تداوم سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه؛ فراتر از تغییر دولتها و چهرهها
سیاست خارجی ایالات متحده در خاورمیانه، بهویژه در چهار دهه اخیر، یکی از پرچالشترین و در عین حال قابلتحلیلترین حوزههای روابط بینالملل بوده است. هرچند در ظاهر، تغییر دولتها در واشنگتن همواره با وعدههایی تازه، ادبیاتی متفاوت و چهرههایی جدید همراه بوده، اما مرور تحولات این دوره نشان میدهد که در بسیاری از پروندههای مهم منطقهای، یک خط تداوم قابلتشخیص وجود دارد؛ خطی که فراتر از اشخاص، به ساختار قدرت، منافع راهبردی، شبکههای نفوذ و منطق ژئوپلیتیک بازمیگردد. از این منظر، تقلیل سیاست خارجی آمریکا به شخصیت یک رئیسجمهور خاص، تحلیلی ناقص و گاه گمراهکننده است.
علیرجا رجایی نوشت: سیاست خارجی ایالات متحده در خاورمیانه، بهویژه در چهار دهه اخیر، یکی از پرچالشترین و در عین حال قابلتحلیلترین حوزههای روابط بینالملل بوده است. هرچند در ظاهر، تغییر دولتها در واشنگتن همواره با وعدههایی تازه، ادبیاتی متفاوت و چهرههایی جدید همراه بوده، اما مرور تحولات این دوره نشان میدهد که در بسیاری از پروندههای مهم منطقهای، یک خط تداوم قابلتشخیص وجود دارد؛ خطی که فراتر از اشخاص، به ساختار قدرت، منافع راهبردی، شبکههای نفوذ و منطق ژئوپلیتیک بازمیگردد. از این منظر، تقلیل سیاست خارجی آمریکا به شخصیت یک رئیسجمهور خاص، تحلیلی ناقص و گاه گمراهکننده است.
درک این تداوم، مستلزم عبور از نگاه سطحی به تحولات سیاسی آمریکا و توجه به لایههای عمیقتر تصمیمسازی در این کشور است. در ایالات متحده، رئیسجمهور هرچند چهره اصلی و سخنگوی سیاست خارجی بهشمار میرود، اما تصمیمات کلان در خلأ و صرفاً بر اساس اراده فردی او اتخاذ نمیشود. کاخ سفید، کنگره، پنتاگون، وزارت خارجه، نهادهای اطلاعاتی، مجتمع نظامی-صنعتی، اندیشکدهها، رسانهها و شبکههای لابیگری، همگی در شکلدادن به سیاست خارجی نقش دارند. در این میان، منافع گروههای اثرگذار، بهویژه لابیهای سیاسی فعال در حوزه خاورمیانه، اهمیت ویژهای یافته و بر مسیر تصمیمها تأثیر گذاشتهاند.
اگر به کارنامه دولتهای مختلف آمریکا در منطقه نگاه کنیم، با وجود تفاوتهای آشکار در لحن و سبک، الگوی رفتاری مشابهی دیده میشود. جنگ افغانستان، حمله به عراق، مداخله در لیبی، فشار حداکثری علیه ایران، حمایت از برخی متحدان منطقهای و در سالهای اخیر حمایت گسترده سیاسی، نظامی و دیپلماتیک از اسرائیل در جنگ غزه، همگی نشانههایی از استمرار یک منطق واحدند. این منطق، بر حفظ برتری ژئوپلیتیکی آمریکا، مهار رقبا، صیانت از نظم مورد نظر واشنگتن و تضمین امنیت متحدان اصلی آن در منطقه استوار است. بنابراین، گرچه دولتها در شیوه بیان و ابزار اجرا متفاوتاند، در اهداف کلان معمولاً اشتراکهای بنیادین دارند.
دولت جورج بوش پسر، با حمله به افغانستان و عراق، یکی از آشکارترین نمونههای مداخله نظامی آمریکا در خاورمیانه را رقم زد. این دو جنگ، نهتنها ساختار سیاسی و امنیتی منطقه را دستخوش تحولات عمیق کرد، بلکه پیامدهای انسانی، امنیتی و اقتصادی گستردهای به همراه داشت. در این دوره، منطق «جنگ پیشدستانه» و «مبارزه با تروریسم» به ابزار اصلی توجیه حضور نظامی آمریکا تبدیل شد. با این حال، نتایج میدانی نشان داد که این سیاستها نهتنها امنیت پایدار ایجاد نکرد، بلکه به تشدید بیثباتی، افزایش افراطگرایی و فرسایش اعتبار آمریکا در سطح جهانی انجامید.
در دوره باراک اوباما نیز، اگرچه زبان دیپلماسی و چندجانبهگرایی پررنگتر شد، اما در عمل، بسیاری از الگوهای پیشین ادامه یافت. مداخله در لیبی، همراهی با ناتو در سرنگونی حکومت معمر قذافی، و نیز تداوم حمایت از برخی سیاستهای منطقهای، نشان داد که تغییر در لحن الزاماً به معنای تغییر در ماهیت نیست. اوباما در عرصه بینالمللی چهرهای نرمتر و دیپلماتیکتر از سلف خود بود، اما در ساختار تصمیمگیری و منطق کلی سیاست خارجی، فاصله بنیادینی با گذشته ایجاد نشد. این امر، خود گواه آن است که سیاست خارجی آمریکا بیش از آنکه به شخصیت رئیسجمهور وابسته باشد، به الزامات ساختاری و فشارهای بیرونی و درونی گره خورده است.
دولت دونالد ترامپ نیز نمونهای روشن از این تداوم در قالبی متفاوت بود. ترامپ با لحن تند، رفتار غیرمتعارف و شعارهای ضدسیستمی وارد کاخ سفید شد، اما در عمل، بسیاری از سیاستهای او در امتداد رویکردهای پیشین آمریکا قابلفهم است. خروج از توافق هستهای ایران، اعمال سیاست فشار حداکثری، تشدید تحریمها، انتقال سفارت آمریکا به بیتالمقدس و ترور سردار قاسم سلیمانی، تنها بخشی از اقداماتی بود که تنش در منطقه را بهطور بیسابقهای افزایش داد. اگرچه ترامپ گاه خود را مخالف «جنگهای بیپایان» معرفی میکرد، اما اقداماتش در عمل به تقویت منطق تقابل و تضعیف دیپلماسی منجر شد. این تجربه نشان داد که تفاوت یک رئیسجمهور با دیگری، لزوماً به معنای تغییر مسیر سیاست خارجی نیست؛ بلکه گاهی تنها شکل بیان و شدت اجرا دگرگون میشود.
در دولت جو بایدن نیز، انتظار میرفت بازگشت به دیپلماسی، کاهش تنش و احیای برخی اصول چندجانبهگرایی در دستور کار قرار گیرد. با این حال، روند تحولات نشان داد که ساختار سیاست خارجی آمریکا همچنان در مدار قبلی حرکت میکند. حمایت گسترده از اسرائیل در جنگ غزه، تداوم همکاریهای نظامی و سیاسی، و ناتوانی در فاصلهگیری از فشارهای داخلی و منطقهای، بار دیگر این واقعیت را برجسته کرد که وعدههای انتخاباتی، الزاماً به تغییرات بنیادین در سیاست خارجی نمیانجامد.
در برابر این دیدگاه، نویسندگان کتاب «حالت خطرناک دونالد ترامپ» به اصل دیگری استناد کردند: وظیفه هشدار. بر اساس این منطق، اگر متخصصی به این نتیجه برسد که یک فردِ صاحبقدرت میتواند خطری جدی برای جامعه ایجاد کند، سکوت او ممکن است به نوعی غفلت اخلاقی تبدیل شود. از نگاه آنان، وقتی رفتارهای یک رئیسجمهور بارها در انظار عمومی نشانههایی از تکانشگری، بیثباتی، تحریف واقعیت و خشم کنترلنشده را آشکار میکند، دیگر نمیتوان همه چیز را پشت قواعد حرفهای پنهان کرد. بهویژه آنکه در چنین جایگاهی، خطا فقط متوجه فرد نیست، بلکه امنیت جامعه را هم در معرض تهدید قرار میدهد.
از همین جا، بحث ترامپ از یک موضوع صرفاً روانپزشکی فراتر میرود و به مسئلهای سیاسی-اخلاقی تبدیل میشود. در دنیایی که قدرت سیاسی، رسانهای و نظامی در دست شمار محدودی از رهبران متمرکز شده، آیا میتوان سلامت روان آنان را مسئلهای حاشیهای دانست؟ آیا توانایی رهبر در مهار خشم، تشخیص واقعیت، تحمل نقد و تصمیمگیری مسئولانه، امری فرعی است؟ پاسخ بسیاری از ناظران منفی است. زیرا در عصر حاضر، یک سخنرانی، یک پیام در شبکه اجتماعی یا یک فرمان اجرایی میتواند بازارها را تکان دهد، بحران دیپلماتیک ایجاد کند یا زمینهساز تنشهای گستردهتر شود. بنابراین، منش و روان صاحب قدرت، دیگر موضوعی خصوصی نیست، بلکه بخشی از امنیت عمومی است.
با این همه، باید از یک سادهسازی خطرناک پرهیز کرد. مسئله ترامپ را نباید به معنای تقلیل سیاست به روانپزشکی یا تبدیل هر رفتار نامتعارف به نشانه بیماری فهمید. خطر اصلی دقیقاً در همینجاست: اگر تحلیل سیاسی به تشخیص بالینی فروکاسته شود، هم سیاست را از زمینههای ساختاریاش جدا کردهایم و هم روانپزشکی را به ابزار مناقشات عمومی بدل ساختهایم. از این رو، بحث بر سر ترامپ باید همزمان دو سطح را حفظ کند: از یک سو حساسیت نسبت به خطرهای ناشی از شخصیتهای مسئلهدار در رأس قدرت، و از سوی دیگر پایبندی به دقت علمی و اخلاق حرفهای.
ترامپ در نهایت فقط درباره یک فرد نیست؛ او نشانهای از وضعیت سیاست در عصر جدید است. او نشان داد که در جهان رسانهای امروز، مرز میان نمایش و واقعیت، میان خشم و رهبری، و میان خودنمایی و قدرت، تا چه اندازه باریک شده است. اگر در گذشته سیاستمدار موفق کسی بود که بتواند نهادها را مدیریت کند، امروز گاه کسی موفق تلقی میشود که بتواند افکار عمومی را با هیجان، جنجال و تصویرسازی تسخیر کند. این تغییر، در عین جذابیت ظاهری، خطرات جدی نیز به همراه دارد؛ زیرا قدرتی که از منطق و مسئولیت جدا شود، بهسادگی میتواند به بیثباتی تبدیل گردد.
از این منظر، ترامپ هشداری است درباره آینده سیاست. او یادآور این حقیقت است که نمیتوان قدرت را از شخصیت جدا دانست و نمیتوان روان صاحب قدرت را کاملاً بیاهمیت شمرد. البته این به معنای آن نیست که هر رئیسجمهور یا رهبر سیاسی باید موضوع داوری روانپزشکی عمومی قرار گیرد؛ بلکه معنایش آن است که در عصر بحرانهای پیچیده، معیارهای انتخاب و ارزیابی رهبران باید فراتر از شعار، محبوبیت و نمایشهای رسانهای باشد. جامعهای که فقط به ظاهر قدرت توجه کند و از درون آن غفلت ورزد، ممکن است روزی هزینهای سنگین بپردازد.
در پایان، میتوان گفت ترامپ مرز میان قدرت، روان و اخلاق را به مسئلهای عمومی تبدیل کرد. او نشان داد که سیاست مدرن، دیگر فقط میدان رقابت برنامهها و احزاب نیست، بلکه صحنهای است که در آن، ساختار شخصیت فردی میتواند بر سرنوشت ملتها اثر بگذارد. شاید مهمترین درس تجربه ترامپ همین باشد: قدرتِ بیمهار و شخصیتِ بیمهار، ترکیبی خطرناک میسازند. سیاست اگر از اخلاق و مسئولیت جدا شود، به نمایش قدرت فروکاسته میشود؛ و اگر از شناخت دقیق انسانِ صاحب قدرت غفلت کند، ممکن است جامعه هزینه آن را بپردازد.
دیدگاه تان را بنویسید