گزارش روزنامه اعتماد از زندگی رهبر شهید انقلاب / از همنشینی با مهدی اخوان ثالث و شفیعیکدکنی تا ۶ بار حبس توسط ساواک
برای درک زندگی و زمانه پیکر شهیدی که در تیر ماه داغ تهران روی دستهای داغداران میرود، باید به آغاز داستان بازگشت؛ به دهههای ۳۰ و ۴۰ در مشهد. جایی که سید علی خامنهای جوان، خطوط مرسوم سنتی حوزه را جابهجا میکردند؛ روحانی جوانی که خطیب بود و فقه درس میداد، در انجمنهای ادبی، غزل میسرود، رمانهای روز جهان را ورق میزد و نبض شهر را به دست میگرفت.
چهار ماه پس از واقعه نهم اسفند و اعلام رسمی خبر ترور و شهادت آیتالله سید علی خامنهای، پایتخت خود را برای وداع با مرجع و رهبری آماده میکند که بیش از سه دهه، عالیترین مقام سیاسی، مذهبی و نظامی جمهوری اسلامی ایران بود. تشییع دوم ین رهبر جمهوری اسلامی در میانه تیر ماه سال 1405 را میتوان با عناوین مختلفی توصیف کرد اما قطعا نباید در قالب «بدرقهای رسمی در چارچوب تشریفات حاکمیتی» بسنده کرد.
به گزارش اعتماد، شاید این تشییع را بتوان بیش از هر چیز نقطه تلاقی دو دوره تاریخی متمایز در جمهوری اسلامی پس از انقلاب اسلامی دانست. برای ناظران سیاسی، بدنه جامعه و جریانهای فکری مختلف که لایههای متکثر آن امروز با آمیزهای از بیم و امید به افق پیشرو مینگرند، این روز فراتر از پایان تقویمی یک بیوگرافی که آغازگر دورانی جدید از موازنه قدرت، بازآرایی نیروهای اجتماعی و بازتعریف مناسبات کلان حکمرانی است. تصویرگر جامعهای که در عین جراحت از شوک این حادثه ناگهانی، به شدت درباره ساختار آینده، صیانت از نهادهای قانونی و جهتگیریهای کلان کشور در غیاب یکی از معماران اصلی و شاید اصلیترین معمار بعد از دهه 70 دغدغهمند است. نگاه کادرهای ارشد نظام، جناحهای درونساختاری و رسانههای بینالمللی به این مراسم بزرگ دوخته شده است. مراسمی که حکایت از پایان دوران عمر رهبری دوم با مهر شهادت بر پرونده و آغاز دوران نوین دیگری در جمهوری اسلامی است. دورانی که با سوگ برای رهبری آغاز میشود که در قامت «ستون مرکزی» تکمیل و تکوین جمهوری اسلامی عمل کرد.
آیتالله سید علی خامنهای صرفا یک رهبر در تاریخ جمهوری اسلامی نبودند، بلکه ایشان یکی از اصلیترین معماران و تکویندهندگان این سازه پیچیده سیاسی به شمار میرفتند. نقش ایشان در تاریخ سیاسی معاصر ایران، نقشی پیوسته، نهادی و دگرگونکننده است؛ از روزهای نخستین انقلاب در سال ۱۳۵۷، حضور در شورای انقلاب، هدایت ارگان تشکیلاتی «حزب جمهوری اسلامی»، تئوریپردازی خطمشیهای دفاعی در دوران جنگ هشت ساله و سپس تجربه دو دوره ریاستجمهوری در دهه بحرانی شصت، همگی مقدماتی بودند که تفکر ایشان را شکل دادند. از این جهت در نخستین گام برای بررسی دکترین سیاسی قائد شهید باید هر برهه تاریخی از زندگی او را در در بستر زمان خود ارزیابی کنیم. هنگامی که ایشان در خرداد ۱۳۶۸ سکان هدایت نظام را در دست گرفت، کشور با بحرانِ گذار از دوران بنیانگذار انقلاب بعد از رحلت ایشان و ضرورت بازسازی خرابیهای جنگ مواجه بود. سهم اساسی رهبری دوم جمهوری اسلامی در تکوین نوین نظام، در همین نقطه آشکار میشود: تبدیل یک ساختار انقلابی و معطوف به شخص، به یک بروکراسی مستحکم، نهادینه و متکی بر «حقوق اساسی» و «حکمرانی دینی». ایشان در طول نزدیک به 4 دهه رهبری، موفق شدند با توازنبخشی میان نهادهای انتخابی و انتصابی، مدل ویژهای از حکمرانی را پیش ببرند که در آن، حفظ ثبات کشور و تمامیت ارضی در اولویت نخست قرار داشت.
تحلیلگران منصف با بازخوانی این کارنامه پرفراز و نشیب درمییابند که رهبری شهید چگونه نظام را از دالانهای تاریک بحرانهای بزرگی چون رخدادهای منطقهای، تنشهای عمیق داخلی و تحریمهای استخوانسوز بینالمللی عبور دادند. ایشان با ابزار «فصلالخطاب بودن» در بزنگاههای قطببندی سیاسی، توانست یکپارچگی سرزمینی ایران را حفظ کند. جریانات مختلف سیاسی داخلی و حتی طیفی از اپوزیسیون خارجی که همواره توسعه سیاسی و موازنه میان صندوق رای و نهادهای سنتی را پیگیری میکردند، بعد از شهادت او نیک میدانند و معترف هستند که قواعد بازی سیاسی در ایران امروز، عمیقا متاثر از مهندسی ساختاری و مرزبندیهای فکری و نگاه رهبری شهید به مقوله مردم و حکومت است.
نوشتار پیش رو سعی دارد تا با عبور از تشریفات مرسوم سوگواری نحلههای فکری، دکترین حکمرانی و میراث سیاسی رهبری را بازخوانی کند که از حجرههای سنتی مشهد و قم تا خاکریزهای جبهه و درنهایت مسند رهبری، نقشی بیبدیل در فرمدهی به ساختار نوین جمهوری اسلامی ایران ایفا کرد. کارنامه سیاسی که «بقا» و «اقتدار» دولت-ملت را در تلاطم سختترین بحرانهای 4 دهه جمهوری اسلامی معنا بخشید. روزنامه اعتماد سعی دارد تا بازخوانی این میراث کلان را در روزگار تشییع ایشان ثبت کند.
بخش اول؛ یک روحانی مبارز در مشهد شعر میخواند
برای درک زندگی و زمانه پیکر شهیدی که در تیر ماه داغ تهران روی دستهای داغداران میرود، باید به آغاز داستان بازگشت؛ به دهههای ۳۰ و ۴۰ در مشهد. جایی که سید علی خامنهای جوان، خطوط مرسوم سنتی حوزه را جابهجا میکردند؛ روحانی جوانی که خطیب بود و فقه درس میداد، در انجمنهای ادبی، غزل میسرود، رمانهای روز جهان را ورق میزد و نبض شهر را به دست میگرفت.
فرزند فروردین
شخصیت سیاسی آیتالله سید علی خامنهای بدون شک متاثر از رخدادهای گوناگون بوده اما نقش خانهای محقر در مشهد که هر اندازه از عوالم مادی بینصیب و مملو از معنویت و ادبیات بود، بیتاثیر نبود.
ایشان در خانهای بسیار محقر، در فضایی مملو از عسرت مادی اما لبریز از غنای علمی و مذهبی پرورش یافت. پدرش، آیتالله سیدجواد خامنهای، مجتهدی زاهد، گوشهگیر و مبادی آداب فقه سنتی بود که آمیزهای از استغنای طبع و بیاعتنایی مطلق به تکاثر مادی را به فرزندانش منتقل کرد. این زیستجهانِ برآمده از تنگدستی خودخواسته و محترمانه، بنیانهای یک «روانشناسی منضبط» را در علی خامنهای جوان پایهریزی کرد. این خاستگاه خانوادگی به یک «زهد استراتژیک» در لایههای بالای قدرت تبدیل شد؛ ویژگی منحصربهفردی که حتی منتقدان سرسختش نیز در تمام دهههای حکمرانی، بر سلامت مادی زیست شخصی او صحه گذاشتند و نظام از آن به عنوان یک پایگاه مشروعیتساز در برابر مفاسد بروکراتیک بهره برد.
ازسوی دیگر، نقش مادر ایشان (بانو خدیجه میردامادی) در تکوین هویت نوجوانیاش عمیقا واجد نگاه نواندیشانه بود. مادر، برخلاف محیط صلب و سنتی آن روزگار، واسطه آشنایی ایشان با دیوان اشعار، روایات تاریخی و جهانِ ادبیات شد. این دوگانگی در تربیت نوجوانی -انضباط زاهدانه فقهی پدر و پویایی عاطفی و ادبی مادر- شخصیت او را دچار یک توازن درونی کرد. او در عین فرو رفتن در متون سخت حوزوی، ذهنیتی پذیرای زیباییشناسی و تاریخ پیدا کرد.
نوجوانی ایشان با سالهای پرآشوب پس از شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران توسط متفقین همزمان شد. مشهد در آن دوران، کانون تنشهای شدید میان حزب توده، جریانهای مذهبی و ناسیونالیسم ایرانی بود. این اتمسفرِ ناامن و لغزنده، در ذهن نوجوانِ دقیق و پرسشگری که در مدارس جدید و سپس پای درس حوزوی مینشست، یک «آگاهی زودهنگام نسبت به مقوله تهدید خارجی» و «شکنندگی ثبات ملی» ایجاد کرد. شاید همین دوره هوشیاری عمیقی را درباره پدیده نفوذ فکری چپ و مظاهر مدرنیزاسیون رضاشاهی که با مذهب تودهها در ستیز بود، در ذهن رهبریشان تعمیق کرد.
این دوران قالبریزی اولیه شخصیتی را رقم زد که سرمایههای اصلی آن «مقاومت در برابر سختیها»، «انضباط شدید فردی» و «هویت مرزبندی شده با سکولاریسم» بود. این پیشینه به ایشان آموخت که چگونه میتوان در متن محرومیت مادی، اقتدار معنوی خلق کرد؛ فرمولی که بعدها در دکترین حکمرانی خود در قالب مفاهیمی چون «اقتصاد مقاومتی» و ایستادگی در برابر فشارهای بیرونی، از سطح فردی به سطح یک دولت-ملت تسری دادند.
روحانی جوان و انقلابی در دل کانونهای روشنفکری و ادبی مشهد
بخش مهمی از تمایز رهبر شهید انقلاب با همنسلان و اساتید سنتیشان در حوزه، در پیوند معنیداری است که با «زیستجهان کانونهای روشنفکری، ادبی و هنری مشهد» در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ رقم خورده بود. مشهد در این دوران، فراتر از یک شهر زیارتی و حوزوی، یکی از پویاترین کانونهای شعر نو، نقد ادبی و محافل روشنفکری چپ و ملی در ایران به شمار میرفت. حضور فعال سید علی خامنهای جوان در این حلقهها، سرمایه نمادین و افق دیدی به ایشان بخشید که بعدها در دوران کارگزاری و رهبری سیاسی، به عنوان یکی از ابزارهای کلیدی وی در مواجهه با پدیدههای فرهنگی و مدیریت کلان تکثر اجتماعی به وضوح رخ نمود. بازخوانی آن دوران در کنار موضعگیریهای ایشان در سالهای بعد در دوران رهبری نشان میدهد که کشش ایشان به سمت شعر و ادبیات، نه یک سرگرمی حاشیهای، بلکه یک دغدغه عمیق معرفتشناختی بود. حضور در انجمنهای ادبی معروفی چون انجمن شعر «نگین»، انجمن ادبی «فردوسی» و به ویژه محفل ادبی خصوصی و پرنفوذ «تربت» به مدیریت مرحوم علیاکبر فرخ، سرآغاز ورود ایشان به شبکه روابط با چهرههای برجسته ادبیات معاصر ایران شد. در این محافل، روحانی جوانی که خود طبع شعر داشت و تخلص «امین» را برگزیده بود، در کنار شاعران بزرگ نامداری چون مهدی اخوان ثالث، محمدرضا شفیعی کدکنی، محمد قهرمان و غلامرضا قدسی مینشست. این همنشینیها نوعی ممارست ذهنی ایجاد کرد که ادبیات را نه به عنوان زبانی برای تفنن، بلکه به عنوان «فرم و رسانهای برای آگاهیبخشی» صورتبندی میکرد.
نوع تعامل و قرابت دیدگاههای فرهنگی ایشان با مهدی اخوان ثالث (م. امید) نیز در این دوره قابلتوجه است. اخوان که شاعری با گرایشهای ملی و باستانگرایانه و لحنی حماسی باز مانده از پس از کودتای ۳۲ بود، در سنتیترین لایههای حوزوی آن زمان به عنوان عنصری غیردینی یا حتی ضدسنت تلقی میشد، اما آیتالله خامنهای با درک نبوغ ادبی اخوان و با تکیه بر تسلط خود بر شعر عرب و تاریخ ادبیات فارسی، توانست زبان تفاهم مشترکی با او و دیگر شاعران خراسان خلق کند. این رابطه نشاندهنده یک الگوی رفتاری مهم است: «امکان گفتوگو و حفظ رابطه با دگراندیشان بر بستر نقاط اشتراک تخصصی و فرهنگی.» این ویژگی سبب شد که در سالهای خفقان، حجره و خانه ایشان در مشهد به پاتوقی برای جوانان دانشگاهی، شعرا
و هنرمندانی تبدیل شود که در حوزههای سنتی پناهگاهی نمییافتند.
این مواجهه با مدرنیته ادبی و هنری، دیدگاه آیتالله خامنهای را نسبت به مقوله «فرم» دگرگون ساخت. ایشان برخلاف فقیهان کلاسیک که به محتوای محض دغدغهمند بودند، نشان دادند که اثرگذاری پیام در دنیای جدید نیازمند تسلط بر ابزار و فرمهای مدرن است. تسلط کمنظیر ایشان بر رمانهای بزرگ کلاسیک جهان (از بکت و رومن رولان تا ویکتور هوگو و نویسندگان روس نظیر شولوخوف و تولستوی) که محصول همین دوره از زندگی است، این تز را تقویت میکند. ایشان رمان را نه یک ابزار انحراف فکری، بلکه آینه تمامنمای تحولات اجتماعی و تاریخی جوامع میدانست. این نگاه تحلیلی بعدها در دهههای پس از انقلاب، خود را در قالب جلسات نقد کتاب با نویسندگان داخلی و تاکید مکرر ایشان بر ضرورت خلق رمانهای قوی در حوزه انقلاب و جنگ نشان داد.
البته حضور در این کانونها هرگز به معنای هضم شدن در گفتمان روشنفکری سکولار نبود. تحلیل نظرات فکری ایشان گویای آن است که وی در عین برخورداری از «عصب روشنفکری»، مرزبندیهای عقیدتی و تبار حوزوی خود را با قاطعیت حفظ میکردند.
ایشان در محافل ادبی مشهد، نماینده اسلام نواندیش و انقلابی بودند که تلاش میکردند ذهنیتِ سرخورده و منفعل روشنفکری مأیوسِ پس از کودتای ۲۸ مرداد را به سمت امیدواری مکتبی و کنشگری سیاسی سوق دهند. خامنهای جوان در آن سالها نشان داد که ادبیات و شعر «سلاح مبارزه» است؛ رویکردی که شاید تا اندازهای در بخش شعر متعهد آن دوران نیز دیده میشد، اما نسخه ایشان، دمیدن روح حماسه شیعی و قرآنی در این کالبد ادبی بود.
این پیشینه ادبی و تجربه زیسته در این فضا در کانونهای روشنفکری مشهد در تبیین فرآیند دولتسازی پس از انقلاب، نقشی دوگانه ایفا کرد؛ از یکسو، به ایشان قابلیتی منحصربهفرد بخشید تا پیچیدگیهای جهان روشنفکری را به خوبی درک کند و زبان طبقه تحصیلکرده و هنرمند را بشناسد؛ امری که موقعیت او را در شورای انقلاب و سالهای بعد متمایز کرد. اما ازسوی دیگر، همین شناخت عمیق از قدرت تخریبی و نفوذ کلام ادبیات و هنر، سبب شد که ایشان در دوران رهبری، نظارت و هدایت بروکراسی فرهنگی کشور را با حساسیت و دقتی استراتژیک دنبال کنند. دکترین فرهنگی ایشان که بعدها بر مفاهیمی چون «مدیریت فرهنگی»، «هنر متعهد» و مرزبندی با «روشنفکری وابسته» استوار شد، عمیقا ریشه در واکاوی و تجربهای داشت که از آسیبها و پتانسیلهای کانونهای ادبی دهه ۴۰ مشهد کسب کرده بودند دههای که در شکلگیری فقیهی با ذوق زیباشناختی و مبارزی مسلط به ابزارهای مدرنِ بیان نقش مهمی داشت، این تلاقی فقه، سیاست و ادبیات، فرم خاصی از بلاغت سیاسی و خطابه را در ایشان نهادینه کرد که بعدها در خطبههای نماز جمعه تهران و بیانات رسمیاش، به عنوان یکی از مولفههای اصلی کاریزما و نفوذ کلامشان در میان بدنه اجتماعی نظام و نیروهای وفادار به انقلاب جلوهگر شد و پاسخی همیشگی برای این سوال شد که چرا ساختار رسمی کشور در عین برخورداری از نگاهی ایدئولوژیک، هیچگاه نسبت به فرمهای هنری و ادبی بیتفاوت نبود.
تکوین فکری و مبارزاتی
با این وجود مشهد و سالهای دهه 40 و 50 تنها روزگار تهنشین کردن ذوق ادبی در خامنهای جوان نبود. منظومه فکری ایشان در دهههای ۴۰ و ۵۰ به عنوان یک «روحانی روشنفکر» در همین مختصات زمانی و جغرافیایی شکل گرفته است. برخلاف بدنه سنتی حوزههای علمیه آن روزگار که دین را در مناسک فردی یا انتزاعات کلامی خلاصه میکردند، سیدعلی خامنهای جوان به همراه حلقهای محدود از همفکرانشان، به دنبال بازتعریف اسلام به عنوان یک «سیستم جامع اداره جامعه و ایدئولوژی مبارزه» بودند. این منظومه فکری در تلاقی دو اتمسفر شکل گرفت: عقلانیت بروکراتیک و فقهی قمِ تحت تاثیر امام خمینی (ره) و علامه طباطبایی و پویاییهای اجتماعی کانونهای مذهبی مشهد در آن دوران.
در این دوران، کلیدواژه «روحانی روشنفکر» دلالت بر تیپی از فضلای حوزه داشت که زبان زمانه را میفهمیدند، با دانشگاهیان و طبقه متوسط جدید دیالوگ داشتند و ابزارهای فکری رقیب (به ویژه مارکسیسم و ناسیونالیسم سکولار) را به خوبی میشناختند اما روحانی جوان در مشهد از منظری دیگر نیز متمایز بود؛ آیتالله خامنهای در این فضا، کنشگری خود را بر دو محور ساختاری استوار کردند: نخست، ترجمه آثار استراتژیک متفکران معاصر جهان اسلام و دوم، ارایه قرائتی رادیکال و بومی از متن قرآن.
یکی از شاخصترین ابعاد نواندیشی فکری ایشان در دهه ۴۰، ترجمه آثار متفکران اخوانالمسلمین مصر، بهویژه سید قطب بود. در زمانی که بخش عمده حوزه علمیه نسبت به تحولات جهان عرب بیگانه بود، این ترجمهها پلی میان اسلام سیاسی شیعی و سنی ایجاد کرد، اما اوج تئوریک نواندیشی فکری ایشان را باید در کتابچه دورانساز «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» جستوجو کرد؛ اثری که پیادهکرده سلسله سخنرانیهای ایشان در روزهای ماه رمضان سال ۱۳۵۳ در مسجد امام حسن مجتبی مشهد است. این اثر را باید «مانیفست ایدئولوژیک پیشا-انقلاب» نامید. اهمیت تحلیلی این کتاب در آن است که درست در سالهایی که سازمان مجاهدین خلق با تلفیق مارکسیسم و اسلام، جاذبه زیادی برای جوانان مذهبی ایجاد کرده بود، آیتالله خامنهای نسخهای کاملا دروندینی، نظاممند و پویا از اسلام ارایه داد که نیازی به وامگیری از ایسمهای غربی و شرقی نداشت.
بعد از این دوران است که موقعیت متمایز آیتالله سید علی خامنهای در آستانه سال ۱۳۵۷ تثبیت میشود. دورانی که نوع تعامل ایشان با چهرههایی چون دکتر علی شریعتی، جلال آلاحمد و هسته مرکزی نهضت آزادی، تصویری از یک انقلابی واقعگرا و در عین حال ایدئولوژیک را ارایه میدهد که به دنبال ائتلافسازی برای سرنگونی رژیم پهلوی بود.
دیالکتیک فکری و عاطفی رهبرشهید با دکتر علی شریعتی، یکی از جذابترین فصلهای این شبکه ارتباطی است. هر دو برآمده از بافت فرهنگی و نواندیش مشهد بودند و دغدغهای مشترک داشتند: «تبدیل دین از یک سنت ایستا به یک ایدئولوژی پویا و حرکتآفرین.» آیتالله خامنهای با وجود مخالفتهای شدیدی که ازسوی فقیهان سنتی و مراجعی چون آیتالله مصباحیزدی علیه حسینیه ارشاد و تزهای شریعتی جریان داشت، هرگز به صف تکفیرکنندگان او نپیوستند. ایشان نبوغ شریعتی در جذب نسل جوان و دانشجو به سمت مذهب را ارج مینهادند و معتقد بودند اشتباهات شریعتی در مباحث اسلامی، ناشی از عدم تخصص حوزوی است، نه عناد. این نگاهِ منصفانه و همزمان ساختارشکنانه، زمینهساز جذب لایههای وسیعی از جوانان حسینیه ارشاد به سمت کانون مبارزاتی روحانیت خط امام شد.
در همین چارچوب، تعامل ایشان با اعضای نهضت آزادی مانند مهندس مهدی بازرگان و آیتالله طالقانی در بستر مبارزات ملی-مذهبی قابلیت شبکه ارتباطی گسترده و چندوجهی به سید علی خامنهای جوان بخشید تا در فضای پسا-انقلاب، به عنوان یکی از مهرههای کلیدی در شورای انقلاب، نقش کاتالیزور و هماهنگکننده را میان تکنوکراتهای دولت موقت و بدنه رادیکال و انقلابی مذهبی ایفا کنند.
سلولهای بازداشت و روزگار تبعید
دوران کنشگری زیرزمینی رهبر شهید در دهه 40 و 50 تنها در ششبار بازداشت توسط ساواک و اسارت در تبعیدگاههای ایرانشهر و جیرفت خلاصه نمیشود. اگرچه این دوران تجسد عینی دکترین «صبر استراتژیک» و «تشکیلاتسازی در شرایط انسداد» است اما کیفیاتی روانشناختی و مدیریتی که بعدها به ستونهای خیمه مدیریت بحران ایشان در عصر حکمرانی تبدیل شدند در همین دوره پیریزی شدند.
چرخههای بازداشت ایشان (از بازداشت اول در بیرجند در سال ۱۳۴۲ تا حبس سخت در زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری در سال ۱۳۵۳) نشان میدهد که برخلاف مبارزان تکافتاده، مبارزه آیتالله خامنهای یک «پروژه شبکهای و پیوسته» بود. در درون زندان، ایشان بازتولیدکننده روحیه مقاومت مکتبی و حلقه وصل میان زندانیان جریانات مختلف بودند و در بیرون از زندان، هدایت کانونهای حساسی چون مساجد کرامت و امامحسن مشهد را برعهده داشتند. این مساجد صرفا عبادتگاه نبودند، بلکه به تعبیر اسناد ساواک، به «کانون کادرسازی برای مبارزه و تغییر آینده» تبدیل شده بودند.
دوران تبعید به ایرانشهر در سال ۱۳۵۶، نقطه عطف ثانی در این مدلِ سازماندهی زیرزمینی است. در شرایطی که رژیم پهلوی تصور میکرد با گسیل ایشان به یک منطقه دورافتاده با بافت مذهبی اهلسنت، ارتباط او را با بدنه انقلاب قطع کرده است، آیتالله خامنهای تهدید تبعید را به فرصتِ «تحکیم وحدت اسلامی» و «مدیریت بحران میدانی» تبدیل کردند. وقوع سیل ویرانگر ایرانشهر در همان سال، به بستر تجلی این نبوغ تشکیلاتی بدل شد. ایشان بروکراسی ناکارآمد دولتی را دور زدند و با فعال کردن شبکه طلاب جوان در سراسر کشور، «ستاد امداد مردمی» را در تبعیدگاه راهاندازی کردند. این اقدام علاوه بر خنثیسازی استراتژی ساواک، پایگاه اجتماعی بیبدیلی برای روحانیت خط امام در میان تودههای محروم و برادران اهل سنت سیستان و بلوچستان خلق کرد.
واکاوی عمیقتر در اسناد و روایات مربوط به تبعید آذرماه ۱۳۵۶ به ایرانشهر، پرده از فاز جدیدی از دکترین «امتداد اجتماعی» آیتالله سیدعلی خامنهای برمیدارد. رژیم پهلوی با انتخاب این نقطه جغرافیایی دورافتاده که واجد تنوع مذهبی (اکثریت اهل سنت) و بافت شدیدا محروم عشیرهای بود، در پی اجرای یک استراتژی انزواطلبانه بود؛ سیاستی که قصد داشت ارتباط این روحانی انقلابی را با کانونهای محرک انقلاب در مشهد و قم قطع کند و ایشان را در بنبست تفاوتهای مذهبی و قومی به حاشیه براند. اما خطمشی رفتاری آیتالله سیدعلی خامنهای در این جغرافیا، فراتر از انتظارات دستگاه امنیتی شاه رقم خورد. ایشان به جای اتخاذ موضع انفعالی یا گوشهنشینی زاهدانه، ایرانشهر را «مختصاتی برای تحکیم نظریه وحدت اسلامی» تبدیل کردند. مهمترین حرکت رهبر شهید در این دوران را شاید بتوان شکستن مرزهای مصنوعی ساخت ساواک میان شیعه و سنی دانست. آیتالله خامنهای با تکیه بر همان دانش عمیق از جهان اسلام و تسلط بر ادبیات عرب که در دهههای گذشته اندوخته بود، به سرعت با مولویهای سرشناس منطقه وارد دیالوگ فقهی و اجتماعی شدند و به جای انگشت نهادن بر نقاط افتراق، بر محورهای کلانی چون مبارزه با استعمار، عدالت اجتماعی و نفی دیکتاتوری تمرکز کردند. خانه ایشان در ایرانشهر عملا به کانون رفتوآمد روشنفکران، جوانان بلوچ و علمای تسنن تبدیل شد تا جایی که ماموران ساواک در گزارشهای روزانه خود با شگفتی از محبوبیت روزافزون یک روحانی شیعی تبعیدی در میان عشایر اهل سنت یاد میکردند. این مدل از مفاهمه، اولین ایده عینی از فرمولی بود که او بعدها در قامت رهبری، تحت عنوان «راهبرد تقریب مذاهب» برای خنثیسازی قطببندیهای فرقهگرایانه در منطقه خاورمیانه به کار بستند. تجلی عینی و ساختاری این حضور، در ماجرای سیل ویرانگر مرداد ۱۳۵۷ رخ داد. درحالی که بروکراسی دولتی پهلوی و استاندار وقت به دلیل فساد ساختاری و بیکفایتی، مردم سیلزده را به حال خود رها کرده بودند، آیتالله سیدعلی خامنهای در نقش یک «فرمانده میدانی مدیریت بحران» ظاهر شدند و با استفاده از شبکه ارتباطی خود، پیامی به تهران، مشهد و قم فرستادند که منجر به گسیل تدارکات، پزشکان مذهبی و حضور طلاب جوان در ایرانشهر شد. روحانی انقلابی تبعید شده شخصا آستینها را بالا زدند و ستاد امدادی را هدایت کردند که غذا، دارو و سرپناه را بهطور عادلانه میان تمام مردم-بدون مرزبندیهای مذهبی- توزیع کرد.
این کنشگری مقتدرانه، دو پیامد تحلیلی بزرگ داشت: نخست اینکه به جامعه محلی ثابت کرد اسلام سیاسی خط امام، برخلاف بروکراسی پهلوی، واجد کارآمدی اجرایی و متعهد به مستضعفین است. دوم اینکه برای خود آیتالله سیدعلی خامنهای، این تجربه عینی اثبات کرد که تودههای محروم جامعه، در صورت وجود یک رهبری صالح و صادق، پتانسیل عظیمی برای سازماندهی و عبور از بحرانها دارند. در واقع، دکترین «حقوق مستضعفین» و «عدالت توزیعی» که از ستونهای مرکزی گفتمان انقلاب ۵۷ بود، در خاکریزهای سیل ایرانشهر به یک الگوی عملیاتی بدل شد. هنگامی که دوران تبعید در اواخر سال ۵۷ به پایان رسید، آیتالله خامنهای دیگر نه فقط یک مدرس حوزه، بلکه رهبری میدانی بود که تکنیکهای بسیج تودهای و مدیریت منابع را در سختترین شرایط امنیتی مشق کرده بود؛ سرمایهای روانشناختی و مدیریتی که شالوده تصمیمگیریهای ایشان در دهههای پرتلاطم بعدی شد.
این دلبستگی و تأمل ساختاری نسبت به جغرافیای تبعید، با خروج ایشان از ایرانشهر در آستانه انقلاب به پایان نرسید؛ بلکه در تمام دهههای بعد و در اوج دوران رهبری، به عنوان یک «نقطه عطف عاطفی» در حافظه سیاسی آیتالله خامنهای باقی ماند. ایشان در سالهای رهبری، هرگاه به تبیین مفاهیمی چون «وحدت واقعی امت اسلامی»، «پتانسیلهای پنهان تودههای محروم» یا «ضرورت کار جهادی در برابر بروکراسی صلب» میپرداخت، با نوعی تعمق، لحنی نوستالژیک و ارجاعی نمادین از روزگار ایرانشهر یاد میکردند. هنگامی که در آستانه بهمن ۱۳۵۷، ایشان به فرمان امامخمینی به عضویت هسته مرکزی شورای انقلاب درآمد، این تخصص در سازماندهی زیرزمینی بود که به ایشان توان فوق سریع داد تا بروکراسی در حال فروپاشی پهلوی را به سرعت با ساختارهای انقلابی جایگزین کنند.
دیدگاه تان را بنویسید