجرای این عملیات پرخطر مردد است، چراکه واشنگتن نگران است ایران این جزیره را از خاک اصلی هدف باران موشکی و پهپادی قرار دهد. نیمه نخست فروردین ماه امسال در میان تنش شدید نظامی ایران و امریکا نیز ترامپ صراحتا از طرح خود برای تصرف خارگ گفته بود. دو هفته پس از آغاز تجاوز نظامی علیه ایران، زمانی ترامپ به روزنامه فایننشال تایمز گفته بود که میخواهد «نفت ایران را تصاحب کند» و در حال بررسی تصرف جزیره خارگ است. با این حال افزود که چنین عملیاتی «به این معناست که باید مدتی در آنجا [در جزیره خارگ] بمانیم». قبل از این گفتوگوی ترامپ با روزنامه فایننشال تایمز، وبسایت امریکایی آکسیوس به نقل از چهار منبع آگاه گزارش داد که امریکا در حال بررسی طرحهایی برای اشغال یا محاصره این جزیره است تا ایران را برای بازگشایی تنگه هرمز، یکی از مهمترین مسیرهای کشتیرانی جهان در جنوب سواحل ایران، تحت فشار قرار دهد. برای درک این عطش و طلب از جانب ترامپ برای تصرف جزیره خارگ باید به عقب بازگشت؛ به عقبتر از دوران برجام، عقبتر از کارزارهای انتخاباتی ۲۰۱۶ و حتی به سالهایی که او هنوز یک تاجر جوان مو بور در برج معروفش در نیویورک بود. در حالی که بسیاری از ناظران بینالمللی تصمیمات نظامی و تهدیدات اخیر کاخ سفید علیه شریانهای نفتی ایران را اقداماتی آنی، واکنشی و برخاسته از بحرانهای جاری خلیجفارس میدانند، اسناد تاریخی فاش میکنند که ایده تصرف یا نابودی «جزیره خارگ»، یک استراتژی کهنه و ۳۸ ساله در ذهن چهل و هفتمین رییسجمهور ایالات متحده است. این نه یک تصمیم ضربالاجل نظامی، بلکه تحقق یک وسواس ذهنی قدیمی است که ریشه در سال ۱۹۸۸ میلادی دارد.
قرار ملاقات در نیویورک مستندات گاردین از سال ۱۹۸۸
در سال ۱۹۸۸ (۱۳۶۷ شمسی)، جهان در آتش اواخر جنگ ایران و عراق و بهویژه «جنگ نفتکشها» در خلیجفارس میسوخت. در همان روزها، دونالد ترامپِ ۴۱ ساله، به عنوان یک غول املاک و مستغلات تازه کتاب معروف خود، «هنر معامله» (The Art of the Deal) را منتشر کرده بود و برای تبلیغ آن در بریتانیا با رسانهها گفتوگو میکرد. «پولی توینبی»، خبرنگار وقت روزنامه «گاردین»، در لابی هتل با این میلیاردر جاهطلب به گفتوگو نشست؛ گفتوگویی که قرار بود درباره تجارت باشد اما ناگهان به مانیفست نظامی ترامپ علیه ایران تبدیل شد. توینبی در گزارش خود ترامپ را فردی با «انرژی اهریمنی آماده جهش» توصیف کرد. وقتی خبرنگار گاردین از او پرسید که اگر روزی قدرت را در دست بگیرد، پلتفرم و رویکردش در سیاست خارجی چه خواهد بود، ترامپ با لحنی که به گفته خبرنگار شبیه به باریگران فیلمهای پدرخوانده بود، پاسخ داد: «احترام! ما داریم به یک قدرت اقتصادی درجه دو و یک کشور بدهکار تبدیل میشویم و همه به ما لگد میزنند.» سپس توینبی مساله چگونگی برخورد با تهران را وسط کشید و ترامپ جملاتی را به زبان آورد که امروز پس از نزدیک به چهار دهه، مو به مو در حال اجرا هستند: «من در برابر ایران بسیار سختگیر خواهم بود. آنها دارند از نظر روانی ما را شکست میدهند و ما را شبیه به مشتی احمق جلوه میدهند. اگر حتی یک گلوله به سمت مردان یا کشتیهای ما شلیک شود، من کار جزیره خارگ را یکسره میکنم؛ وارد میشوم و آن را تصرف میکنم. ایران حتی نمیتواند عراق را شکست دهد، با این حال ایالات متحده را به بازی میگیرد. برای دنیا خوب است که با آنها مقابله شود.» با بازنشر مجدد این مصاحبه در جریان تنشهای نظامی اخیر ارتش امریکا در خلیجفارس، رسانهها و اندیشکدههای غربی به کالبدشکافی این دیدگاه پرداختهاند. نشریه استرالیایی «اسپکتاتور» در تحلیلی تحت عنوان «گزینه خارگ» مینویسد: «نگاه ترامپ به جنگ، نگاه یک «جنگجوی املاکی» است. برای او، خارگ یک هدف نظامی انتزاعی نیست، بلکه «لیست حقوقبگیران» و شریان حیاتی اقتصاد نظام ایران است. ترامپ در سال ۱۹۸۸ به دنبال نابودی کورکورانه نبود، او به دنبال اهرم فشار بود. او معتقد است اگر دارایی اصلی طرف مقابل را تصرف یا به عنوان گروگان حفظ کنی، معامله را بردهای.» تحلیلگران شبکه سیانان نیز اشاره میکنند که جزیره خارگ با مساحتی کمتر از نصف منهتن، بیش از ۹۰ درصد صادرات نفت خام ایران را پشتیبانی میکند. از منظر تفکر تجاری ترامپ، تصرف یا فلج کردن این صخره کوچک در خلیجفارس، بدون نیاز به جنگ زمینی گسترده و فرساینده در خاک اصلی ایران، میتواند کل ساختار اقتصادی کشور را به زانو درآورد. روزنامه کرهای «چوسان ایلبو» در تحلیلی پیرامون این موضوع از دریچهای دیگر به این موضوع نگاه کرد و نوشت: «ترامپ ثابت کرده است که ایدههای تثبیت شده در جوانیاش را در دوران پیری به سیاست رسمی تبدیل میکند؛ همانطور که در سال ۱۹۸۷ با خرید آگهیهای تمامصفحه در روزنامهها از باج دادن امریکا به متحدانش انتقاد کرد و در تعرفههای سنگین دوره ریاستجمهوریاش آن را عملی ساخت، ایده سال ۱۹۸۸ او درباره خارگ نیز امروز از یک فرضیه دور به یک دستور کار روی میز پنتاگون تبدیل شده است.» با مرور این گذشته میتوان فهمید که خارگ در ذهنیت ترامپ، فراتر از یک ایستگاه نفتی، نمادِ بازیابی آن «احترامی» است که معتقد بود در دهه ۱۹۸۰ از دست رفته است؛ صخرهای استراتژیک که او ۳۸ سال منتظر ماند تا بالاخره اهرمهای قدرت لازم برای فشردن گلوگاه آن را به دست آورد.
داستان جزیرهای که برای همه مهم بوده و هست
جزیره خارگ، با وجود مساحت تنها ۲۴ کیلومتر مربع، بیش از دو هزار سال است که نقشی راهبردی در خلیجفارس ایفا میکند. پیشینه اهمیت این جزیره به دوران هخامنشیان بازمیگردد؛ زمانی که وجود چشمههای طبیعی، خارگ را به بندری مهم برای تجارت دریایی تبدیل کرده بود. در قرنهای شانزدهم و هفدهم میلادی، پرتغالیها و سپس هلندیها بر این جزیره مسلط شدند و در اوایل قرن بیستم نیز از آن به عنوان یک زندان امنیتی استفاده میشد. اهمیت راهبردی خارگ در دوران حکومت محمدرضا شاه پهلوی وارد مرحلهای تازه شد. از دهه ۱۳۳۰ خورشیدی (۱۹۵۰ میلادی)، ساخت مرکز ذخیرهسازی و صادرات فرآوردههای نفتی در این جزیره آغاز و به تدریج خارگ به مهمترین پایانه صادرات نفت ایران تبدیل شد. در دهه ۱۹۶۰ نیز توسعه زیرساختهای این جزیره با مشارکت شرکت نفتی امریکایی آموکو انجام گرفت و تا پیش از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷، بخشی از تاسیسات آن در اختیار شرکتهای امریکایی فعال در ایران بود. خارگ که جزیرهای صخرهای است، تنها ۱۵ مایل دریایی (حدود ۲۴ کیلومتر) از سواحل ایران فاصله دارد. با وجود وسعت اندک، این جزیره یکی از حیاتیترین اجزای زیرساخت انرژی کشور به شمار میرود و هرگونه حمله به آن، در عمل به معنای هدف قرار دادن شریان اصلی صادرات نفت ایران خواهد بود. بخش عمده صادرات نفت خام ایران از طریق پایانه نفتی خارگ انجام میشود. نفت تولیدی از میدانهای فراساحلی ابوذر، فروزان و درود از طریق شبکهای از خطوط لوله زیردریایی به این پایانه منتقل میشود. ظرفیت ذخیرهسازی نفت در خارگ نیز حدود ۱۸ میلیون بشکه برآورد میشود که معادل حدود ۱۰ تا ۱۲ روز صادرات در شرایط عادی است. اسکلههای عمیق خارگ امکان پهلوگیری نفتکشهای بسیار بزرگ (VLCC) را فراهم میکنند؛ مزیتی که در بسیاری از سواحل کمعمق سرزمین اصلی ایران وجود ندارد. نفتکشها پس از بارگیری، با عبور از خلیجفارس و تنگه هرمز، نفت ایران را به بازارهای بینالمللی، بهویژه چین که بزرگترین خریدار نفت ایران محسوب میشود، منتقل میکنند.
چرا ترامپ به جای جنگ ایدئولوژیک به دنبال تصرف دارایی است؟
بررسی رفتار و گفتههای دونالد ترامپ نشان میدهد که او برخلاف اسلاف خود در کاخ سفید، بهویژه نومحافظهکارانی چون جورج بوش پسر، کمترین تعلقی به مفاهیم ایدئولوژیک، صدور دموکراسی یا پروژههای هزینهبر و فرساینده «تغییر رژیم» ندارد. برای ترامپ، خاورمیانه صحنه تقابل خیر و شر یا دموکراسی و استبداد نیست، بلکه یک بازار بزرگ، آشفته و پر از داراییهای باارزش است که باید قویترین بلوکهای آن را تصاحب کرد. او سعی دارد تا قواعد بازی در بازار مسکن نیویورک را عینا به شطرنج خونین ژئوپلیتیک جهانی تزریق کند. در ذهن ترامپ، جنگهای طولانیمدت به سبک اشغال افغانستان یا عراق، بزرگترین خطای تجاری و هدر دادن سرمایه محسوب میشوند. بوش پسر با پیشفرضهای ایدئولوژیک به دنبال تسخیر پایتختها و دگرگونی ساختارهای سیاسی بود، اما ترامپ به جای اشغال پایتخت، به استراتژی گروگانگیری دارایی اقتصادی باور دارد. نگاه او به جغرافیا، کاملا فیزیکی، مادی و پولی است. از منظر یک تاجر، ارزش یک کشور به ایدئولوژی یا حاکمان آن نیست، بلکه به زیرساختها، چاههای نفت، بنادر و شریانهای مواصلاتی آن است. به همین دلیل، او در سوریه علنا اعلام میکرد که «ما نفت را نگه میداریم» و در قبال کرهشمالی، سواحل آن را پتانسیلی عالی برای ساخت هتلهای مجلل توصیف میکرد. این دقیقا همان لنزی است که او با آن به جمهوری اسلامی ایران نگاه میکند؛ صخرهای استراتژیک به نام جزیره خارگ در این نگاه، نه یک موقعیت نظامی انتزاعی، بلکه گرانقیمتترین و حیاتیترین ملک در سبد داراییهای ایران است. این نگاه مستقیما به یک مدل باجگیری در سیاست خارجی ختم میشود. ترامپ به دنبال نابودی کامل یا محو یک نظام سیاسی از جغرافیای جهان نیست، چراکه یک حریف نابود شده دیگر چیزی برای معامله کردن ندارد. در عوض، دکترین او روی تصاحب، فلج کردن یا محاصره داراییهای حیاتی رقیب متمرکز است تا از این طریق کلیدیترین مفهوم ذهنی خود، یعنی «اهرم فشار» را پیاده کند. از نظر ترامپ، اگر بتوان شریان حیاتی صادرات درآمدزای یک کشور را تحت کنترل گرفت یا به عنوان گروگان ژئوپلیتیک حفظ کرد، رقیب عملا چارهای جز تسلیم و نشستن پای میز قمار تحقیرآمیز نخواهد داشت. تصرف یا تهدید مستقیم جزیره خارگ در ذهنیت تاجرانه ترامپ، خریدن یا بالا کشیدن همان ملک مرغوبی است که رقیب را ورشکست و مجبور به امضای سند واگذاری میکند؛ رویکردی کاسبکارانه که جنگ را از تالارهای اندیشکدههای استراتژیک به اتاقهای مزایده و حراجیهای اجباری منتقل کرده است.
موازیسازی راهبردی؛ از کوه کلنگ تا خارگ
افشاگریهای اخیر روزنامه «والاستریت ژورنال» از لایههای درونی اتاق وضعیت کاخ سفید و نشستهای محرمانه پنتاگون، پرده از یک راهبرد نظامی جدید و دووجهی برمیدارد که میتوان آن را «دکترین فشار حداکثری نظامی» نامید. بر اساس اسناد و گزارشهای درز کرده از این جلسات استراتژیک، دونالد ترامپ دیگر به تحریمهای اقتصادی اکتفا نکرده و به دنبال ایجاد یک منگنه استراتژیک همهجانبه علیه تهران است؛ منگنهای که یک فک آن بر گلوی شریان نفتی ایران در جنوب یعنی «جزیره خارگ» و فک دیگر آن بر قلب پروژههای راهبردی و زیرزمینی کشور در عمق خاک اصلی، بهویژه مجتمع در حال ساخت «کوه کلنگ گزلا» فشرده میشود. این موازیسازی راهبردی نشان میدهد واشنگتن با ترکیب تهدیدات سخت انرژی و هستهای، به دنبال فلج کردن همزمان منبع درآمدی و ابزار بازدارندگی استراتژیک ایران است. بر اساس ارزیابیهای راداری سنتکام و تصاویر ماهوارهای ارایه شده در نشستهای محرمانه پنتاگون، مجتمع زیرزمینی در حال احداث در دل صخرههای «کوه کلنگ» به یکی از بزرگترین کابوسهای اطلاعاتی ایالات متحده تبدیل شده است. واشنگتن معتقد است این پناهگاههای عمیق درونکوهی، به دلیل مصونیت نسبی در برابر بمبهای سنگرشکن متعارف، پتانسیل بالایی برای پیشبرد فرآیندهای نهایی بازدارندگی راهبردی دارند. ترامپ با درک این موضوع، ایده بمباران یا نابودی این دژهای کوهستانی را در کنار سناریوی اشغال جزیره خارگ روی میز فرماندهان نظامی قرار داده است. از دیدگاه مشاوران تندرو کاخ سفید، تهدید همزمان این دو نقطه راهبردی، موازنه وحشت را به نفع واشنگتن تغییر میدهد. در این چارچوب تحلیلی، اگر خارگ نماد بقای روزمره و اقتصادی ایران باشد، کوه کلنگ و مجتمعهای موازی آن نماد بقای بلندمدت و ژئوپلیتیک کشور هستند و هدف قرار گرفتن همزمان آنها، پایتخت را با یک بحران موجودیتی بیسابقه مواجه میکند. این استراتژی، فراتر از یک نقشه نظامی ساده، در واقع یک تکنیک چانهزنی تهاجمی بر پایه تئوری بازیهاست. تاجر پیشین منهتن به خوبی میداند که برای وادار کردن یک رقیب سرسخت به عقبنشینی کامل، باید او را در موقعیت «انتخاب بین بد و بدتر» قرار داد. هدف غایی از طراحی این منگنه ژئوپلیتیک، سوق دادن تهران به سمت امضای یک «ابر معامله» تحقیرآمیز است؛ معاملهای که در آن ایران برای حفظ بقای فیزیکی شریانهای نفتی خود در خارگ، مجبور به توقف و واگذاری دستاوردهای عمیق خود در کوه کلنگ و سایر نقاط شود یا بالعکس.
عملیات «خشم حماسی» وقتی ایده ۳۸ ساله روی میز پنتاگون نشست
حمله امریکا در مرحله اول در جنگ 12 روزه و بعد تجاوز نظامی از نهم اسفندماه سال گذشته، یکی از ملموسترین چرخههای انتقال قدرت از عرصه تئوری به عرصه عمل در کاخ سفید ترامپ است. وسواس ذهنی و ایده ۳۸ سالهای که او برای اولینبار در لابی هتل نیویورک در سال ۱۹۸۸ مطرح کرد-یعنی تصرف یا فلج کردن شریان نفتی ایران در جزیره خارگ-امروز دیگر صرفا یک بلوف سیاسی یا یادداشتی در حاشیه کتاب «هنر معامله» نیست. این ایده کهنه، اکنون با اسم رمز «عملیات خشم حماسی» به عنوان یک طرح عملیاتی و فوقالعاده جدی روی میز فرماندهی سنتکام و ستاد مشترک ارتش ایالات متحده قرار گرفت. بررسی گامهای اخیر کاخ سفید نشان میدهد که چگونه بیانیههای تند رسانهای رییسجمهور، گامبهگام در حال تبدیل شدن به مختصات پروازی بمبافکنها، آرایش ناو گروهها و پلتفرمهای تهاجمی تفنگداران دریایی در پهنه آبهای خلیجفارس است. آغاز فاز اجرایی و لجستیکی این دکترین نظامی با صدور دستورات مستقیم و بیواسطه ترامپ به فرماندهی سنتکام کلید خورد. در این میان، به کارگیری تسلیحات استراتژیک هوایی ارتش امریکا، پیام واضحی را به ساختار دفاعی منطقه مخابره کرد. بر اساس برنامه امریکا قرار بود که بمبافکنهای بی-۲ با توانایی حمل سنگینترین تسلیحات متعارف و بمبهای سنگرشکن هدایتشونده، نقشی کلیدی در استراتژی «کور کردن پدافند و ایجاد شوک» ایفا کنند. حملات رادارگریز این پرندههای غولپیکر طوری طراحی شده است تا قبل از هرگونه اقدام برای نزدیک شدن به حریم آبهای ساحلی، رادارهای اخطار اولیه، آتشبارهای پدافندی موشکی و مراکز فرماندهی و کنترل ایران را هدف قرار دهند؛ امری که از دیدگاه طراحان پنتاگون، پوشش هوایی لازم را برای فازهای بعدی عملیات فراهم میسازد. به موازات این زنجیره تهاجم هوایی، تغییر آرایش ناوهای هواپیمابر امریکایی نظیر «یواساس آبراهام لینکلن» و ناوگروههای همراه آن در دریای عمان و شمال اقیانوس هند، مکمل دریایی این منگنه نظامی است. با این حال، تفاوت عمده عملیات «خشم حماسی» با مدلهای سنتی بمبارانهای هوایی دهه ۱۹۹۰، در پیوند زدن نیروی هوایی با پلتفرمهای تهاجمی تفنگداران دریایی است. برای اولینبار پس از دههها، پنتاگون مجبور شده است تا سناریوهای جنگ با همان «یورش ساحلی» را بازخوانی کند. بر اساس ادعاهای رسمی و غیررسمی مقامات امریکایی، تفنگداران دریایی امریکا مستقر روی ناوهای بالگردبر و شناورهای آبخاکی، عملا در حال تمرین برای پیاده شدن روی عوارض جغرافیایی ساحلی و صخرههای مرجانی خلیجفارس هستند. هدف از این تمرینات، ایجاد یک سرپل نظامی برای تصرف فیزیکی اسکلهها، مخازن ذخیرهسازی و پلتفرمهای صادراتی جزیره خارگ است تا ایده کهنه ترامپ مبنی بر «وارد میشوم و آن را تصرف میکنم»، جامهای کاملا عملیاتی به خود بپوشاند. این گسیل بیسابقه تجهیزات و آرایش تهاجمی، بازتابدهنده تغییری بنیادین در رفتارشناسی نظامی واشنگتن است. در دورههای گذشته، تحرکات نظامی امریکا در خلیجفارس عموما با هدف بازدارندگی یا پاسخهای محدود به حوادث نفتکشها تنظیم میشد؛ اما در چارچوب عملیات خشم حماسی، هدف نهایی فراتر از بازدارندگی است. ترامپ تلاش میکند تا با فعالسازی گامبهگام این ماشین جنگی، یک پیام قاطع و بدون بازگشت به تهران ارسال کند: اینکه ایالات متحده آماده است تا هزینههای فراروند یک درگیری مستقیم را بپذیرد، مشروط بر اینکه بتواند بزرگترین دارایی و نقطه اتکای اقتصادی ایران را به عنوان اهرم فشار نهایی در اختیار بگیرد. تمام این موارد نشان میدهد که ذهنیت تاجرانه و املاکی ترامپ، ساختار بروکراتیک پنتاگون را وادار کرده تا تمام ملاحظات محافظهکارانه سنتی خود را کنار گذاشته و خود را برای اجرای یکی از جسورانهترین و در عین حال خطرناکترین قمارهای نظامی تاریخ معاصر آماده کند.
آتش شبانه در جنوب توهم «دیوارزدایی» برای فرود تفنگداران
انفجارها و آتشباریهای موشکی و هوایی مداوم در شبهای اخیر در طول خط ساحلی خلیجفارس و جزایر جنوبی ایران، فاز پیشزمینه و بسترساز «عملیات خشم حماسی» را وارد مرحلهای سرنوشتساز کرده است. از دیدگاه طراحان نظامی سنتکام، این حملات زنجیرهای کورکورانه صرفا برای نمایش قدرت نیستند، بلکه بخشی از یک استراتژی کلاسیک نظامی تحت عنوان «دیوارزدایی» یا پاکسازی پدافندی محسوب میشوند. دونالد ترامپ با اتکا به مشاوران جنگی خود بر این باور است که با بمباران مداوم سایتهای راداری، پیشکانالهای شنود، خطوط پدافند موشکی ساحلی و لانچرهای موشکهای ضدکشتی ایران در سواحل مکران و بوشهر، میتواند یک «کریدور امن هوایی و دریایی» ایجاد کند. هدف نهایی از این عملیات، فلج کردن خطوط دفاعی ساحلی ایران است تا بستر لازم برای پرواز بالگردهای ترابری و حرکت شناورهای دوزیست پلتفرمهای تهاجمی تفنگداران دریایی امریکا جهت پیاده شدن روی صخرههای مرجانی جزیره خارگ و تصرف زمینی آن هموار شود. ترامپ در توهم تجاری و نظامی خود تصور میکند که با نابودی این دیوارهای دفاعی، تصرف خارگ مانند یک جابهجایی ساده مستغلات در منهتن، سریع و بیدردسر خواهد بود؛ اما واقعیتهای سخت ژئوپلیتیک و نظامی خلیجفارس نشان میدهند که چرا این ایده ۳۸ ساله هرگز تعبیر نخواهد شد و به عنوان یک رویای دستنیافتنی در کارنامه او باقی میماند.
چرا رویای ترامپ همیشه رویا باقی میماند؟
نخستین و بزرگترین بنبست تاکتیکی امریکا در این سناریو، موقعیت جغرافیایی خاص جزیره خارگ و مفهوم «محاصره از خاک اصلی» است. خارگ یک جزیره دورافتاده در میان اقیانوس نیست که بتوان آن را مانند جزایر مالویناس یا گوآم منزوی کرد؛ این جزیره در فاصله بسیار کوتاهی (حدود ۳۰ کیلومتری) از سواحل بوشهر و بندر گناوه قرار دارد. این نزدیکی جغرافیایی عملا جزیره را به بخشی از حریم آتش مستقیم خاک اصلی ایران تبدیل میکند. هر نیروی اشغالگری که طبق نقشه ترامپ قدم روی این جزیره بگذارد، بلافاصله در موقعیت آسیبپذیر قرار خواهد گرفت. حتی اگر ارتش امریکا بتواند تمام رادارهای مستقر در خود جزیره را نابود کند، نمیتواند هزاران لانچر موشکی پنهان شده در اعماق تونلهای زیرزمینی کوههای زاگرس و نوار ساحلی طویل جنوب ایران را ردیابی و منهدم کند. از لحظه فرود اولین گروه از تفنگداران امریکایی روی خارگ، بارانی از موشکهای کروز ضدکشتی، موشکهای بالستیک نقطهزن، توپخانههای میانبرد و فوج پهپادهای انتحاری از صدها نقطه مختلف از خاک اصلی ایران به سمت جزیره سرازیر خواهد شد. امریکا برای حفظ امنیت نیروهایش در خارگ، مجبور است کل نوار ساحلی جنوب ایران را اشغال کند؛ گزینهای که به معنای ورود به یک جنگ تمامعیار زمینی در خاک اصلی با هزینههایی فراتر از جنگ عراق و افغانستان است . دومین چالش فرساینده، کابوس لجستیک و تامین نیرو در یک محیط کاملا خصمانه است. بر اساس دکترینهای نظامی، تصرف یک نقطه تنها ۱۰ درصد کار است و ۹۰ درصد باقیمانده، توانایی حفظ، پشتیبانی و تغذیه مداوم نیروهای مستقر در آن نقطه زیر آتش دشمن است. تفنگداران دریایی مستقر در خارگ برای بقا به جریان مداوم مهمات، سوخت، آب، آذوقه و تجهیزات پزشکی نیاز دارند که باید از طریق شناورها یا بالگردها از ناوگروه آبراهام لینکلن پشتیبانی شوند. اما خط تدارکاتی دریایی امریکا در خلیجفارس باید از میان آبهایی عبور کند که تحت اشغال دکترین «جنگ نامتقارن» ایران قرار دارد. قایقهای تندروی عاشورا و ذوالفقار، مینهای دریایی هوشمند و شناورهای بدون سرنشین انتحاری ایران که برای کار در همین جغرافیا طراحی شدهاند، هرگونه تلاش برای تدارکاترسانی به جزیره را به یک خودکشی لجستیکی تبدیل میکنند. در واقع، ترامپ با فرستادن نیرو به خارگ، برخلاف تصور خود که یک اهرم فشار علیه تهران به دست میآورد، هزاران سرباز امریکایی را به گروگانهایی داوطلب در تیررس مستقیم ارتش ایران تبدیل میکند که حفظ جان آنها روزانه هزینههای حیثیتی و جانی گزافی برای واشنگتن به بار خواهد آورد. در نهایت، فاکتور سوم که تیر خلاص را به این رویای ۳۸ ساله میزند، «دکترین زمین سوخته» است. ذهنیت تاجرپیشه دونالد ترامپ بر این فرض استوار است که او یک پایانه نفتی سالم، مدرن و باارزش را تصرف خواهد کرد تا از درآمد یا پتانسیل آن به عنوان بزرگترین اهرم فشار اقتصادی استفاده کند. اما این نگاه، ماهیت ایدئولوژیک و بازدارندگی نظامی ایران را کاملا نادیده میگیرد. ساختار دفاعی ایران هرگز اجازه نخواهد داد که گرانقیمتترین ملک اقتصادیاش سالم به دست رقیب بیفتد. در صورت وقوع یک حمله زمینی جدی برای اشغال جزیره، ایران پیش از تسلیم آن، دکترین زمین سوخته را اجرا خواهد کرد. در نتیجه این اقدام، تفنگداران دریایی امریکا پس از تحمل تلفات سنگین، قدم بر صخرهای سوخته، ویران، آلوده به لکههای نفتی و کاملا بیارزش خواهند گذاشت که بازسازی آن سالها زمان و میلیاردها دلار هزینه میطلبد. در این حالت، نه تنها هیچ اهرم فشاری برای معامله به دست ترامپ نمیافتد، بلکه او خود را گرفتار یک «ویتنام کوچک دریایی» خواهد دید؛ صخرهای مرگبار در خلیجفارس که هزینههای نگهداری آن، کاخ سفید را به زانو درمیآورد. رویای کهنه تجاری، در دنیای واقعی نظامی، جز یک بنبست مطلق و تراژیک چیز دیگری نیست.
دیدگاه تان را بنویسید