کد خبر: 124575
|
۱۳۹۵/۰۱/۰۳ ۰۰:۰۰:۰۰
| |

از غروب تا طلوع آفتاب در خیابان‌های پایتخت چه می‌گذرد؟

تهران شب ندارد

تهران؛ شیفت شب/ بام تهران: نورهای در غبار/ شهر کتاب مرکزی: سمت روشن شب/ چهارراه ولیعصر: مرز تئاتر و پارک/ برج میلاد: فرش قرمز و چند داستان دیگر/ فرشته: خلوت برندها/ تجریش: آش و امامزاده/ ستارخان: زندگی در پیاده‌رو/ میدان آزادی: تبریز، مشهد، دل، جگر/ مهرآباد: مسافران، مسافرکِشان/ چهارراه استانبول: ایکس لارج، قیمت مناسب حتی تا نیمه شب/ بیمارستان لقمان: پله آخر؛ ترامادول/ راه‌آهن: دور از خانه، از جلو نظام/ شوش: راسته خنزر پنزری‌ها/ بازار گل: سرزمین شب‌بوها/ تهران: و اما صبح

تهران شب ندارد
کد خبر: 124575
|
۱۳۹۵/۰۱/۰۳ ۰۰:۰۰:۰۰

اعتمادآنلاین - تهران شهر شب نیست. پایتخت کشورمان برخلاف دیگر پایتخت های کشورهای توسعه یافته که چه روز و چه شب زنده هستند، خاموش است و تنها روز دارد. حالا چند سالی می شود که ذهن ها به این سمت رفته است که ای کاش تهران شب هم داشت. با تغییر سبک زندگی جوانان نیاز به زندگی شبانه و 24 ساعته نیز در شهری مانند تهران احساس می شود. سالنامه روزنامه «اعتماد» در گزارشی مفصل روایتی از شب های تهران در نقاط مختلف تهران منتشر کرده است.


تهران؛ شیفت شب

در مطالعه‌ای که توسط شبکه اجتماعی "بادو" در سال 2011 انجام شد، شهرهای دنیا به ترتیب دسته‌بندی شدند، مبنای دسته‌بندی؟ کدام شهرها بیشتر به مفهوم شهر 24 ساعته نزدیک هستند. نتایج این مطالعه که قاهره (مصر)، منته‌ویدئو (اروگوئه) و بیروت (لبنان) را در صدر نشاند و به نیویورک (آمریکا) که مشهور است به شهری که هرگز نمی‌خوابد، رتبه 32 را داد، به صورت گسترده‌ای در رسانه‌های غربی از جمله بی‌بی‌سی، رویترز و گاردین منتشر شد. تهران البته سهمی از تعریف شهر 24 ساعته ندارد، با برقرار شدن ساعت اجباری تعطیلی مغازه‌ها و مراکز خرید، این شهر را می‌توان از لیست شهرهای همیشه بیدار خط زد، اما مانند بسیاری موضوعات دیگر، همیشه یک روی غیررسمی هم برای قوانین و مقررات وجود دارد. کسی که شهر را بشناسد ساعت 2 نیمه‌شب هم می‌تواند چای و خوراکی پیدا کند، گاهی بعد از ساعت شب12 می‌تواند لباس هم بخرد. تهران به صورت غیررسمی یک چشمش خواب است و یک چشمش بیدار.

بام تهران: نورهای در غبار

در این ارتفاع بالاتر از سطح شهر، آدم‌ها می‌آیند تا چشمک چراغ‌های شهری را ببینند چه معصومانه، هیاهو و جنجال روزهایش را زیر تاریکی پنهان کرده: «ببینید من چه روشنم!» و آدم‌ها می‌ایستند به تماشای شهری که تا چند ساعت قبل در دل خیابان‌ها و خانه‌هایش گم شده بودند. بام تهران دل‌ تماشاگران شب را با چراغ‌ها و کمی سکوت به دست می‌آورد. راهپیمایان بام تهران روی نیمکت‌های اندک محوطه انتهایی مسیر جاخوش می‌کنند، به حصار کوتاه لب بام تکیه می‌زنند و یا می‌ایستند به تماشای روشنایی‌های شهر که در زیر پرده گرد و غبار چندان جلایی ندارند، برای دیدن چراغ‌های برج میلاد هم باید کمی جست‌وجو کرد. کثیفی شناور در هوا اما همان‌قدر که بخشی از روزهای پایتخت شده، به عنوان بخشی از منظره شهر انگار به رسمیت شناخته می‌شود، جنب و جوش بام خودش را از تک و تا نمی‌اندازد. بخار از کاسه‌های کوچک آش رشته به هوا می‌رود، بازار عکس‌های پشت به تهران و رو به دوربین گرم است و یک گروه پسر نوجوان سعی می‌کنند خودشان و تهران را توی قاب سلفی جا بدهند. زوج‌ها بی‌اعتنا به جمعیت پشت سر، رو به روشنایی نشسته‌اند، بی‌صدا.

شهر کتاب مرکزی: سمت روشن شب

ساعت کار تا 10 شب، برای کسانی که روز و عصرشان در محل کار و ترافیک می‌گذرد، یعد از غروب آفتاب و ساعت‌های بعد از آن فرصت خوبی است که اگر هوای کتاب به سرشان زده سری به شهر کتاب مرکزی بزنند. درهای ورودی که باز می‌شود، صدای بوق و آمد و شد ماشین‌های خیابان شریعتی پشت سر جا می‌ماند و جایش را صدای موسیقی آرام و سکوت کسانی می‌گیرد که کتاب به دست جلوی قفسه‌ها ایستاده¬اند. در انتهای سمت چپ، دورهمی‌های دوستانه کافه کوچکِ بغل به بغل کتاب‌ها، برقرار است. ستاره 24 ساله بیشتر برای استفاده از فضای کافه و خریدن هدیه به شهر کتاب سر می‌زند، برخلاف خیلی از خوره‌های کتاب که ترجیح می‌دهند فقط به قصد خرید کتاب به راسته انقلاب سر بزنند، کسانی که کتاب و کافه و کمی هم شاید تغییر حال و هوا بخواهند به این سمت کشیده می‌شوند چون به قول این مشتری شهر کتاب: «اینجا توانسته خودش را تبدیل به برند کند، فضایی هم که درست کرده باعث شده جزو اولین گزینه‌هایی باشد که در ذهن آدم می‌آید.»

چهارراه ولیعصر: مرز تئاتر و پارک

آخرین اجراهای تئاتر شهر هم به پایان رسیده و دور گردی دایره ساختمانش تنها کسانی مانده‌اند، تک و توک که نشسته‌اند برای معاشرت و هواخوری. پارک دانشجو هم کمابیش خلوت شده اما در مرز پارک و ساختمان تئاتر شهر رفت و آمد غیرمعمولی برپاست. مردانی دسته دسته به داخل مسجد کوچک پارک می‌آیند و می‌روند و جلوی در ورودی به زبان ترکی با هم گپ می‌زنند. یکی‌شان می‌گوید: «حاج آقا کاندیدای مجلس است.» حاج‌ آقا یعنی امام جماعت مسجد که در دوره دوم مجلس از حوزه انتخابیه آذربایجان شرقی به نمایندگی رسید و حالا برای مجلس دهم قرار است بخت خود را در پایتخت بیازماید. هنوز مهلت قانونی تبلیغات انتخابات شروع نشده و حاج آقا تاکید می‌کند کسانی که در مسجد جمع شده‌اند به مناسبت ولادت حضرت زینب آمده‌اند، یکی از بسیار برنامه‌های مذهبی که در موسسه فرهنگی ولیعصر برگزار می‌شود. می‌گوید که روزانه 15 هزار نفر جمعیت از این پارک رفت و آمد دارند و در این 28 سال آنقدری در فاصله پارک و تئاتر اقامه نماز کرده و جمعیت را دیده که بتواند از دید خودش به برخی موضوعات اجتماعی جاری در این محدوده بپردازد: «کارتن‌خواب‌ها در این پارک هستند که باید برایشان چاره‌ای اندیشید و جلوی گرفتاری آنها به رفتار و اخلاق فاسد و گناه‌آلود را گرفت. از نظر حجاب هم خانم‌هایی که رفت و آمد دارند با سایر جاها متفاوت هستند، چون کنار تئاتر شهر هست، آزادی کافی هست و حفظ حجاب خیلی رعایت نمی‌شود.» البته بلافاصله اضافه می‌کند که: «ما هیچ مشکلی با هنرمندان نداریم، من خودم هنرمندم و انجمن خوشنویسان نوین ایران با خوکار را دارم که آن سمت چهارراه است.» بعد هم می‌گوید که با هنرمندان تئاتر در ارتباط است: «آنها گاهی به نماز جماعت ما می‌آیند و من گاهی کارهایشان را تماشا می‌کنم.»

برج میلاد: فرش قرمز و چند داستان دیگر

شب که از نیمه گذشته باشد، از برج میلاد فقط روشنی‌اش می‌ماند، باقی برنامه‌ها تعطیل است و ورود به محوطه هم معنایی ندارد، مگر اینکه حال و هوای جشنواره فیلم فجر باشد، اسم "جشنواره" مثل اسم رمز اجازه ورود را صادر می‌کند. آسانسور که در طبقه سالن همایش‌ها می‌ایستد درش انگار به دنیای دیگری باز می‌شود. جمعیت درون سالن و بیرون آن موج می‌زند. آدم‌ها با چشم‌های سرخ از بی‌خوابی و تماشای پشت سر هم فیلم‌ها می‌آیند و می‌روند و عکس می‌گیرند. ده روز جشنواره فیلم، اسم اینجا می‌شود کاخ جشنواره، میهمانانش بیشتر اهالی رسانه هستند که ماراتن نشست‌های خبری و تماشای فیلم و تهیه عکس و خبر را پشت سر می‌گذارند، نیمه شب به درون محوطه می‌آیند تا نفسی بکشند و بروند سراغ اکران آخر.
برای شبگردی با رنگ و بوی کتاب و تئاتر و سینما مسیری هست و برای چرخیدن و دیدن آنچه در خیابان می‌گذرد مسیر دیگری، ساعت را اگر کمی به عقب برگردانید می‌شود که از بالای بام تهران نقطه دیگری را نشان کرد و در مسیر دیگری روان شد.

فرشته: خلوت برندها

ساعت به عقب بازمی‌گردد، سر شب است. صف فشرده ماشین‌ها مثل زنجیری چهارراه پارک‌وی را می‌بندد به تجریش. یکی از گریزگاه‌های ابتدای راه برای رستن از این زنجیر، خیابان فرشته است. در میانه خیابان، بالای بلند مرکز خرید "سام‌ سنتر" خیلی زود خودش را نشان می‌دهد. مرکز خریدی که حالا چهار سالی هست بخشی از ترافیک خیابان ولیعصر را به سمت خودش می‌کشاند و علاوه بر ماشین‌ها و توجه خواسته و ناخواسته بسیاری هم به سمتش جلب شده. "رژه برندهای جهانی در قلب تهران"، "جزیره‌ای جدا از ایران" از جمله تیترهایی بودند که برخی سایت‌های خبری به نشانه اعتراض خود به حضور این مرکز خرید لوکس، برای متن مطالب‌شان انتخاب کردند. آن های و هوی و جنجال اولیه حالا رسیده به سکوت و خلوت سرشب مرکز خریدی که برای پیدا کردن مشتریانش باید کمی جستجو کرد. کف براق پاساژ و سقف بلندش و ردیف نام‌ها و برندها در دو سمت. تمام شلوغی و جمعیتی که انتظار می‌رود در یک شب نه چندان سرد در یک مرکز خرید دیده شود، جمع شده‌اند توی کافه طبقه دوم پاساژ، در که باز و بسته می‌شود کمی از هیاهوی درون به همرا بوی قهوه بیرون می‌زند و باز سکوت. مهدی می‌گوید که این مرکز خرید به دلیل ویژگی‌هایی که دارد چندان محل آمد و رفت و پاساژگردی نیست: «کسانی که به اینجا می‌آیند معمولا قصد خرید دارند و معمولا از طبقه خاصی هستند.» جوان 29 ساله می‌گوید برای وقت‌گذرانی در تهران فقط می‌شود رفت دنبال خوراکی و شکم: «تهران در شب‌ها به ظاهر شهر زنده‌ای است اما در واقع نه چون کاری نمی‌شود کرد. جوان‌ها یا دنبال دوردور در خیابان‌ها هستند یا غذا خوردن گمانم دیگر متفاوت‌ترین کار سینما رفتن باشد. در این محله از حوالی ساعت 10 دوردور ماشین‌ها جلوی ساختمان مدر الهیه شروع می‌شود تا 12 و 1 شب، وسط هفته و آخر هفته هم ندارد.» شب آرام سام سنتر چند خریدار پراکنده دارد، بیرون در پاساژ دوباره هیاهو و غوغا است، زنجیر ماشین‌ها تا تجریش ادامه دارد هرچند که با رسیدن به ساعات پایانی شب کمی از فشردگی‌اش کاسته شده.

تجریش: آش و امامزاده

حفاظ آهنی راه ورود به میدان سرپوشیده میوه و تره‌بار را سد کرده. فلفل دلمه‌ای‌ها سبز و قرمز و زرد، ساقه‌های بلند و خوشرنگ کرفس، بسته‌های توت‌فرنگی و چراغ‌های روشن بالای سر هر بساط در پشت حفاظ آهنی مانده‌اند تا صبح فردا. بازار تجریش تاریک است و گاهی نور اتوبوس‌هایی که آرام از راه می‌رسند و سر کج می‌کنند سمت پایانه، بر کرکره‌های پایین کشیده شده مغازه‌هایش می‌افتد. شمع‌های گوشه پیاده¬رو، به تاریکی مابین بازار و امامزاده صالح روشنی لرزانی داده که با صدای زن دستفروش همراه می‌شوند: «خدا حاجت دلتون رو برآورده کنه. نذر امامزاده کنین.» یک متر آن طرف‌تر اسباب‌بازی‌های کوکی در دایرهای چندسانتی‌متری این طرف و آن طرف می‌روند تا شاید حواس کسانی را که آمده‌اند سمت امامزاده به خود جلب کنند، حواس اکثرشان اما پیش درهای بسته است. یکی دو نفر از خادمان پشت حصاری که راه ورود زائران را بسته توضیح می‌دهند که ساعت زیارت تمام شده. چند نفری این پا و آن پا می‌کنند و می‌روند، بعضی دیگر می‌ایستند به تماشای گنبد تا زنی با کیسه تذری از راه می‌رسد. لقمه‌های نان و پنیر و سبزی در عرض دو دقیقه تمام می‌شوند. مریم هم مثل مادر و مادربزرگش اهل نذری دادن است، قدیمی‌ترهای خانواده‌اش سفره می‌اندازند و به مناسبتی فامیل و دوستان را دور هم جمع می‌کنند اما خودش بیشتر می‌آید همینجا، شی‌ها را انتخاب می‌کند که راحت‌تر به امامزاده برسد و هر بار هم یا نمک به همراه دارد یا خرما و یا لقمه‌های نان و پنیر: «خیلی وقت‌ها درهای امامزاده که بسته باشد همینجا نذری را پخش می‌کنیم و از همینجا هم سلام می‌دهیم و برمی‌گردیم. خیلی سال است که به امامزاده صالح ارادت دارم، حالم که خوب باشد می‌آیم اینجا، حالم که بد باشد هم می‌آیم اینجا و هر بار هم که بیایم در حد وسعم نذری همراه می‌آورم.» هر بار هم که می‌آید نذرش اغلب قسمت کسانی می‌شوند که پشت درهای بسته مانده‌اند و بخشی هم قسمت کسانی که به امید همین نذری‌ها در اطراف حرم جاخوش می‌کنند: «با اینکه این همه به امامزاده کمک می‌شود دو و برش همیشه پر از کارتن خواب و معتاد است. من که معمولا شب‌ها می‌آیم خیلی به این افراد برمی‌خورم، حتی دیده‌ام توی برف همین کنار خوابیده‌اند. یک بخشی از زندگی این آدم‌ها با همین نذری‌ها و البته غذاهایی که مغازه‌داران اطراف می‌دهند می‌گذرد.»
خاموشی امامزاده و بازار را مغازه قدیمی سید مهدی یک تنه جبران کرده است.

ستارخان: زندگی در پیاده‌رو

عرض مسیر از میدان توحید تا پل ستارخان هرچقدر هم پت و پهن باشد باز هم جا برای عبور ماشین‌ها کم می‌آید، وضع پیاده-روها از خود خیابان هم آشفته¬تر است. از دم غروب ستون‌های گوشتی کباب ترکی در ویترین مغازه‌ها می‌چرخند و لیوان‌های بستنی و آبمیوه روی پیشخان‌ها قطار می‌شوند تا نیمه‌های شب، صف فشرده ماشین‌ها، دوبله و نامنظم جلوی مغازه‌های خوراکی فروشی ستارخان قطار می‌شوند و همین است که ترافیک و سنگین و نیمه سنگین به بخشی از هویت خیابان ستارخان تبدیل شده. پشت چراغ قرمز توحید، در قرق دستفروشان و متکدیان است، زن، مرد، جوان و کودک. یکی با پارچه توی دستش می‌خواهد شیشه ماشین را پاک کند، یکی دستمال کاغذی دارد، آن یکی گل. بچه‌های کوچک‌تر با التماس به سرنشینان می‌نگرند به دنبال کمی پول، نگاه‌هایی که حالا سال‌هاست عادت چهارراه‌های پایتخت شده.

میدان آزادی: تبریز، مشهد، دل، جگر

تاکسی‌ها، مسافران آخر شب و کسانی که می‌خواهند ساعت 1 بعد از نیمه شب جگر بخورند راهشان را سمت میدان آزادی کج می‌کنند به سمت ترمینال غرب. بساط سیار جگرکی قبل از ورودی ترمینال با دود و سرخی زغال‌های منقل خودش را نشان می‌دهد. مشتری آنقدری هست که فروشندگان یک لحظه هم از خرد کردن تکه‌های گوشت و سیخ زدن و کباب کردن غافل نشوند. مشتری‌هایی که از راه می‌دهند سفارش می‌دهند و می‌ایستند به تماشای فرآیند آماده شدن جگر و دل و قلوه. اول این خط تولید کوچک مردی ایستاده با قیافه‌ای جدی و سبیل‌های انبوه اما صدای مهربانی دارد و آماده است که کامل توضیح دهد که این بساط از کی در این گوشه مشرف به میدان آزادی برپا شده. محمدرضای 46 ساله الان شش سالی هست که به همراه 4 نفر دیگرحوالی میدان آزادی بساط جگر دارند و می‌گوید که دیگر مشتریان ثابت خودشان را هم پیدا کرده‌اند: «جز راننده‌های ترمینال خواننده‌ها هم مشتری ما هستند. حامد پهلان اینجا می‌آید، مشتری سرشناس زیاد داریم.» یکی از دلایل این صف ماشین‌هایی که جلوی بساطش ردیف شده‌اند این است که از 9 شب تا 4 صبح منقلش به پاست و به قول خودش همیشه و در همه روزهای سال هستند: «کارمان سرما و گرما ندارد، باران و برف هم که بیاید چادر می‌زنیم و کار می‌کنیم. گاهی از مشتری خبری نیست و گاهی هم حسابی شلوغ می‌شود، آخرش یک پول بخور و نمیری درمی‌آوریم.»

مهرآباد: مسافران، مسافرکِشان

کفش و کیف و کت به وقت انتظار نقش بالش را بازی می‌کنند. سالن انتظار ترمینال یک فرودگاه مهرآباد هم پر است از این بالش‌های موقت و مسافرانی که دراز به دراز روی صندلی‌ها خوابیده‌اند تا ساعت اولین پروازهای خروجی فرا برسد. پدری نشسته بر صندلی چرت می‌زند و هر از گاهی هی چشم باز می‌کند تا ببیند اوضاع و احوال پسر کوچکش در چه حال است، پسر بی‌خیال و هشیار به چمدان تکیه داده و سرش توی گوشی است، چشم‌های پدر دوباره سنگین می‌شود، روی صندلی دیگری دو کارمند یکی از شرکت‌های هواپیمایی نشسته‌اند و در ساعت فراغت‌شان چای می‌خورند و حرف می‌زنند، همان‌در که داخل سالن پر است از مسافران خوابزده، بیرون درهای اتوماتیک راننده‌های تاکسی بیدار و قبراق نشسته‌اند در انتظار مسافر. یک گروه مسافر که از راه می‌رسند، سریع میان تاکسی‌ها قسمت می‌شوند و باقی راننده‌ها دور هم باقی بگو و بخندشان را ادامه می‌دهند تا نوبت‌شان از راه برسد. رحیم توی اتاقک صدور قبض نشسته و تا حرف گفت‌وگو می‌شود می‌رود به سمت ماشین زرد و براقش که کمی آن طرف‌تر پارک شده. از 23 سالگی راننده تاکسی فرودگاه بوده و حالا که 22 سال از آن زمان می‌گذرد، بدون استثنا تمامی ساعات کاری‌اش را از غروب تا صبح گذرانده، 22 سال کار در شب و می‌گوید که زندگی‌اش کلا برعکس سایرین است: «اوایل به دلیل مشکلات ترافیکی و مسائلی که داشتم شیفت شب را انتخاب کردم اما بعد جوری گرفتار شب‌کاری شدم که دیگر کار کردن در روز برایم دشوار شد.قبل از کار در فرودگاه، راننده اتوبوس بودم و مدام توی جاده فقط برای اینکه با ترافیک تهران درگیر نباشم. حالا البته بحث ترافیک تا نیمه شب هست اما به کار شب عادت کرده‌ام و گرفتار سکوت و آرامش شب شده‌ام.»
چهارراه استانبول: ایکس لارج، قیمت مناسب حتی تا نیمه شب

روزهای جمعه همه‌چیز حل محور پارکینگ پاساژ پروانه می‌گردد، پارکینگی که یک روز در هفته نامش می‌شود جمعه بازار و دسته‌های خریداران از سر و کولش بالا می‌روند، شب داستانش متفاوت است، پارکینگ/ جمعه‌بازار غرق در خاموشی است و با روشنی چهارراه استانبول را یکی دو تا بستنی فروشی بر عهده گرفته‌اند و یک لباس فروشی که تا 12.30 شب باز است، بساط املت روی پیشخوان مغازه بر پاست و امیر و آرمین 29 ساله لابه‌لای لقمه‌هایی که می‌گیرند به چند خریداری که در حال برانداز کردن لباس‌ها هستند پیشنهاد می‌دهند که چه سازی ببرند بهتر است. هر دو مجرد هستند و الان 5 سالی می‌شود که از صبح تا شب‌شان را توی همین مغازه می‌گذرانند: «خیلی‌ها می‌دانند که مغازه ما تا نیمه شب باز است و مشتریان ثابت‌مان همین ساعت‌ها از راه می‌رسند، خیلی‌هاشان کاسب هستند و کارشان که تمام می‌شود با خیال راحت می‌آیند اینجا برای خرید.» این میان تبلیغ قیمت‌هایشان را هم می‌کنند که به قول خودشان از زمین تا آسمان با پاساژ کویتی‌ها و ساختمان پلاسکو متفاوت است: «پنجشنبه و جمعه‌ها بیشتر بالاشهری‌ها برای خرید می‌آیند اما شنبه تا چهارشنبه بچه‌های پایین بیشتر می‌آیند که خریداران بهتری هستند. بالاشهری‌ها به این هوا می‌آیند که جنس خیلی ارزان پیدا کنند اما پایینی‌ها برایشان مهم نیست، هرچقدر بیشتر داشته باشی بیشتر می‌خواهی جمع کنی.» تفریح‌شان قلیان است، وسط روز وقتی پیدا کنند می‌روند به اولین قهوه‌خانه نزدیک تا یک ساعت وقت آزادشان را پر کنند و برگردند. آخرین مشتریان مغازه هم بیرون می‌روند و بستنی‌فروشی‌های اطراف هم کم کم مشغول کم کردن تعداد چراغ‌ها می‌شوند. بعد از چهارراه استانبول ماشین می‌پیچد داخل لاله‌زار، لاله‌زار خاموش و سوت و کور، راننده می‌گوید: «قبلا این موقع شب که می‌آمدی لاله‌زار اگر سوزن می‌انداختی بالا به زمین نمی‌رسد اینقدر که جمعیت و رفت و آمد بود. سینماها و کافه‌ها باز بودند، تهران تا صبح می‌جوشید.» حالا زمان زیادی از آن روزهای معروف‌ترین پاتوق تهران گذشته است، در راسته کرکره‌های پایین کشیده، یکی دو مغازه لوستر فروشی مشغول جمع و جور کردن هستند و ترکیب نور و فلز و بلور چراغ‌هایشان خیابان را کمی روشن کرده.

بیمارستان لقمان: پله آخر؛ ترامادول

چهره‌های پریشان، ناله‌های گاه و بی گاه و ترکیب روپوش‌های سفید که در میان تخت‌ها می‌چرخند و از این بیمار به آن بیمار سرکشی می‌کنند، اورژانس مسموین بیمارستان لقمان از آن نقاط همیشه روشن شب است که زیر نور چراغ‌های خاطرات تلخی خوابیده. هرچه بیشتر از نیمه شب می‌گذرد به تعدا مراجعان افزوده می‌شود، سمت راست میز پذیرش بخش بستری خانم‌هاست، سمت چپ سمت بستری آقایان که حالا دیگر تمام تخت‌هایش پر شده. پسری بی‌حال روی تخت افتاده و دوستش بالای سرش ایستاده، در تخت بغل حال جوان دیگری به هم می‌خورد و مادرش سریع سطلی برایش می‌آورد، آن طرف‌تر مرد میانسال روی تخت نشسته و با همراهش مشغول بگو بخندی آرام است. در آن سمت مخصوص زنان دخترکی آرام اطراف را می‌پاید و باز نگاهش برمی‌گردد سمت زنی که روی تخت خوابیده. در اتاقک کوچک بخش اورژانس، حمید 37 ساله نشسته که مشغول گذراندن دوره طب اورژانس است و مثل تمامی دانشجویان تخصص این رشته در دانشگاه علوم پزشکی ایران باید یک ماهی را هم در بخش مسمومین لقمان بگذراند. 5 روز به پایان این یک ماه مانده و در 25 روز گذشته موردهای عیب زیادی دیده: «بیماران این بخش کلا موارد عجیب و غریب زیادی دارند و متاسفانه اکثرا مواردی هستند که اقدام به خودکشی می‌کنند، بعضی‌ها برای جلب توجه می‌خواهند این کار را بکنند اما از آنجایی که داروها را نمی‌شناسند با مصرف استامینوفن هم کارشان به اورژانس می‌کشد، بعضی‌ها هم واقعا قصد دارند به زندگی‌شان خاتمه دهند. اما نکته عجیب این است که چقدر "ترامادول" در دسترس همه است. همین امشب حدود 15 مریض که ترامادول مصرف کرده بودند را خواباندیم، از دختر 13 ساله بگیرید تا سنین بالاتر.» نگاهی به بیرون اتاق می‌اندازد و می‌گوید: «همین الان هم یکی دیگر را آوردند.» برای پزشکی که در اورژانس مسمومین کار می‌کند دیدن هر روز و هر شب چنین مواردی کم‌کم جزوی از کار می‌شود، گاهی اما برای کار پزشکی آنقدر دیر می‌شود که داغ کار ناتمام به دل‌شان می‌ماند: «امروز متاسفانه یک دختر خانم سی و چند ساله فوت کرد. گفتند سر کار با همکارش دعوایش شده و 10 تا ترامادول خورده که باعث ایست ریوی‌اش شد. تا برسانندش اینجا مرده بود، 45 دقیقه ایشان را احیا کردیم، لوله گذاشتیم، شوک دادیم، هر کاری که از دستمان برمی‌آمد انجام دادیم اما آخرش هم هیچی به هیچی.»

راه‌آهن: دور از خانه، از جلو نظام

تا قطاری برای رفتن باشد و قطاری برای آمد درهای راه¬آهن باز می‌مانند، این یعنی همیشه، هر وقت و بی‌وقت. از نیمه شب گذشته، ردیف صندلی‌های راه‌آهن این وقت شب هم تک و توک جای خالی دارند. بعضی‌ها نگاه خسته‌شان را دوخته‌اند به صفحه تلویزیون، بعضی‌ها سعی دارند بچه‌های‌شان را به بازی بگیرند تا زمان بگذرد، بعضی‌ها هم مثل پویا نشسته‌اند حاضر و آماده و تا زمان حرکت کار خاصی ندارند. سرتاپا سبز پوشیده، سبز ارتشی و یک سمتش هم‌خدمتی‌اش نشسته، آن طرفش کوله بزرگ سربازی را نشانده. جوان، 20 ساله، با سر تراشیده و بعد از دو ماه گذراندن آموزشی در کرمان حالا در انتهای مرخصی چند روزه‌اش آماده است برود به سمت مشهد برای گذراندن بسیار ماه‌هایی که در پیش‌رو دارد. بی‌میلی در رفتن از تن نگاه و جواب‌های کوتاهش معلوم است، سربازی چطور بوده تا اینجا: «بد! مجبوری!» هنوز تقسیم نشده، هنوز نمی‌داند کی باز وقت می‌کند برگردد به خانه: «فردا باید سر خدمت حاضری بزنم، در نیروی انتظامی. برنامه عیدم را هم نمی‌دانم که مرخصی می‌دهند یا نه.» دو ماهی که در دوره آموزشی گذرانده بیشترین زمانی است که دور از خانواده بوده، از کل تهران دلش برای همین خانواده تنگ می‌شود چون به قول خودش: «تهران که چیزی ندارد!» در پادگان یک ربع به چهار صبح بیدارباش است و 8:30 شب هم خاموشی، درست برعکس زندگی پیش از خدمتش: «خانه خودمان 4:30 صبح می‌خوابیدم تا 12 ظهر اما خب تا حدودی عادت کردم.» بیرون از راه‌آهن، آن سمت میدان، برخی از کسانی که تازه از راه رسیده‌اند برای گذران شب سراغ مسافرخانه‌های همان اطراف را می‌گیرند، یکی از این مسافرخانه‌ها با راهروی دراز و روشنی می‌رسد به دفتر مدیریت. مسئول شیفت شب مرد میانسالی است که چندان حوصله سوال و جواب ندارد، کار شب را نمی‌پسندد و به قول خودش آدم‌ها باید شب بخوابند. خودش هم کم‌کم آماده می‌شود تا در ورودی مسافرخانه را ببندد تا صبح. 10 سال است که در این گوشه از میدان راه‌آهن مشغول کار است و می‌گوید هر جور اتفاقی ک فکرش را بکنیم در این‌سال‌ها دیده: «دزد و قاچاقچی و معتاد دیده‌ام، مسافری دیده‌ام که زنده آمده و مرده از در بردنش بیرون، یکی بود که به مرگ طبیعی در خواب رفت، یکی درگیر چند سال پیش خودش را توی اتاق دار زد و بعد از دو روز جسدش را پیدا کردیم.» تا همینجا هم بیشتر از حوصله‌اش حرف زده، رو برمی‌گرداند سمت آخرین مشتری از راه رسیده. «آقا اتاق خالی دارین؟» «فقط دو تخته، شبی 60 تومن.» مرد جوان با لباس‌های کهنه، 60 تومن را زیر لب زمزمه می‌کند و از همان راهی که آمده بود برمی‌گردد، چراغ‌های راهروی روشن کم‌کم خاموش می‌شوند.

شوش: راسته خنزر پنزری‌ها

اگر که از تاریکی شب فاکتور بگیریم، آدم خیال می‌کند که وسط روز است و جمعیت دارند خرید روزانه می‌کنند، درست در پیادهروی ضلغ شمال شرقی میدان شوش آدم‌ها توی هم می‌لولند. تاریک است، کمی باید دقت کنی که بساط‌های کوچک پیش پایشان را ببینی. بعضی‌ئقت‌ها برای اینکه چشم خریداران ببیند نور چراغ‌قوه‌های کوچک‌شان را روی بساط کف پیاده‌رو می‌تابانند، بساط هر کدام هم چندان گسترده نیست. یکی یک جفت کفش کتانی پیش پایش گذاشته: «30 تومن...فقط 30 تومن»، یکی روی یک دستمال چند تا فیوز ماشین چیده: «ماشینت چیه؟ 206 رو میدم 4 تومن.» بغل به بغلش گوشی 30 توانی به فروش می‌رسد، مجموعه‌ای از خنزرپنزرها: سگک کمربند، فندک، قاشق و چنگال، شلوار، قرص، سرنگ و... فروشنده‌ها صدای‌شان را خیلی بالا نمی‌برند، فقط گاهی قیمت‌ها را برای آدم‌هایی که نزدیک می‌شوند تکرار می‌کنند. پلیس که از راه می‌رسد، دستفروشان از جای‌شان تکان نمی‌خورند، پلیس راهنمایی و رانندگی است و آمده به ماشین‌هایی که به هوای شلوغی توی پیاده‌رو دوبله پارک کرده‌اند تذکر بدهد، پاتوق خرده‌ریزفروش‌های میدان شوش آنقدر اینجا برقرار بوده که با صدای هر آژیری تن‌شان نلرزد، افسر پلیس نگاهی به داخل ماشین می‌اندازد و به راننده نهیب می‌زند: «آخه با زن و بچه میان اینجا؟»

بازار گل: سرزمین شب‌بوها

قبل از ساعت 4 صبح ماشین‌ها پشت دروازه آهنی به صف ایستاده‌اند و رانندگان پشت فرمان ماشین خاموش چرت می‌زنند. کمی قبل از ساعت 5 تابلوی بزرگ "بازار گل امام رضا" روشن می‌شود و دروازه هم باز. صدای روشن شدن موتور ماشین‌ها به نوبت بلند می‌شود و آرام و دنبال هم وارد محوطه می‌شوند. هوا تاریک است، در دل تاریکی رفت و آمد و همهمه تمام محیط بازار گل را جان داده. چرخ دستی‌های پر از شب‌بو از این سمت به آن سمت می‌روند، دسته‌های نرگس روی هم چیده می‌شوند، رزهای سرخ و صورتی زیر نور چراغ‌ها می‌نشینند و صدای "سلام" و جواب "علیک" از بین غرفه‌داران به گوش می‌رسد. گل‌ها و گلدان‌ها با وانت و ماشین شخصی از راه می‌رسند و همه بدون توقف مشغول بار زدن و بار پیاده کردن و چیدن می‌شوند. این ساعت بازار گل مخصوص گل‌فروشان عمده است، هنوز تعداد خریداران چندان زیاد نیست. بیشتر خریداران گل‌فروشان شهر هستند که عمده خرید می‌کنند. مجتبی 20 سال است که ساعت 3:30 تا 4 صبح بیدار می‌شود تا 5 سر کار باشد، مثل اغلب کسانی که کارشان در بازار گل است به این سحرخیزی عادت کرده، مثل گلفروشانی که سحرخیز که باشند با خرید گل ارزان از بازار کامروا می‌شوند: «قیمت گلی که اینجا می‌خرند با گلی که در مغازه عرضه می‌شود خیلی زیاد است. گل‌هایی مثل نرگس البته به قیمت روز عرضه می‌شوند مثلا دسته صدتایی نرگس یک روز ممکن است 20 تومان باشد و یک روز 40 تومان. این دسته‌های صدتایی در گل‌فروشی‌ها به دسته‌های سه تایی و پنج تایی تقسیم می‌شوند و هر دسته تقریبا 5 تومان به فروش می‌رسد.» مظاهر توی یکی از راهروهای دیگر بازار کار می‌کند، جایی که به جای گل برگ می‌فروشند، 15 سال است که اینجاست و برگ‌هایی که از آمل و بابل و محمودآباد به دستش می‌رسد را می‌فروشد. برگ مرداب، شمشاد، شمشیری، کاج و... :«به‌طور مداوم اگر ساعت 4 صبح بیدار شوی خیلی دلنشین است. هم آرامش داری و هم ترافیکی در کار نیست. اینجا هم همکاران بیشتر رفیق هستند تا رقیب.» گل‌فروشان بازار گل آنقدر به حضور دوربین عادت کرده‌اند که حتی در مورد زاویه عکس و گل‌هایی که بهتر توی عکس پیدا هستند هم مشاوره می‌دهند، با هم شوخی می‌کنند و دسته‌های گلی که تازه از راه می‌رسند را جابه‌جا می‌کنند. بازار در غرق شب‌بوهاست، ملکه‌های سپیدپوشی که بر روی دوش‌ها از این سر تا آن سر بازار می‌روند و از بساط میخک‌ها و داوودی‌ها سان می‌بینند. صدای اذان که بلند می‌شود کار چیدن اغلب غرفه‌ها تمام شده و نوبت خریداران عمده می‌رسد که از راه برسند، دسته دسته گل ببرند، دسته کنند و بعد در مغازه‌ها و سر چهارراه‌ها خرید امروزشان را بفروشند.

تهران: و اما صبح

نمازگزاران رفته‌اند، حیاط خلوت است و در هوای خنک صبح زمستان، آفتاب سرمی‌زند. نور به کاشی‌های آبی حرم شاه‌عبدالعظیم می‌تابد، ته‌مانده خلوتی و سکوت همینجاست، در جنوب تهران، جایی که دیرتر از همه شهر می‌خوابد و زودتر چشم باز می‌کند. آفتاب و ماشین‌ها با هم بر خیابان پهن می‌شوند. از سوی شهر ری به سمت مرکز شهر دیگر خبری از آن خیابان‌های خلوت و سرعت نیمه‌شب نیست. پاهای راننده بر روی ترمز و کلاج در نوسان‌اند، صف ماشین‌ها آرام پیش می‌رود، صدای بوق و سوت افسر راهنمایی و رانندگی به راه است، کرکره‌ها بالا کشیده می‌شوند. شب رسما به پایان رسیده و تهران خمیازه‌کشان از خواب بیدار می‌شود.

برای مطالعه و بررسی آخرین اخبار و تحلیل‌ها به کانال اعتمادآنلاین در «روبیکا» و «بله» مراجعه کنید.

دیدگاه تان را بنویسید

خواندنی ها