کد خبر: 768947
|
۱۴۰۵/۰۱/۲۷ ۱۰:۴۵:۰۰
| |

ایران و آمریکا توافق خواهند کرد یا بشکه‌های باروت خاورمیانه منفجر خواهد شد؟

روزنامه اعتماد نوشت: آیا تهران و واشنگتن موفق خواهند شد «واقعیت برخورد» را به یک «معامله صلب» تبدیل کنند یا تاریک‌خانه دیپلماسی، خود به جرقه‌ای بدل خواهد شد که بشکه‌های باروت خاورمیانه را برای همیشه منفجر می‌کند؟

ایران و آمریکا توافق خواهند کرد یا بشکه‌های باروت خاورمیانه منفجر خواهد شد؟
کد خبر: 768947
|
۱۴۰۵/۰۱/۲۷ ۱۰:۴۵:۰۰

«نبرد سایه‌ها در تاریک‌خانه دیپلماسی» عنوان یادداشت روزنامه اعتماد به قلم علی ودایع است که در آن آمده: تقابل ایران و ایالات‌متحده در فضای پسانشست اسلام‌آباد، زیر چتر اتمسفر باروت خاورمیانه آغشته به نفت و خون در نقطه «فرسایش سخت» ادامه دارد. در این برزخ و تعلیق استراتژیک، تداخل شدید سیگنال‌های جنگ و صلح، امکان محاسبه کنش و واکنش متغیرها را با چالش مواجه کرده است. فراتر از این غبار، شواهد نشان می‌دهد که طرفین آگاهانه در حال گذار از پارادایم مشخصی هستند؛ جایی که بشکه‌های باروت، نه برای انفجار، بلکه برای فرم‌دهی به یک «توافق در لبه پرتگاه» چیده شده‌اند. در این پارادایم جدید، دیپلماسی دیگر زبان مفاهمه نیست، بلکه نوعی «تهاجم استراتژیک» است که در آن، کلمات نقش گلوله‌های مشقی را بازی می‌کنند تا راه برای شلیک نهایی (یا معامله نهایی) باز شود. «دونالد ترامپ» و«جی دی ونس» می‌خواهند «تصور برخورد» را زودتر از «واقعیت برخورد» در ذهن تهران ایجاد کنند اما آنها با یک «بازیگر سرسخت» مواجه هستند. بازی با جنگ و صلح، مذاکره و توافق یا حتی محاصره همگی متغیرهای تابع یک معادله کلان هستند.  در این بازی لبه پرتگاه، آیا «تاریک‌خانه دیپلماسی» مسیری برای عبور از منطقه خاکستری خواهد گشود یا خود به اتاق انتظار برای یک تقابل گریزناپذیر و از سرگیری «برخورد» تبدیل خواهد شد؟

بازی ادراک-  در پارادایم کلاسیک، «ابهام» یک دارایی استراتژیک و نقابی برای پنهان کردن نیت‌ها بود؛ اما در اتمسفر پسانشست اسلام‌آباد، واشنگتن با زوج «ترامپ-ونس» از این پوسته عبور کرده است. آنچه امروز تحت عنوان «محاصره دریایی» یا تهدیدهای بی‌پروای «سزار موطلایی» مشاهده می‌کنیم، نه یک جنون گذرا، که یک «شفاف‌سازی تهاجمی» برای فلج کردن سیستم عصبی تهران است. در این دکترین، کاخ سفید دیگر به دنبال «شک رقیب» نیست؛ آنها به دنبال «یقین رقیب» هستند. یقین به این گزاره که «شلیک قطعی است، مگر اینکه معامله‌ای رخ دهد.» این یک جراحی ادراکی سخت است که در آن، هدف نه انهدام فیزیکی ناوگان، بلکه انهدام «اراده‌ مقاومت» پیش از وقوع نخستین برخورد است. در این میان، اگرچه «دیپلماسی روی بشکه‌های باروت» همچنان ادامه دارد اما در عمل ماهیت و فرم متفاوتی به خود گرفته است. 

در این فرم جدید، دیپلماسی دیگر فرآیندی برای خاموش کردن فتیله‌ها یا تفاهم‌های اخلاقی نیست، بلکه ماموریت اصلی آن، مدیریت دقیق «ترس از انفجار» است. دیپلماسی در این تاریک‌خانه، نه یک صلح‌طلب، که یک «تکنسین مواد منفجره» است که با تکیه بر فشار میدان، به دنبال گرفتن امضایی پای قراردادی است که در شرایط عادی، «امضاناپذیر» و «فراتر از خطوط قرمز» می‌نمود. در این معادله تهران و واشنگتن هر کدام بازی ویژه خود را با طرح «معماواره‌های امنیتی» دنبال می‌کنند.  اینجا، پارازیت‌های عمدی و تداخل سیگنال‌ها (میان تهدیدهای ترامپ و پالس‌های ونس)، نه یک خطای محاسباتی، بلکه موتور پیشران نبرد ادراکی هستند تا تهران را در وضعیت «فرسایش ذهنی» نگاه دارند. مدل رفتاری متوازن تهران به شکل سنتی و دست ایران روی سلاح ژئوپلیتیکی هرمز و سناریوی «صلح برای همه، جنگ برای همه» یک رویکرد ویژه است. در دنیای عریان رئالیسم تهاجمی، کسی برنده است که بتواند «کابوس برخورد» را پیش از خود برخورد، به واقعیت گریزناپذیر ذهن رقیب تبدیل کند.

انتظار برای راند دوم- برخلاف تحلیل‌های تقلیل‌گرایانه که نشست اسلام‌آباد را یک شکست ارتباطی توصیف می‌کنند؛  ما با یک «بن‌بست برنامه‌ریزی‌ شده»   (Planned Deadlock) روبه‌رو بودیم. بن‌بست همواره به معنای پایان نیست، بلکه گاهی یک «ایستگاه اجباری» است تا طرفین بتوانند وزن جدید خود را در میدان بازخوانی کنند. شاید بتوانیم بگوییم که رسانه‌ها نتوانستند درک درستی از مصاف دیپلماتیک ایران و امریکا در فضای «آتش‌بس موقت» ارایه کنند. واشنگتن با آگاهی از شکاف‌های پرنشدنی، اسلام‌آباد را به یک «تله‌ زمان» تبدیل کرد. هدف از این نشست، نه رسیدن به توافق، بلکه «تثبیت بن‌بست» بود تا پس از آن، پروژه‌ «شفاف‌سازی تهدید» و تکیه بر «دیپلماسی قایق توپ‌دار» مشروعیت پیدا کند. در حقیقت، بن‌بست اسلام‌آباد سوخت لازم برای موتور محاصره دریایی را فراهم کرد؛ پیامی به جهان که «دیپلماسی به انتهای راه رسیده و حالا نوبت قایق‌های توپ‌دار است.» در این میان، «تداخل سیگنالی» میان خشونت کلامی ترامپ و تمایل ظاهری «ونس» به مذاکره، قطعات یک پازل واحد برای مدیریت ادراک در تهران هستند. این پارازیت‌های عمدی، بن‌بست را «معلق» نگه می‌دارند تا حریف در وضعیت نه جنگ و نه صلح، دچار «خطای محاسباتی ناشی از خستگی» شود. در تاریک‌خانه‌ دیپلماسی، بن‌بست اسلام‌آباد همان نقطه‌ای است که در آن «کلمات» به نفع «موقعیت‌های میدانی» عقب‌نشینی کردند. تکرار خطای محاسباتی ترامپ اینجاست که تهران هنوز هدفی ارزان است و در نهایت تسلیم خواهد شد.

بنابراین، آنچه در اسلام‌آباد رخ داد، یک حادثه نبود؛ یک «آرایش جنگی در لباس دیپلماسی» بود تا طرفین با عبور از ابهام‌های کاذب، برای نخستین‌بار با «واقعیت سخت قدرت» روبه‌رو شوند. اکنون، بن‌بست اسلام‌آباد نه یک دیوار، بلکه سکویی است که ایران و امریکا «خطوط قرمز» را مبتنی بر «منافع استراتژیک» و احتمالا «انعطاف تاکتیکی» را برای یکدیگر ترسیم کردند.

دوقطبی در قلب واشنگتن - در حالی که در «تاریک‌خانه دیپلماسی»، کلمات میان تهران و واشنگتن با بوی باروت مبادله می‌شوند، اندیشکده‌های امریکایی در حال تئوریزه کردن خروج  از «منطقه خاکستری» هستند اما نگاه‌ها در امریکا درگیر دوقطبی شده است.  

الف -  امیدواری جنگ‌طلبان:  از منظر اتاق‌های فکر نزدیک به جمهوری‌خواهان، دکترین ترامپ-ونس برخلاف دوره‌ نخست، دیگر به دنبال یک «عکس یادگاری» یا توافقی نمادین نیست. آنها به دنبال «پایان بازداری ایران» از طریق یک دیپلماسی تهاجمی هستند که پشتوانه‌ آن، محاصره فیزیکی شریان‌های حیاتی است. اندیشکده‌هایی نظیر «موسسه مطالعات جنگ» ISW بر این باورند که بن‌بست اسلام‌آباد، پیش‌درآمدی برای آغاز عملیات «فرسایش تدریجی» است. در این سناریو، هدف نه یک جنگ تمام‌عیار، بلکه انهدام نقطه‌ای ظرفیت‌های هسته‌ای و موشکی تحت پوشش «دفاع پیش‌دستانه» است تا ایران در مذاکرات احتمالی، هیچ برگ برنده‌ای برای چانه‌زنی نداشته باشد. همزمان برآورد «مرکز مطالعات استراتژیک و بین‌المللی» CSIS مدعی است که محاصره‌ دریایی، ابزاری برای فشار اقتصادی سخت است. آنها معتقدند فشار محاصره درنهایت منجر به یک «گسست ادراکی» میان حاکمیت و بدنه اجتماعی می‌شود که خروجی آن، تسلیم بدون قید و شرط در پای میز مذاکره خواهد بود. 

ب- نگرانی لایه‌های نخبگانی: در مقابل نگاه جمهوری‌خواهان و اندیشکده‌های تندرو که محاصره دریایی را «ابزار پیروزی» می‌بینند، دموکرات‌ها آن را «بنزین بر آتش منطقه خاکستری» توصیف می‌کنند. در قلب واشنگتن، نخبگان سایه در جبهه دموکرات‌ها بر این باورند که «دیپلماسی باروت»، بیش از آنکه راهگشا باشد، ایران را به سمت اتخاذ «گزینه‌های آخرالزمانی» سوق می‌دهد. آنها هشدار می‌دهند که تاریک‌خانه دیپلماسی ترامپ، فاقد «اعتبار حقوقی» است و همین مساله، هرگونه توافق احتمالی را به یک آتش‌بس لرزان تبدیل خواهد کرد.

 شورای آتلانتیک معتقد است که اقدامات مرد دیوانه، نه تنها ایران را به عقب نمی‌راند، بلکه «تابوهای امنیتی» خلیج‌فارس را برای همیشه می‌شکند. آتلانتیک هشدار می‌دهد که شفاف‌سازی تهدید (محاصره دریایی) یک قمار خطرناک است که می‌تواند به جای تسلیم، منجر به «انفجار ناخواسته» شود. از نگاه آنها، ونس در اسلام‌آباد به جای مذاکره، در حال ابلاغ «فرمان تسلیم» بود که در فرهنگ استراتژیک تهران، پاسخی جز «مقاومت تهاجمی» نخواهد داشت. نزدیکان به دموکرات‌ها در بروکینگز و چهره‌هایی مانند «سوزان مالونی» بر «هزینه‌های انسانی و اقتصادی» تمرکز دارند. آنها استدلال می‌کنند که ونس با وجود ژست «پلیس خوب»، فاقد ابزارهای دیپلماتیک واقعی است. از نظر بروکینگز، دولت ترامپ در حال تخریب «زیرساخت‌های دیپلماسی» است و این باعث می‌شود که حتی در صورت تمایل طرفین، هیچ «تضمین معتبری» برای صلح پایدار وجود نداشته باشد. آنها نگرانند که این بن‌بست، ایران را به سمت دکترین هسته‌ای غیرقابل‌بازگشت سوق دهد. همزمان، تحلیلگران بنیاد کارنگی معتقدند که تیم ترامپ دچار «غروراستراتژیک» شده است.  بنیاد کارنگی معتقد است این تصور که می‌توان با محاصره دریایی، ایران را به «تاریک‌خانه» کشاند و امضای تسلیم گرفت، یک سوءمحاسبه بزرگ از «تاب‌آوری ملی ایران» است.  ازسوی دیگر، در لایه‌های واقع‌گرایانه‌تر مثل تحلیل‌های «شورای روابط خارجی» CFR، اعتقاد بر این است که ترامپ از «دیپلماسی قایق توپ‌دار» برای رسیدن به یک «صلح مسلح» استفاده می‌کند. تحلیلگران CFR مانند «ریچارد هاس» یا «استیون کوک» معتقدند نشست اسلام‌آباد ثابت کرد که ساختار قدرت در ایران با فشار کلامی یا نشست‌های نمایشی فرو نمی‌پاشد. از نظر آنها، تقابل پسانشست باید بر «مهار هوشمند» متمرکز باشد. آنها به ترامپ توصیه می‌کنند که به جای رویاپردازی برای یک «فروپاشی سریع» به دنبال یک «تعادل دردناک» باشد؛ یعنی وضعیتی که در آن ایران نه آن‌قدر قدرتمند باشد که نظم منطقه را بر هم بزند و نه آن‌قدر تحت فشار که دست به انتحار هسته‌ای یا منطقه‌ای بزند. نگاه شورای روابط خارجی امریکا به تقابل فعلی، نگاهی «مدیریتی» است. آنها معتقدند هدف از فشارها در پسانشست اسلام‌آباد نباید آغاز جنگ باشد، بلکه باید کشاندن ایران به پای میزی باشد که در آن «واقعیت‌های جدید قدرت» (ازجمله نفوذ منطقه‌ای و برنامه موشکی) نقد شود. آنها محاصره دریایی را نه به عنوان مقدمه جنگ، بلکه به عنوان یک «اهرم چانه‌زنی خشن» می‌بینند تا تهران را متقاعد کنند که نظم پسانشست اسلام‌آباد، دیگر نظم سابق نیست.

محدودیت‌های سخت ترامپ -  واقعیت اینجاست که با نگاهی عمیق‌تر به زیرساخت‌های قدرت متوجه می‌شویم که قایق‌های توپ‌دار امریکا روی دریایی از «محدودیت‌های صلب» شناور هستند. واشنگتن درحالی از «محاصره کامل» و «تخریب ساختاری» سخن می‌گوید که در عمل، دستانش در بند زنجیرهای ژئوپلیتیک و اقتصادی گرفتار است. ۱. تله‌ انرژی و تورم: ترامپ به خوبی می‌داند که هرگونه جرقه در خلیج‌فارس که منجر به توقف جریان انرژی شود، قیمت نفت را به اعدادی فراتر از 200 دلار می‌رساند که می‌تواند اقتصاد متزلزل پسابحران امریکا را به زانو درآورد. برای دولتی که بقای سیاسی‌اش به «قدرت خرید مردم امریکا» گره خورده، جنگ در هرمز نه یک گزینه، بلکه یک «خودکشی اقتصادی» است.

۲. فرسودگی استراتژیک و متحدان لرزان: برخلاف دوره‌ نخست، متحدان منطقه‌ای واشنگتن دیگر میلی به قمار بر سر امنیت خود ندارند. آنها دریافته‌اند که در نبرد میان «فیل‌ها»، این «چمنزار منطقه» است که لگدمال می‌شود. محدودیت امریکا در جلب اجماع جهانی برای یک تقابل نظامی تمام‌عیار، «محاصره دریایی» را از یک تهدید وجودی به یک «نمایش پرهزینه» تقلیل می‌دهد.

۳. بن‌بست لجستیک و هزینه‌ نبرد نامتقارن: بدنه کارشناسان پنتاگون به خوبی از هزینه‌ نبرد با بازیگری که «منطقه خاکستری» را خانه‌ خود می‌داند، آگاه است. اراده‌ ونس برای مذاکره، بیش از آنکه ناشی از «حسن‌نیت» باشد، برآمده از این درک واقع‌گرایانه است که امریکا توان مدیریت یک «جنگ فرسایشی چندجبهه‌ای» را ندارد. در این میان ناگفته نماند که ماجرای عزل ژنرال‌های چهارستاره به دلیل مخالفت با جنگ علیه ایران و اختلافات با «پیت هگست» هنوز در وزارت جنگ امریکا وجود دارد.  بنابراین، نبرد ادراکی ترامپ، تلاشی است برای پنهان کردن این محدودیت‌های سخت. آنها به دنبال آن هستند که پیش از آنکه «ناتوانی ساختاری»شان در میدان عمل افشا شود، در تاریک‌خانه دیپلماسی به یک «معامله تحمیلی» دست یابند. در حقیقت، محاصره دریایی بیش از آنکه «مقدمه‌ جنگ» باشد، «آخرین تلاش یک قدرت در حال فرسایش» برای حفظ پرستیژ هژمونیک است.

الزام به یک توافق-  امریکا در «تاریک‌خانه‌ دیپلماسی» به همان اندازه نیازمند توافق است که ایران؛ با این تفاوت که واشنگتن با صدای بلندتری بلوف می‌زند تا ضعف بنیادین خود در «مدیریت پساانفجار» را مخابره نکند.مضافا اینکه زمان علیه مرد دیوانه است. خاورمیانه دیگر نه با منطق «دیپلماسی کلاسیک» قابل فهم است و نه با «ابهام استراتژیک» قابل مدیریت؛ بلکه باید نبرد سایه‌ها را رمز گشایی کرد. ما به شکلی گریزناپذیر به قلب «نبرد ادراکی در تاریک‌خانه‌ دیپلماسی» پرتاب شده‌ایم. در این اتمسفر بدخیم، واشنگتن با آرایش «قایق‌های توپ‌دار»، در تلاش است تا «واقعیت قدرت» را پیش از اعمال آن، به «باور تسلیم» در ذهن رقیب تبدیل کند و ایران سرسختانه سلاح ژئوپلیتیکی خود را حفظ کرده است. در این معادله، بنا به گفته «جان مرشایمر» تهران توانست با «تاب‌آوری سخت در مقابل فشار سخت» موازنه وحشت را حفظ کند.

باید دقت داشت که این بازی لبه‌ پرتگاه، شمشیری دو لبه است. اگرچه ترامپ و ونس با شفاف‌سازی تهدید و مدیریت پارازیت‌های عمدی، به دنبال فلج کردن سیستم عصبی تهران هستند، اما واقعیت‌های صلب ژئوپلیتیک و محدودیت‌های ساختاری امریکا، «تاریک‌خانه‌ دیپلماسی» را به میدانی برای یک «قمار دوطرفه» تبدیل کرده است. در این فضا، دیپلماسی دیگر نه برای صلح، بلکه برای فرم‌دهی به یک «توازن وحشت جدید» است که روی بشکه‌های باروت بنا شده است.

تاریک‌خانه جایی است که در آن «ادراک حریف از قدرت شما» مهم‌تر از خود «قدرت شما» است. در نبرد سایه‌ها، طرفین با ارسال سیگنال‌های متناقض و پارازیت‌های عمدی، سعی می‌کنند دستگاه محاسباتی رقیب را دچار «فرسایش تحلیلی» کنند. کسی برنده است که بتواند حریف را متقاعد کند که هزینه مقاومت، بسیار بیشتر از سود تسلیم است، بدون آنکه حتی یک گلوله شلیک کرده باشد. پرسش بنیادین اما همچنان در افق غبارآلود منطقه باقی است: در این نبرد ادراکی سخت، آیا تهران و واشنگتن موفق خواهند شد «واقعیت برخورد» را به یک «معامله صلب» تبدیل کنند یا تاریک‌خانه دیپلماسی، خود به جرقه‌ای بدل خواهد شد که بشکه‌های باروت خاورمیانه را برای همیشه منفجر می‌کند؟

دیدگاه تان را بنویسید

خواندنی ها