چرا جامعه پشت عادل فردوسیپور درمیآید؟
آنچه در روزهای اخیر بیش از خود ماجرا اهمیت داشت، واکنش جامعه بود. کافی بود شبکههای اجتماعی را مرور کنید. بسیاری از کسانی که ماهها سکوت کرده بودند، درباره عادل نوشتند. نه از سر علاقه به فوتبال، بلکه چون در او تصویری از خود میدیدند. انسانی که بدون رانت و وابستگی، با دانش، تلاش و پشتکار به جایگاه اجتماعی رسیده است. چنین چهرهای برای نسل جوان فقط یک مجری تلویزیونی نیست، نشانهای است از اینکه هنوز میتوان با شایستگی پیش رفت.
«ما و آدمهای خاکستری» عنوان یادداشت روزنامه اعتماد به قلم قادر باستانی تبریزی است که در آن آمده؛ در روزهایی که نام عادل فردوسیپور دوباره به موضوع بحث عمومی تبدیل شد، همدلی معنادار مردم نشان داد، مساله فقط یک مجری، یک رسانه یا بستن یک برنامه ورزشی نیست. آنچه حساسیت آفرید، جایگاه گروهی از شهروندان است که نه در صف مخالفان نظام قرار میگیرند و نه حاضرند صرفا تاییدکننده همه تصمیمها باشند. این همان طیف خاکستری جامعه است که دوام و تعادل هر نظام سیاسی، بیش از آنکه به دو سر طیف وابسته باشد، به حفظ و اقناع آن وابسته است. قدرت واقعی حکمرانی، در افزایش شمار مخالفان نیست، در حفظ اعتماد آدمهای خاکستری است. حفظ سرمایههایی مانند عادل و هر «انسانرسانه» دیگری که اعتبار حرفهای و اعتماد اجتماعیاش فراتر از یک فرد، به یک سرمایه ملی تبدیل شده، دفاع از یک شخص نیست؛ دفاع از سرمایه اجتماعی کشور است، چون افکار عمومی از خلال نحوه رفتار با او، شیوه حکمرانی را ارزیابی میکند و هرگاه بخش مهمی از جامعه احساس کند با یک سرمایه اجتماعی منصفانه رفتار نشده است، این احساس به تصویر کلی نظام حکمرانی تسری مییابد. در واقع یکی از خطاهای رایج در حکمرانی، ناتوانی در تحمل آدمهای خاکستری است. مساله از جایی شروع میشود که قدرت سیاسی، جامعه را فقط به دو گروه همراهان و مخالفان تقسیم میکند. در این میان، نخستین قربانی، شهروندانی هستند که واقعیت را از یک زاویه نمیبینند. نقد میکنند، اما تعلق خود را هم انکار نمیکنند. آنها سرمایه تعادل، عقلانیت و ثبات جامعه به شمار میروند. جامعهای که همه را به انتخاب میان سفید و سیاه وادار کند، پیش از هر چیز همین سرمایههای میانی را از دست میدهد. باید دانست، تلاش برای حذف این گروه، تقویت وحدت و همبستگی نیست؛ آغاز دوقطبی و فرسایش سرمایه اجتماعی است. برخی ترجیح میدهند جامعه را ساده ببینند؛ هر کس یا همراه است یا مخالف. یا خودی است یا غیرخودی. در چنین نگاهی، جایی برای تردید، نقد، تفاوتنظر و حتی تغییر موضع باقی نمیماند.
حال آنکه جامعه واقعی با این دوگانههای ساده پیش نمیرود. انسانها مجموعهای از تعلقات، تجربهها و باورهای گاه متعارضاند. یک نفر میتواند هم به کشورش وفادار باشد و هم منتقد سیاستهای آن؛ هم به ارزشهای بنیادین پایبند باشد و هم تصمیمی را نادرست بداند. هنر حکمرانی، توانایی فهم و مدیریت این پیچیدگی است. گاهی فردی که سالها با دانش، تخصص و اعتبار حرفهای برای خود سرمایه اجتماعی ساخته است، ناگهان برمبنای یک موضع، یک جمله یا حتی یک ارتباط قضاوت میشود. ماجرای کنار گذاشتن عادل فردوسیپور از برنامه «نود» شبکه سه صداوسیما و محدودیتهایی که پس از آن با آن مواجه شد، صرفنظر از داوری درباره خود او، از همین زاویه قابل تأمل است. واقعا چرا در مواجهه با سرمایههای اجتماعی، حذف و طرد به کار گرفته میشود؟ آدمهای خاکستری، حلقه اتصال جامعهاند. آنها میتوانند میان بخشهای مختلف جامعه و حاکمیت پل بزنند، سوءتفاهمها را کاهش دهند و مانع دوقطبی شوند. حکمرانی موفق، هنر مدیریت تفاوتهاست. جامعه قدرتمند، جامعهای نیست که همه افرادش مثل هم فکر کنند؛ جامعهای است که افراد متفاوت بتوانند در چارچوب قانون، کنار هم زندگی و فعالیت کنند. قانون همزمانی قدرت میآفریند که شفاف، عمومی و قابل دفاع باشد. تصمیمهای مبهم، حتی اگر با نیت اصلاح گرفته شوند، میتوانند نتیجه معکوس داشته باشند، چون در ذهن جامعه این پرسش شکل میگیرد که آیا معیارها برای همه یکسان است یا نه. مساله البته فقط بستن برنامه «فوتبال ۳۶۰» یا عادل فردوسیپور نیست. اینها تنها نمونههایی هستند که یک مساله بزرگتر را به ما یادآوری میکنند که حکمرانی چگونه با نیروهای میانی جامعه مواجه میشود. جامعه را نه افراطیترین موافقان میسازند و نه تُندترین مخالفان. ستونهای اصلی آن، همان آدمهای خاکستریاند که نقد میکنند، اما تعلق خود را از دست ندادهاند و هنوز میخواهند در چارچوب همین کشور اثرگذار باشند. اگر این گروه احساس کنند جایگاهی در عرصه عمومی ندارند، نخستین زیان آن متوجه خود حکمرانی خواهد شد. هنر حکمرانی، تبدیل سرمایههای اجتماعی به مساله امنیتی یا سیاسی نیست. صریح بگویم؛ اشکهای عادل فردوسیپور را میلیونها نفر دیدند و با او همذاتپنداری کردند. در علم ارتباطات به این پدیده «انتقال عاطفه» میگویند؛ احساسی که از یک فرد فراتر میرود و به برداشت عمومی از یک نهاد یا یک نظام تصمیمگیری سرایت میکند. وقتی افکار عمومی احساس کند با یک شخصیت محبوب و خوشنام منصفانه رفتار نشده است، این احساس فقط متوجه آن فرد نمیماند، بلکه به تصویر حکمرانی نیز تعمیم پیدا میکند. اگر هزینههای ارتباطی چنین تصمیمهایی به اندازه هزینههای حقوقی و اداری آنها دیده میشد، شاید مسیرهای کمهزینهتر و عاقلانهتری انتخاب میشد. آنچه در روزهای اخیر بیش از خود ماجرا اهمیت داشت، واکنش جامعه بود. کافی بود شبکههای اجتماعی را مرور کنید. بسیاری از کسانی که ماهها سکوت کرده بودند، درباره عادل نوشتند. نه از سر علاقه به فوتبال، بلکه چون در او تصویری از خود میدیدند. انسانی که بدون رانت و وابستگی، با دانش، تلاش و پشتکار به جایگاه اجتماعی رسیده است. چنین چهرهای برای نسل جوان فقط یک مجری تلویزیونی نیست، نشانهای است از اینکه هنوز میتوان با شایستگی پیش رفت. به همین دلیل، وقتی چنین سرمایهای آسیب میبیند، بسیاری این پیام را دریافت میکنند که مسیر تلاش و شایستگی، آنگونه که تصور میکردند، امن و پایدار نیست. درست یا نادرست، این همان برداشتی است که در افکار عمومی شکل میگیرد و در حکمرانی، ادراک عمومی گاه به اندازه خود واقعیت اثرگذار است.
دیدگاه تان را بنویسید